هرم شواهد (سلسله مراتب شواهد) چیست؟

هرم شواهد (Evidence pyramid) یا سطوح شواهد (Levels of evidence) که به عنوان سلسله مراتب شواهد (Hierarchy of evidence) نیز شناخته می‌شود، به تجسم سطوح مختلف شواهد تحقیقاتی در مراقبت سلامت کمک می‌کند. هرم شواهد، ابزاری است که برای ارزیابی کیفیت و اعتبار شواهد علمی مورد استفاده قرار می‌گیرد. این هرم، انواع مختلف مطالعات و شواهد را براساس میزان اعتبار و قوت آنها، در یک ساختار سلسله مراتبی تنظیم و مشخص می‌کند.

در پایه هرم، طرح‌های مطالعاتی پایه‌تری وجود دارد و در قسمت‌های بالاتر آن، مطالعات با کیفیت‌تری قرار دارند که تحت آزمایش‌های دقیق برای اثربخشی قرار گرفته‌اند. با بالا رفتن از هرم، مقدار اطلاعات موجود کاهش یافته، اما کیفیت و ارتباط آن با عمل بالینی افزایش می یابد. این ساختار هرمی راهنمای روشنی برای انتخاب بهترین شواهد جهت تصمیم‌گیری در مورد مراقبت از بیماران به پزشکان، محققان و کلینیسین‌ها ارائه می‌دهند.

هدف از هرم شواهد

هرم شواهد یک ساختار سلسله‌مراتبی است که انواع مختلف مطالعات را بر اساس اعتبار و قابلیت اطمینان آنها در پاسخ به سوالات تحقیقاتی رتبه‌بندی می‌کند.

هدف اصلی از هرم شواهد، کمک به تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد در حوزه‌های مختلف پزشکی و سایر بخش‌های مرتبط با سلامت است. با استفاده از این هرم، می‌توان به راحتی تشخیص داد که کدام نوع مطالعه، قوی‌ترین و معتبرترین شواهد را ارائه می‌دهد.

هرم شواهد به ما کمک می‌کند تا شواهد علمی را به طور مؤثر ارزیابی کنیم، تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد را انجام دهیم و از اطلاعات نادرست و گمراه‌کننده جلوگیری کنیم.

با توجه به اطلاعات ارائه شده، هرم شواهد ابزاری بسیار مهم برای ارزیابی و استفاده از شواهد علمی در شرایط بالینی است.

هرم شواهد از پایین به طرف بالا

هرم شواهد (سلسه مراتب شواهد) یک ساختار منظم برای دسته‌بندی انواع شواهد علمی است که از پایین (سطوح با اعتبار کمتر) به بالا (سطوح با اعتبار بیشتر) تنظیم می‌شود. این هرم به پژوهشگران، کلینیسین‌ها و تصمیم‌گیرندگان کمک می‌کند تا کیفیت و قابلیت اطمینان شواهد را ارزیابی کنند. در اینجا این سلسله مراتب از پایین به طرف بالا، با در نظر گرفتن گایدلاین‌ها (راهنماها) که در قله هرم قرار دارند، ارائه می‌شود.

ایده‌ها، نظرات کارشناسان و تجربیات شخصی (Background Information/Expert Opinion)

توضیح: پایین‌ترین سطح هرم شامل نظرات کارشناسان، تجربیات بالینی فردی یا اطلاعات پایه‌ای است که شواهد سیستماتیک (نظام‌مند) پشت آن‌ها وجود ندارد.

مثال: توصیه یک پزشک بر اساس تجربه شخصی بدون استناد به مطالعه علمی.

ویژگی: اعتبار پایین به دلیل نبود پشتوانه تحقیقاتی قوی و احتمال سوگیری.

مطالعات حیوانی و آزمایشگاهی (Animal and Laboratory Studies)

مطالعات حیوانی و آزمایشگاهی در پایه هرم قرار دارند (سطح دوم)، زیرا اگرچه برای درک مکانیسم‌های بیولوژیکی و اثبات اولیه مفاهیم مهم هستند، اما به دلیل محدودیت در تعمیم‌پذیری به انسان‌ها، از اعتبار کمتری برخوردارند.

این سطح شامل تحقیقات پایه‌ای است که روی حیوانات یا در محیط آزمایشگاهی انجام می‌شود. این شواهد برای درک مکانیسم‌ها مفیدند اما مستقیماً به انسان تعمیم‌پذیر نیستند. این مطالعات معمولاً مقدمه‌ای برای تحقیقات بالینی هستند.

مطالعات موردی و گزارش‌های موردی (Case Reports/Case Studies)

مطالعات موردی (Case Studies) و گزارش‌های موردی (Case Reports) در سطح سوم هرم شواهد قرار می‌گیرند. این نوع مطالعات به‌دلیل ماهیت توصیفی و محدودیت‌های روش‌شناختی، از سطح اعتبار پایینی در میان انواع تحقیقات علمی برخوردارند.

توضیح: گزارش‌هایی از موارد خاص یا بیماران منفرد که تجربه‌ای خاص را توصیف می‌کنند.

مثال: شرح حال یک بیمار که پس از درمان خاصی بهبود یافته است.

ویژگی: اطلاعات مفید برای فرضیه‌سازی، اما به دلیل حجم نمونه کوچک، قابل تعمیم نیست.

گزارش‌های موردی و مطالعات موردی که در سطوح پایین‌تر هرم شواهد قرار دارند، به‌تنهایی نمی‌توانند به عنوان شواهد قوی برای تصمیم‌گیری‌های بالینی یا سیاست‌گذاری‌های سلامت استفاده شوند. با این حال، این مطالعات برای شناسایی موارد نادر، تولید فرضیه‌ها، و ارائه بینش‌های اولیه ارزشمند هستند.

مطالعات سری موردی (Case Series)

مطالعات سری موردی (Case Series) در هرم شواهد، کمی بالاتر از گزارش‌های موردی (Case Reports) و مطالعات موردی (Case Studies) قرار می‌گیرند، اما همچنان در سطوح پایین هرم طبقه‌بندی می‌شوند. این مطالعات به‌دلیل ماهیت توصیفی و نبود گروه کنترل، از اعتبار کمتری نسبت به مطالعات تحلیلی، تجربی یا آزمایشی برخوردار هستند.

توضیح: مجموعه‌ای از گزارش‌های موردی که گروه کوچکی از بیماران با شرایط مشابه را بررسی می‌کند.

مثال: بررسی 10 بیمار با یک بیماری خاص که به یک روش درمانی پاسخ داده‌اند.

ویژگی: کمی قوی‌تر از گزارش موردی، اما همچنان فاقد گروه کنترل و تصادفی‌سازی.

مطالعات سری موردی در سطوح پایین هرم شواهد قرار دارند و به‌تنهایی نمی‌توانند به عنوان شواهد قوی برای تصمیم‌گیری‌های بالینی یا سیاست‌گذاری‌های سلامت استفاده شوند. با این حال، این مطالعات برای شناسایی الگوها، تولید فرضیه‌ها، و ارائه بینش‌های اولیه در مورد بیماری‌ها یا درمان‌های جدید ارزشمند هستند.

بنابراین، این سطح اطلاعات مفیدی ارائه می‌دهد اما به دلیل فقدان گروه کنترل، از اعتبار محدودی برخوردار است.

مطالعات مقطعی (Cross-Sectional Studies)

مطالعات مقطعی، توصیفی یا تحلیلی هستند، اما به دلیل فقدان پیگیری زمانی، نمی‌توانند علیت را اثبات کنند. جایگاه آن‌ها معمولاً بالاتر از مطالعات سری موردی و پایین‌تر از مطالعات مورد-شاهدی است.

توضیح: مطالعاتی که در یک مقطع زمانی خاص، داده‌ها را از یک جمعیت جمع‌آوری می‌کنند تا ارتباط بین متغیرها را بررسی کنند.

مثال: بررسی ارتباط بین مصرف سیگار و بیماری قلبی در یک گروه در یک زمان مشخص.

ویژگی: مفید برای شناسایی الگوها، اما نمی‌تواند رابطه علت و معلولی را اثبات کند.

مطالعات مقطعی در سطح میانی هرم شواهد قرار دارند و برای بررسی شیوع بیماری‌ها، شناسایی ارتباط بین متغیرها، و برنامه‌ریزی سلامت مفید هستند. با این حال، به‌دلیل محدودیت‌های روش‌شناختی، نمی‌توانند به‌تنهایی به عنوان شواهد قوی برای اثبات رابطه علّی استفاده شوند. این مطالعات معمولاً به عنوان پایه‌ای برای تحقیقات تحلیلی قوی‌تر مانند مطالعات کوهورت (Cohort Studies) یا کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده (Randomized Controlled Trials, or RCTs) استفاده می‌شوند.

مطالعات مورد-شاهدی (Case-Control Studies)

مطالعات مورد-شاهدی در هرم شواهد، در سطح میانی تا بالایی قرار می‌گیرند. این مطالعات بالاتر از مطالعات مقطعی (Cross-Sectional Studies) قرار دارند، اما پایین‌تر از مطالعات قوی‌تر مانند مطالعات کوهورت و کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده قرار می‌گیرند.

توضیح: مطالعاتی که افراد با یک پیامد خاص (مثلاً بیماری) را با افرادی بدون آن پیامد مقایسه می‌کنند تا عوامل خطر را شناسایی کنند.

مثال: مقایسه افراد مبتلا به سرطان ریه با افراد سالم برای بررسی سابقه سیگار کشیدن.

ویژگی: مناسب برای بیماری‌های نادر، اما مستعد سوگیری یادآوری (Recall Bias)

اینها مطالعاتی هستند که افراد دارای یک بیماری (موارد) را با افراد سالم (شاهدها یا گروه کنترل) مقایسه می‌کنند تا عوامل خطر را شناسایی کنند. این مطالعات گذشته‌نگر هستند و شواهد نسبتاً قوی‌تری ارائه می‌دهند.

مطالعات مورد-شاهدی در سطح میانی تا بالایی هرم شواهد قرار دارند و برای شناسایی عوامل خطر و علل احتمالی بیماری‌ها مفید هستند. با این حال، به‌دلیل محدودیت‌های روش‌شناختی، نمی‌توانند به‌تنهایی به عنوان شواهد قوی برای اثبات رابطه علّی استفاده شوند. این مطالعات معمولاً به عنوان پایه‌ای برای تحقیقات قوی‌تر مانند مطالعات کوهورت یا کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده استفاده می‌شوند.

مطالعات کوهورت یا مطالعات هم‌گروهی (Cohort Studies)

مطالعات کوهورت (مطالعات هم‌گروهی)، که به آنها مطالعات پیگیری نیز گفته می‌شود، نوعی از مطالعات تحلیلی مشاهده‌ای و طولی (Longitudinal) هستند. در این مطالعات، گروهی از افراد که در معرض یک عامل خاص (مواجهه‌یافته) و گروهی دیگر که در معرض آن عامل نیستند (مواجهه‌نیافته)، در یک دوره زمانی مشخص پیگیری می‌شوند. در پایان دوره، میزان بروز بیماری یا پیامد مورد نظر در دو گروه مقایسه می‌شود.

مطالعات کوهورت در سطح بالایی هرم شواهد قرار می‌گیرند. این مطالعات که به بررسی گروهی از افراد در طول زمان می‌پردازند، می‌توانند رابطه علّی (Causality) را بهتر بررسی کنند و به دو نوع آینده‌نگر (Prospective) و گذشته‌نگر (Retrospective) تقسیم می‌شوند.

توضیح: مطالعاتی که گروهی از افراد را در طول زمان دنبال می‌کنند تا تأثیر یک عامل خاص را بر پیامدها بررسی کنند.

مثال: پیگیری افراد سیگاری و غیرسیگاری برای بررسی بروز بیماری قلبی.

ویژگی: قوی‌تر از مطالعات مورد-شاهدی، زیرا می‌تواند رابطه زمانی بین علت و معلول را نشان دهد.

بنابراین، مطالعات کوهورت مطالعاتی هستند که گروهی از افراد را در طول زمان دنبال می‌کنند تا ارتباط بین عوامل خطر و نتایج را بررسی کنند. این مطالعات آینده‌نگر یا گذشته‌نگر بوده و از مطالعات مورد-شاهدی قوی‌ترند، ولی پایین‌تر از تحقیقات کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده قرار می‌گیرند.

کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده (Randomized Controlled Trials, or RCTs)

کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده در هرم شواهد جایگاه بالایی دارند و معمولاً به عنوان یکی از معتبرترین و قوی‌ترین انواع شواهد در تحقیقات پزشکی و علوم سلامت در نظر گرفته می‌شوند.

توضیح: مطالعاتی که شرکت‌کنندگان به‌صورت تصادفی به گروه مداخله یا گروه کنترل تقسیم می‌شوند تا اثربخشی یک درمان سنجیده شود.

مثال: آزمایش یک داروی جدید در مقایسه با دارونما در بیماران دیابتی.

ویژگی: استاندارد طلایی برای اثبات رابطه علت و معلولی به دلیل تصادفی‌سازی و کنترل سوگیری.

این سطح به دلیل طراحی قوی و کاهش سوگیری، شواهد با کیفیتی ارائه می‌دهد. کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده در هرم شواهد، بالاتر از مطالعات کوهورت (هم‌گروهی) قرار می‌گیرند، ولی از آنجایی که متاآنالیزها و مرورهای سیستماتیک حاصل ترکیب و تحلیل نتایج چندین کارآزمایی‌ تصادفی کنترل‌شده (RCT) می‌باشند در موقعیت پایین‌تری نسبت به آنها قرار می‌گیرند.

اگرچه کارآزمایی‌های تصادفی کنترل‌شده از اعتبار و شواهد خوبی برخوردارند، ولی همیشه امکان‌پذیر نیستند یا ممکن است انجام آنها اخلاقی نباشند (مثلاً در مورد برخی مداخلات خطرناک یا بیماری‌های نادر). در چنین مواردی، مطالعات مشاهده‌ای (Observational Studies) مانند مطالعات کوهورت یا مورد-شاهدی ممکن است جایگزین شوند.

متاآنالیز و مرورهای سیستماتیک (Systematic Reviews/Meta-Analyses)

متاآنالیز (فراتحلیل) و مرورهای سیستماتیک (نظام‌مند) در بالاترین سطح هرم شواهد قرار دارند و به عنوان قوی‌ترین و معتبرترین نوع شواهد در تحقیقات پزشکی و علوم سلامت شناخته می‌شوند. این مطالعات به دلیل روش‌شناسی دقیق و جامع‌شان، توانایی ترکیب و تحلیل نتایج چندین مطالعه را دارند و به همین دلیل در تصمیم‌گیری‌های بالینی و سیاست‌گذاری‌های سلامت از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند.

توضیح: بالاترین سطح هرم که شامل جمع‌آوری، ارزیابی و ترکیب نتایج چندین مطالعه (معمولاً RCTs ) است.

مثال: مرور سیستماتیک تمام کارآزمایی‌های بالینی تصادفی‌شده درباره اثربخشی یک دارو.

ویژگی: معتبرترین شواهد به دلیل حجم بزرگ داده‌ها و کاهش سوگیری با روش‌های علمی دقیق.

ویژگی‌های کلیدی مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز

روش‌شناسی سیستماتیک: مرورهای سیستماتیک از یک پروتکل از پیش تعیین‌شده پیروی می‌کنند که شامل تعریف سوال تحقیق، معیارهای ورود و خروج مطالعات، جستجوی جامع در منابع علمی و ارزیابی کیفیت مطالعات است.

ترکیب کمی داده‌ها در متاآنالیز: متاآنالیز از روش‌های آماری برای ترکیب نتایج مطالعات مختلف استفاده می‌کند و به این ترتیب، قدرت آماری و دقت تخمین‌ها را افزایش می‌دهد.

کاهش سوگیری: با استفاده از روش‌های استاندارد، مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز سعی می‌کنند سوگیری‌های موجود در مطالعات اولیه را شناسایی و کاهش دهند.

قابلیت تعمیم‌پذیری: با ترکیب نتایج مطالعات مختلف، این روش‌ها به نتایجی می‌رسند که قابلیت تعمیم‌پذیری بیشتری دارند.

اهمیت مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز

تصمیم‌گیری‌های بالینی: این مطالعات به عنوان پایه‌ای برای تدوین راهنماهای بالینی (Clinical Guidelines) استفاده می‌شوند.

سیاست‌گذاری‌های سلامت: نتایج این مطالعات به سیاست‌گذاران کمک می‌کند تا تصمیم‌های مبتنی بر شواهد اتخاذ کنند.

شناسایی شکاف‌های تحقیقاتی: مرورهای سیستماتیک می‌توانند زمینه‌هایی را که نیاز به تحقیقات بیشتر دارند، شناسایی کنند.

این روش، شواهد را به‌صورت جامع جمع‌بندی کرده و از بالاترین اعتبار برخوردار است. بنابراین، مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز به دلیل جامعیت و دقت بالا، در بالاترین سطح هرم شواهد قرار دارند و به عنوان معیار طلایی برای تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد در نظر گرفته می‌شوند.

گایدلاین‌های بالینی (Clinical Guidelines)

گایدلاین‌های بالینی (راهنماهای بالینی) به‌طور مستقیم در هرم شواهد قرار نمی‌گیرند، اما به‌عنوان ابزارهایی که بر پایه‌ی قوی‌ترین شواهد موجود (مانند مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز) تدوین می‌شوند، به‌طور غیرمستقیم در بالاترین سطح هرم شواهد قرار دارند. این گایدلاین‌ها نقش کلیدی در بهبود کیفیت مراقبت‌های سلامت و تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد ایفا می‌کنند.

جایگاه گایدلاین‌های بالینی در هرم شواهد

گایدلاین‌ها به‌عنوان ابزارهای تصمیم‌گیری مبتنی بر شواهد در نظر گرفته می‌شوند و معمولاً از ترکیب و تفسیر شواهد موجود در سطوح مختلف هرم شواهد ایجاد می‌شوند.

پایه‌ گایدلاین‌ها: گایدلاین‌های بالینی معمولاً بر اساس قوی‌ترین شواهد موجود (مانند مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز) تدوین می‌شوند. این شواهد در بالاترین سطح هرم قرار دارند.

تلفیق شواهد: گاهی اوقات، زمانی که شواهد قوی کافی وجود ندارد، گایدلاین‌ها ممکن است از شواهد سطح پایین‌تر (مانند مطالعات مشاهده‌ای یا نظرات کارشناسی) نیز استفاده کنند.

توصیه‌های بالینی: گایدلاین‌ها شواهد را با تجربه‌ بالینی و ارزش‌های بیماران ترکیب می‌کنند تا توصیه‌های عملی برای پزشکان و سایر ارائه‌دهندگان مراقبت‌های سلامت ارائه دهند.

نقش گایدلاین‌های بالینی در هرم شواهد

ترجمه‌ شواهد به عمل: گایدلاین‌ها شواهد علمی را به توصیه‌های عملی و قابل اجرا در محیط بالینی تبدیل می‌کنند.

کاهش تنوع در مراقبت: گایدلاین‌ها به استانداردسازی مراقبت‌های سلامت کمک می‌کنند و از تنوع غیرضروری در روش‌های درمانی جلوگیری می‌کنند.

بهبود کیفیت مراقبت: با استفاده از گایدلاین‌ها، پزشکان و سایر ارائه‌کنندگان خدمات سلامت می‌توانند تصمیم‌گیری‌های مبتنی بر شواهد انجام دهند که منجر به بهبود نتایج و کیفیت خدمات سلامت به بیماران می‌گردند.

مراحل تدوین گایدلاین‌های بالینی

تعیین سوالات کلیدی: سوالات بالینی مهم که نیاز به پاسخ دارند، شناسایی می‌شوند.

جستجوی شواهد: مرورهای سیستماتیک و متاآنالیز برای یافتن بهترین شواهد موجود انجام می‌شوند.

ارزیابی کیفیت شواهد: شواهد از نظر اعتبار و قابلیت اطمینان ارزیابی می‌شوند (مثلاً با استفاده از سیستم‌هایی مانند GRADE).

تدوین توصیه‌ها: بر اساس شواهد و با در نظر گرفتن ارزش‌ها و ترجیحات بیماران، توصیه‌های بالینی تدوین می‌شوند.

بازبینی و به‌روزرسانی: گایدلاین‌ها به‌طور منظم بازبینی و به‌روز می‌شوند تا با جدیدترین شواهد هماهنگ باشند.

اهمیت گایدلاین‌های بالینی

تصمیم‌گیری مبتنی بر شواهد: گایدلاین‌ها به پزشکان و سایر ارائه‌کنندگان خدمات سلامت کمک می‌کنند تا بر اساس بهترین شواهد موجود تصمیم‌گیری کنند.

کاهش خطاهای پزشکی: با ارائه‌ توصیه‌های مبتنی بر شواهد موجود، گایدلاین‌ها به کاهش خطاهای پزشکی کمک می‌کنند.

صرفه‌جویی در هزینه‌ها: با جلوگیری از انجام اقدامات غیرضروری، گایدلاین‌ها به بهینه‌سازی هزینه‌های سیستم سلامت کمک می‌کنند.

به‌هرحال، گایدلاین‌های بالینی که بر اساس مرور سیستماتیک شواهد (به‌ویژه متاآنالیزها و RCTs) و اجماع کارشناسان تدوین می‌گردند را می‌توان در قله هرم شواهد در نظر گرفت. این گایدلاین‌ها، توصیه‌های عملی برای تصمیم‌گیری بالینی ارائه می‌دهند و به‌عنوان بالاترین سطح عمل مبتنی بر شواهد شناخته می‌شوند.

بنابراین، هرچه به سمت بالای هرم حرکت می‌کنیم، کیفیت و اعتبار شواهد افزایش یافته، اما تعداد مطالعات موجود کاهش می‌یابد. در عمل مبتنی بر شواهد، تصمیم‌گیری‌ها معمولاً بر اساس بالاترین سطح شواهد در دسترس انجام می‌شوند.

محدودیت‌های گایدلاین‌های بالینی

عدم تطابق با شرایط فردی: گایدلاین‌ها ممکن است همیشه با شرایط خاص بیماران تطابق کامل نداشته باشند.

وابستگی به کیفیت شواهد: اگر شواهد پایه‌ای ضعیف باشند، توصیه‌های گایدلاین نیز ممکن است ضعیف باشند.

تاخیر در به‌روزرسانی: گاهی اوقات گایدلاین‌ها به‌روز نمی‌شوند و ممکن است با شواهد جدید هماهنگ نباشند.

خلاصه هرم شواهد

پایین‌ترین سطح هرم شامل نظرات کارشناسان، تجربیات بالینی فردی و اطلاعات زمینه‌ای است. این موارد معمولاً مبتنی بر شواهد سیستماتیک نیستند و بیشتر جنبه ذهنی دارند. پس از آن، مطالعات حیوانی و آزمایشگاهی قرار می‌گیرند. در حالی که مطالعات حیوانی اطلاعات ارزشمندی ارائه می دهند، اما کیفیت شواهد بسیار پایینی دارند، زیرا یافته‌های آنها ممکن است برای انسان‌ها صدق نکند. با حرکت به سمت بالا، مجموعه‌های موردی و گزارش‌های موردی روی بیماران فردی یا گروه‌های کوچک تمرکز دارند. در مرحله بعد، مطالعات مقطعی تصویری از داده‌ها را در یک نقطه زمانی بدون اثبات علت و معلول ارائه می‌دهند. مطالعات مورد-شاهدی افراد مبتلا به یک بیماری خاص را با افراد بدون آن مقایسه می کند و عوامل خطر بالقوه را شناسایی می‌کنند. در مرحله بعد، مطالعات کوهورت (هم‌گروهی)، گروه‌ها را در طول زمان دنبال می‌کنند تا ببینند در معرض قرار گرفتن افراد چگونه بر سلامت آنها تأثیر می‌گذارد.

بالاتر از مطالعات کوهورت، کارآزمایی‌های تصادفی‌سازی کنترل‌شده (RCTs) قرار دارند که به‌طور تصادفی نوع خاصی از درمان‌ها را اختصاص می‌دهند و یکی از قابل اعتمادترین اشکال شواهد هستند. پس از آن متاآنالیزها و بررسی‌های سیستماتیک (نظام‌مند) قرار دارند که نتایج حاصل از مطالعات متعدد را برای ارائه بینش جامع ترکیب می‌کنند. درنهایت، گایدلاین‌های بالینی (راهنماهای بالینی) در قله هرم قرار دارند، زیرا نه‌تنها بر بهترین شواهد موجود (مانند متاآنالیزها) تکیه دارند، بلکه این شواهد را با شرایط عملی و نیازهای بالینی تلفیق می‌کنند.

نویسنده: ابراهیم برزکار (کارشناس ارشد روانشناسی/فیزیوتراپیست)

نظریه نوروماتریکس درد چیست؟

نظریه نوروماتریکس درد، که توسط رونالد ملزاک ارائه شده است، یک مدل چند بعدی از تجربه درد است. این نظریه بر این باور است که درد فقط یک پاسخ به آسیب بافتی نیست، بلکه یک تجربه پیچیده است که توسط عوامل مختلفی از جمله عوامل حسی، هیجانی و شناختی شکل می‌گیرد.

در اینجا برخی از نکات کلیدی در مورد نظریه نوروماتریکس درد آورده شده است:

ماتریکس عصبی
* این نظریه بیان می‌کند که یک شبکه عصبی در مغز به نام "نوروماتریکس" وجود دارد که مسئول ایجاد تجربه درد است.
* این نوروماتریکس از شبکه‌های عصبی مختلف در مغز تشکیل شده است که با هم تعامل دارند.

عوامل متعدد
نظریه نوروماتریکس تأکید می‌کند که درد توسط عوامل متعددی از جمله موارد زیر تحت تأثیر قرار می‌گیرد:
* ورودی‌های حسی از بدن (مانند آسیب بافتی)
* عوامل شناختی (مانند باورها و انتظارات)
* عوامل هیجانی (مانند استرس و اضطراب)
* تجارب گذشته

تجربه ذهنی
* این نظریه تأکید می‌کند که درد یک تجربه ذهنی است که برای هر فرد منحصر به فرد است.
* به عبارت دیگر، دو نفر با آسیب بافتی مشابه ممکن است درد را به طور متفاوتی تجربه کنند.

اهمیت عوامل روانی-اجتماعی
* نظریه نوروماتریکس بر اهمیت عوامل روانی-اجتماعی در تجربه درد تأکید می‌کند. این عوامل می‌توانند شامل استرس، اضطراب، افسردگی، و حمایت اجتماعی باشند.

به طور خلاصه، نظریه نوروماتریکس درد یک مدل پیچیده و چند بعدی است که به ما کمک می‌کند تا درک کنیم که چرا درد یک تجربه ذهنی و پیچیده است.

بحران میانسالی چیست؟

بحران میانسالی یا Midlife Crisis به مرحله‌ای از زندگی گفته می‌شود که فرد در میانه زندگی (معمولاً بین 40 تا 60 سالگی) با احساساتی همچون سردرگمی، ناامیدی و اضطراب روبه‌رو می‌شود. این بحران می‌تواند به تغییرات در هویت شخصی، روابط، و اهداف زندگی فرد منجر شود. این دوره با تغییرات جسمی، عاطفی و اجتماعی همراه است و می تواند چالش های جدی برای افراد ایجاد کند.

در اینجا به علل، علایم و روش‌های مدیریت آن اشاره می‌کنیم:

علل بحران میانسالی:

1. تغییرات فیزیکی و جسمی: دوران یائسگی در زنان، کاهش توانایی جسمی و تغییرات هورمونی در مردان و زنان می‌تواند احساس پیری و محدودیت‌های فیزیکی را تقویت کند.
2. بازنگری در زندگی: افراد ممکن است به موفقیت‌ها و ناکامی‌های خود در گذشته فکر کنند و به این نتیجه برسند که برخی از اهداف یا آرزوهایشان برآورده نشده‌اند.
3. افزایش مسئولیت‌ها: افراد در این سن ممکن است با مسئولیت‌های بیشتر مانند مراقبت از والدین مسن‌تر یا مسئولیت‌های شغلی سنگین‌تر روبه‌رو شوند.
4. ترس از مرگ: نزدیک شدن به نیمه دوم عمر می‌تواند فرد را با افکار و احساسات مربوط به مرگ و گذر زمان روبه‌رو کند.
5. تغییرات اجتماعی: برخی افراد ممکن است با تغییراتی در روابط اجتماعی خود، مانند کاهش ارتباط با دوستان قدیمی یا احساس بی‌قراری در زندگی اجتماعی روبه‌رو شوند. احتمال دارد تغییر در نقش های خانوادگی و اجتماعی، از دست دادن عزیزان و بازنشستگی اتفاق افتد.

6. تغییرات عاطفی: ممکن است افراد دچار احساس ناامیدی، بی انگیزگی، افسردگی، اضطراب، خشم و پشیمانی گردند.

علایم بحران میانسالی:

افسردگی و اضطراب: احساس بی‌فایدگی و نگرانی درباره آینده.

نگرش منفی نسبت به زندگی: احساس نارضایتی از زندگی شخصی، شغلی یا روابط.

ایجاد تغییرات بزرگ: تصمیمات ناگهانی و غیرمنتظره مانند تغییر شغل، طلاق یا خرید یک وسیله لوکس.

افزایش علاقه به فعالیت‌های ریسک‌پذیر: مثلاً شروع فعالیت‌های ورزشی یا تفریحات پرهیجان.

کمبود انگیزه: کاهش تمایل به پیگیری اهداف قبلی یا سرگرمی‌ها.

تمرکز بیش از حد بر گذشته: تفکر نسبت به گذشته و احساس پشیمانی از تصمیمات خود.

ترس از پیری: ترس از پیر شدن و از دست دادن جوانی خود.

تغییر در روابط: مشکل در ایجاد روابط خود با دیگران.


مدیریت بحران میانسالی:

1. خودآگاهی و پذیرش تغییرات: درک اینکه بحران میانسالی یک بخش طبیعی از زندگی است و پذیرش آن می‌تواند به فرد کمک کند تا از فشارهای روانی کاسته و به جای فرار از بحران، آن را به فرصتی برای رشد تبدیل کند.


2. مراجعه به روان‌شناس یا مشاور: گفتگو با یک مشاور یا روان‌شناس می‌تواند در فهم احساسات و چگونگی مواجهه با بحران کمک‌کننده باشد.


3. ورزش و مراقبت از سلامت جسمانی: فعالیت‌های بدنی منظم می‌توانند به کاهش استرس و بهبود خلق و خو کمک کنند.


4. تغییر در شیوه زندگی و اولویت‌ها: تمرکز بر اهداف جدید، ایجاد روابط مثبت و بررسی دوباره اولویت‌های زندگی.


5. یادگیری مهارت‌های جدید: شروع یک دوره آموزشی یا یادگیری مهارت‌های جدید می‌تواند انگیزه و احساس دستاورد را تقویت کند.


6. حمایت اجتماعی: بهره مندی از حمایت خانواده و دوستان خود.

7. مدیریت استرس: یادگیری تکنیک های مدیریت استرس مانند مدیتیشن و یوگا.

بحران میانسالی معمولاً گذرا است و با مدیریت مناسب می‌تواند به رشد فردی و بهبود کیفیت زندگی منجر شود. بنابراین، اگرچه بحران میانسالی یک دوره چالش برانگیز است، اما با مدیریت صحیح می توان آن را با موفقیت پشت سر گذاشت و به یک زندگی جدید و پرمعنا دست یافت.

رشد در دوره میانسالی

بحران هویت در نوجوانی چیست؟

بحران هویت در نوجوانی چیست؟

بحران هویت یکی از مفاهیم مهم در دوره نوجوانی است که به جستجو و تلاش برای پیدا کردن هویت فردی و اجتماعی اشاره دارد. در این دوره، نوجوانان با سوالات و چالش‌هایی در مورد خود، آینده، باورها و ارزش‌هایشان مواجه می‌شوند. این بحران معمولاً در سنین 12 تا 18 سالگی و به طور خاص در دوران بلوغ اتفاق می‌افتد.

علل بحران هویت در نوجوانی:

1. تغییرات جسمی و روانی: دوران بلوغ با تغییرات فیزیکی و هورمونی همراه است که می‌تواند باعث اضطراب و سردرگمی در نوجوانان شود.


2. تغییرات اجتماعی: نوجوانان در این دوره به دنبال استقلال بیشتر از خانواده هستند و روابط اجتماعی جدیدی را تجربه می‌کنند که این می‌تواند چالش‌برانگیز باشد.


3. انتظارات اجتماعی و خانوادگی: فشارهای اجتماعی برای پذیرفتن نقش‌های خاص یا انتخاب مسیرهای مشخص می‌تواند باعث سردرگمی در هویت نوجوانان شود.


4. نقش مدل‌های اجتماعی و رسانه‌ها: در دنیای امروز، نوجوانان با تأثیرات زیادی از رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی مواجهند که می‌تواند بر تصوراتشان از خودشان تأثیر بگذارد.

علایم بحران هویت:

1. سردرگمی و ناتوانی در تصمیم‌گیری: نوجوانان ممکن است احساس کنند که نمی‌دانند چه چیزی می‌خواهند یا به کدام سمت باید حرکت کنند.


2. کنار گذاشتن ارزش‌ها و باورهای قبلی: در جستجوی هویت جدید، نوجوانان ممکن است ارزش‌ها و باورهای قدیمی خود را رد کنند و به سمت گزینه‌های جدید بروند.


3. تغییرات در روابط اجتماعی: ممکن است نوجوانان روابطشان با دوستان، خانواده یا حتی جامعه را دچار تغییرات قابل توجهی کنند.


4. افسردگی و اضطراب: نوجوانان ممکن است در پی یافتن هویت خود، احساس ناتوانی و حتی افسردگی یا اضطراب را تجربه کنند.

درمان و مدیریت بحران هویت:

1. حمایت خانواده: خانواده باید محیطی امن و حمایتی فراهم کند تا نوجوان احساس کند که در جستجوی هویت خود تنها نیست.


2. گفت‌وگو و مشاوره: مشاوره با روانشناس یا مشاور می‌تواند به نوجوانان کمک کند تا احساسات و نگرانی‌های خود را بهتر بشناسند و مدیریت کنند.


3. آموزش خودشناسی: کمک به نوجوانان برای شناخت بهتر خود و توانمندسازی در تصمیم‌گیری‌های زندگی می‌تواند به کاهش بحران هویت کمک کند.


4. زمان و صبر: این دوره معمولاً گذراست و نوجوانان نیاز به زمان و فرصت دارند تا به هویت واقعی خود دست یابند.

در نهایت، بحران هویت یک بخش طبیعی از رشد است و معمولاً با گذر زمان و حمایت صحیح از خانواده و متخصصان به مرحله ثبات می‌رسد.

رشد در دوره میانسالی

بحران میانسالی چیست؟

عناوین و موضوعات در وبلاگ روانشناسی

جهت دسترسی به موضوع مورد نظر روی عنوان مربوطه کلیک کنید:

هرم شواهد (سلسله مراتب شواهد) چیست؟

لیست سایت ها و انجمن های روانشناسی

کتاب حرکت و شناخت (مبانی عصبی و روان شناختی)

کتاب مقدمه‌ ای بر موضوعات شناختی

پایگاه های علمی ایران

معرفی پژوهشگاه علوم و فناوری اطلاعات ایران (ایرانداک)

کتاب تفکر و مهارت های آن با رویکرد شناختی

اجزای چهارچوب نظری چیست؟
مبانی نظری و چارچوب نظری در پژوهش
جایگاه چارچوب نظری و مفهومی در پژوهش (دکتر یزدان منصوریان دانشیار دانشگاه خوارزمی)

تقلیل گرایی و کل گرایی در سیستم ها

ده مهارت مهم مورد نیاز نیروی کار در سال ۲۰۲۰

درمان شناختی رفتاری (Cognitive behavioral therapy)

ذهن آگاهی (Mindfulness) چیست؟

نشخوار ذهنی یا فکری چیست؟

درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد چیست؟

رفتاردرمانی دیالکتیکی (Dialectical behavior therapy)

درمان عقلانی-هیجانی الیس (Albert Ellis's rational-emotive therapy)

مفاهیم طرحواره و طرحواره درمانی

پرسشنامه اضطراب حالت و صفت اشپیل برگر

تعریف، علایم و درمان اختلال وسواسی–اجباری

نظریه خودکارآمدی آلبرت بندورا

مهارتهای مقابله ای چیست؟

مهارت های مقابله ای و شکل گیری هویت

رویکرد یکپارچه نگر در روانشناسی
روانشناسی مثبت نگر چیست؟

روا‌نشناسی مثبت

درماندگی آموخته شده و راه های مقابله با آن

پنج صفت عمده شخصیت (Big Five personality traits)

متدولوژی فکر و بحث مغالطات

بهزیستی روانشناختی چیست؟

روانشناسی سلامت در یک نگاه کلی

روانشناسی سلامت چیست

چرا بهداشت جایگزین سلامت (Health) شد؟

تفاوت روان نژندی (روان رنجوری) با روان پریشی (سایکوز)

ارزیابی و بررسی روانشناختی درد

مدل زیستی روانی اجتماعی (مدل بایوسایکوسوشیال)

نظریه نوروماتریکس درد چیست؟

خودگرایی و گروه گرایی در برابر حقیقت گرایی

نظریه یادگیری معنادار کلامی

خودشیفتگی چیست

رشد در دوره میانسالی

بحران میانسالی چیست؟

بحران هویت در نوجوانی چیست؟

انواع انگیزش و نظریه های انگیزش

انگیزش و حرکت

هیجان چیست (۱)

هیجان چیست (۲)

استدلال و انواع آن

نقش و اهمیت فعالیت های اجتماعی بر سلامت

راه های تحت تاثیر قرار دادن دیگران

عمل هورمون کورتیزول در بدن انسان

اصول موفقیت و کامیابی(اسرار موفقیت)

اثرات ورزش بر اضطراب و افسردگی
اثرات ورزش بر افسردگی

نظریه سازندگی یادگیری

کمال گرایی و عوارض آن
کارکردهای اجرایی چیست

انسان گرایی چیست

خشونت و پرخاشگری

پرخاشگری و علل آن

هنر شاد زیستن

نظریات عزت نفس

اهميت اقتصاد شادي در جامعه ايران

موفقیت از دیدگاه ناپلئون هيل (2)

موفقیت از دیدگاه ناپلئون هيل (1)

شبه علم چیست (گفتگو با دکتر مهدی زارع)

کمک به همسران شکاک

انواع تیپ شخصیتی
استرس و علایم آن

مراحل خواب

انواع رویکردها در روانشناسی

نظریه های شرطی سازی

روانشناسی شناختی

فروید و نظریه روانکاوی

مثلث عشق استرنبرگ

اختلالات جنسی در زنان

تعریف روانشناسی رشد

جان بالبی و نظریه دلبستگی (مفهوم نظریه دلبستگی و انواع آن)

شاخه های روانشناسی

نظریه ژان پیاژه

مقایسه دیدگاه پیاژه و پردازش اطلاعات
تاثیر ژان ژاک روسو و چارلز داروین بر ژان پیاژه

دیدگاه دونالد اولدینگ هب درباره یادگیری

عوامل موثر بر هوش
انواع نظریه های هوش چیست
دیدگاه های روانسنجی به هوش

نظریه هوش چندگانه گاردنر

دیدگاه پیاژه درباره هوش

مفهوم تیزهوشی و افراد تیزهوش

جرات آموزی چیست
درمانجومداری
حساسیت زدایی منظم چیست
گروه های رویارویی
روانکاوی چیست

واقعیت درمانی چیست

نظریه گشتالت

شخصیت و تعاریف آن
اختلالات شخصیت چیست

اختلال شخصیت ضد اجتماعی

راهنمای تشخیصی و آماری اختلالات روانی/ DSM-5

انواع اختلالات شخصت در طبقه بندی DSM-IV
سنجش شخصیت

ساختار شخصیت از نظر فروید

شخصیت و عوامل موثر بر آن

شخصیت مرزی

پیاژه و ویگوتسکی
روانشناسی یادگیری

نظریات شخصیت

نظریه شخصیت کلی

انواع حافظه

نظریه های حافظه

حافظه،انواع حافظه و مراحل آن

زبان و گفتار

انواع نظریه های مشاوره

انواع نظریات روان درمانی

نظریه روسو درباره رشد و تعلیم و تربیت

تعریف خود ارجاعی (استناد به خود) در مقالات
هفت عاملی که براي سلامت شما مضر هستند

اصول موفقیت و کامیابی(اسرار موفقیت)-قسمت پایانی

اصول موفقیت و کامیابی(اسرار موفقیت)-قسمت دوم

اصول موفقیت و کامیابی(اسرار موفقیت)-قسمت اول

خطاهای ده گانه همسران جوان

موارد اصلی حسرت قبل از مرگ

افکار هدفمند-مثبت اندیشی

تفکرات غیر منطقی و نامعقول

پرهیزاز قضاوت

خودآگاهی

اصول موفقیت در کار گروهی

صداقت

نکاتی جهت افزایش کارآمدی، موفقیت و نشاط

اصول موفقیت و کامیابی(اسرار موفقیت)

پشتکار

آگاهی و بینش نسبت به رفتار

چند پيشنهاد براي متحول كردن زندگي شما

آیا هر کتابی که درباره موفقیت و کامیابی نوشه شده مفیده؟

آرامش ذهن و جسم

آیا پول مشکل گشای توسعه کشورها است؟

مغز را بيشتر بشناسيم(مختصر و مفید)

خلاقیت

روا‌نشناسی مثبت

موفقیت و دسترسی به اهداف

زیستن برای مهربانی و دوستی

احساس های مثبت-رشد و شکوفایی فردی

موفقیت فردی

تفکر و اندیشه

اصل "اعتدال و میانه روی" در زندگی

تضادها-اضطراب یا انتخاب

برطرف کردن نقاط ضعف و عوامل محدودکننده

عوامل موثر بر بهبود روابط اجتماعی

احساس گناه

برایان تریسی (قوانین موفقیت)

اضطراب- خشم-استرس

مقاومت به هنگام بروز بحران

فعالیت های فرعی (غیرضروری) درمقابل کارهای ضروری

علاقه به کار-کار به عنوان تفریح

صبر-استقامت-پایداری

تشویق و تحسین

زمان حال (لحظه اکنون) را دریابیم

عرضه کردن خود و ایده ها

رقابت

چرا تعصب مخرب است؟

ترس-احساس حقارت-خجالت

طبیعت-تنهایی-اجتماع

احساس مهم بودن

تمایلات جنسی

بخشش خود و دیگران

پیشرفت تدریجی

محبت

قاطعیت

طالع بینی موضوعی علمی یا شبه علمی؟

شروع کردن کار-تلاش مستمر-عملگرایی

انتقادپذیری

عقلانیت

تغییر تصور-تغییر تفکر

بیان مکرر اهداف و آرزوها

سماجت

خشونت یا صلح خواهی؟

نشر افکار و اطلاعات

پیشرفت های مالی و اقتصادی

کمال گرایی مطلق آدمی آری یا خیر؟

شادی و نشاط

هدف گذاری-برنامه ریزی-کنترل ذهن

مسئولیت پذیری

یادگیری

کامیابی و پیشرفت

انعطاف پذیری

جهانی شدن و فناوری اطلاعات

ورزش و سلامتی

چرا بهداشت جایگزین سلامت (Health) شد؟

دید مثبت

مدیریت

اندیشه- فکر- خرد

علم و دانش

نظریه ساخت گرایی چیست

افسردگی سالمندان، علل و درمان در گفتگو با دکتر مهشید فروغان

روانشناسی اجتماعی چیست

اقدام پژوهی

نفوذ اجتماعی

الگوی زایونک

آزمایش اش و همنوایی

آزمایش میلگرام و اطاعت از قدرت

اطاعت و فرمانبرداری محض: تحلیل روان‌شناختی و اجتماعی

نظریه ناهماهنگی شناختی

نظریه های اسناد

اسناد و خطاهای اسنادی

ویژگی های یک فرضیه خوب

اصول متابعت

تفکر قالبی چیست؟

حوزه عمومی چیست
حوزه عمومی در اندیشه هابرماس

کتاب هابرماس و پوپر
درباه یورگن هابرماس

عصر روشنگری به روایت فیلسوفان (محمود صدری، روزنامه نگار)

معرفی کتاب من

اطاعت و فرمانبرداری محض: تحلیل روان‌شناختی و اجتماعی

اطاعت و فرمانبرداری محض: تحلیل روان‌شناختی و اجتماعی

نویسنده: ابراهیم برزکار (کارشناس ارشد روان‌شناسی)

اطاعت محض به معنای پیروی بی‌چون و چرا از دستورات یک فرد یا نهاد است. این پدیده در طول تاریخ در قالب‌های مختلفی مانند اطاعت از رهبران سیاسی، مذهبی یا سازمانی مشاهده شده است.

اطاعت نوعی نفوذ اجتماعی است که در آن فرد به دستور یک شخصیت مقتدر پاسخ می‌دهد و معمولاً در صورت عدم وجود اقتدار، فرد از دستور پیروی نمی‌کند. به عبارتی دیگر، اطاعت اشاره به انجام بی‌چون و چرای دستورات دارد.

مفهوم و تعریف اطاعت

اطاعت به معنای پیروی از دستورات یک فرد صاحب اقتدار است، اغلب بدون اینکه مشروعیت یا اخلاقی بودن دستورات مورد سؤال قرار گیرد. برخلاف همرنگی، که شامل هم‌راستا شدن با هنجارهای گروهی است، اطاعت به طور خاص به پیروی از فرد دارای اقتدار مربوط می‌شود.

اطاعت و فرمانبرداری از یک فرد یا نهاد می‌تواند ناشی از عوامل مختلف روان‌شناختی، اجتماعی و فرهنگی باشد. اطاعت به عنوان یک رفتار اجتماعی مهم در بسیاری از جوامع مشاهده می‌شود و می‌تواند تحت تاثیر عواملی چون قدرت، اعتماد، ترس، شخصیت، موقعیت اجتماعی، وابستگی و فرهنگ قرار گیرد. فهم این عوامل می‌تواند به پیش‌بینی رفتارهای اجتماعی و روان‌شناختی افراد در موقعیت‌های خاص کمک کند. درک علل این رفتار نه تنها برای روانشناسی اجتماعی اهمیت دارد، بلکه برای پیشگیری از پیامدهای منفی آن در جامعه نیز ضروری است.

اگرچه مفاهیمی چون اطاعت و فرمانبرداری می‌توانند به حفظ نظم و کارایی سازمان‌ها و جوامع کمک کنند، با این حال اطاعت و فرمانبرداری بیش از حد منجر به پیامدهای زیانباری مانند پیروی کورکورانه و سرکوب تفکر انتقادی می‌گردند.

این مفاهیم در زمینه‌هایی مانند اجرای قانون، عملیات نظامی، محیط‌های کاری و آموزش نقش کلیدی دارند. از طرفی دیگر، اطاعت محض و بیش از حد ممکن است به استبداد، نقض اصول اخلاقی و آسیب‌های روانی منجر شود.

علل اطاعت و فرمانبرداری

علل اطاعت و فرمانبرداری شامل موارد زیر است:

  • عوامل روان‌شناختی
  • عوامل اجتماعی و فرهنگی
  • عوامل موقعیتی

عوامل روان‌شناختی

عوامل روان‌شناختی عبارت‌اند از:

  • حس تعلق (احساس تعلق اجتماعی)
  • نیاز به تایید اجتماعی
  • ترس و اجبار
  • شخصیت تابع و تسلیم
  • تأثیرات شناختی
  • جدایی اخلاقی

حس تعلق (احساس تعلق اجتماعی): انسان‌ها به‌ طور ذاتی تمایل به تعلق به گروه‌ها دارند. این نیاز می‌تواند منجر به اطاعت از رهبران گروه برای حفظ جایگاه اجتماعی شود.

نیاز به تایید اجتماعی: انسان‌ها به طور طبیعی تمایل دارند تا در گروه‌ها پذیرفته شوند و از تایید اجتماعی برخوردار باشند. در چنین شرایطی، افراد ممکن است حتی در برابر دستورات نادرست یا بی‌اخلاق از آن پیروی کنند.

ترس و اجبار: ترس از تنبیه یا طرد شدن می‌تواند افراد را به اطاعت محض وادار کند. این موضوع در سیستم‌های استبدادی به وضوح دیده می‌شود. بنابراین افراد ممکن است به دلیل تهدید به تنبیه یا مجازات از سوی یک مقام بالاتر، دستورات را اجرا کنند.

شخصیت تابع و تسلیم: برخی افراد ویژگی‌های شخصیتی دارند که آنها را به راحتی به اطاعت از دیگران سوق می‌دهد. این افراد تمایل دارند به طور طبیعی از دستورات دیگران پیروی کنند، حتی زمانی که این دستورات منطقی یا اخلاقی به نظر نمی‌رسند.

تأثیرات شناختی: افراد ممکن است به دلیل محدودیت‌های شناختی (ذهنی و فکری) یا عدم آگاهی، دستورات را بدون سوال و پرسش بپذیرند.

جدایی اخلاقی: اطاعت می‌تواند شامل مکانیسم‌هایی باشد که به افراد اجازه می‌دهد اقدامات غیراخلاقی را با نسبت دادن مسئولیت به فرد صاحب اقتدار توجیه کنند.

عوامل اجتماعی و فرهنگی

عوامل اجتماعی و فرهنگی شامل موارد زیر است:

  • سلسله‌مراتب قدرت
  • تأثیرات گروهی
  • هنجارهای فرهنگی

سلسله‌مراتب قدرت: ساختارهای سلسله‌مراتبی در سازمان‌ها یا جوامع می‌توانند اطاعت محض را تقویت کنند.

تأثیرات گروهی: فشار همسالان یا گروه می‌تواند افراد را به پیروی از دستورات وادار کند، حتی اگر با ارزش‌های شخصی آنها در تضاد باشد.

هنجارهای فرهنگی: در برخی از فرهنگ‌ها، اطاعت از بزرگان یا رهبران به عنوان یک ارزش تلقی می‌شود. این هنجارها از طریق جامعه‌پذیری به نسل‌های بعدی منتقل می‌شوند. در واقع، در بسیاری از فرهنگ‌ها، اطاعت از والدین، بزرگان یا مقامات دینی به عنوان یک هنجار اجتماعی مهم تلقی می‌شود. در چنین جوامعی، عدم اطاعت ممکن است با نارضایتی اجتماعی یا احساس گناه همراه باشد.

عوامل موقعیتی

عوامل موقعیتی عبارت‌اند از:

  • شرایط بحرانی
  • قدرت کاریزما

شرایط بحرانی: در شرایط بحرانی مانند جنگ یا بلایای طبیعی، افراد تمایل بیشتری به اطاعت از رهبران برای احساس امنیت دارند.

قدرت کاریزما: رهبران کاریزماتیک می‌توانند با جذابیت شخصیتی خود، افراد را به اطاعت محض ترغیب کنند.

نظریه‌ها و مدل‌ها

نظریه‌ها و مدل‌های اطاعت عبارت‌اند از:

  • نظریه‌ میلگرام (Milgram)
  • نظریه اقتدار ماکس وبر (Max Weber)
  • نظریه سلطه و تبعیت تئودور آدورنو (Theodor Adorno)
  • آزمایش زندان استنفورد زیمباردو (Zimbardo)
  • نظریه یادگیری اجتماعی بندورا (Bandura)

نظریه‌ میلگرام

یکی از برجسته‌ترین تجربیات در زمینه اطاعت، آزمایش معروف میلگرام (1963) است که نشان داد چگونه افراد می‌توانند دستورات نادرست یا حتی غیر‌اخلاقی را از افراد دارای قدرت بپذیرند. میلگرام استدلال می‌کند که اطاعت ناشی از فشار اجتماعی و موقعیت فرد است.

در این آزمایش، شرکت‌کنندگان حتی زمانی که می‌دانستند ممکن است به دیگران آسیب برسانند، به خاطر موقعیت مقام و دستور از سوی یک مقام مسئول، به رفتار خود ادامه دادند. بنابراین آزمایش میلگرام (۱۹۶۳)، نشان داد که افراد تمایل دارند حتی در انجام اعمال غیراخلاقی از مقامات پیروی کنند، که قدرت نفوذ اقتدار را در شکل‌دهی رفتار آشکار می‌سازد.

2-نظریه اقتدار ماکس وبر (Max Weber)

ماکس وبر، جامعه‌شناس برجسته، اقتدار را به سه نوع تقسیم کرد که شامل:

  • اقتدار قانونی
  • اقتدار سنتی
  • اقتدار کاریزماتیک

طبق این نظریه، اطاعت به نوع اقتدار بستگی دارد که فرد از آن پیروی می‌کند. به عنوان مثال، در اقتدار قانونی، افراد به دلیل تعهد به قوانین و مقررات اطاعت می‌کنند، در اقتدار سنتی، اطاعت به دلیل هنجارهای سنتی است و در اقتدار کاریزماتیک، افراد به دلیل ویژگی‌های شخصی رهبر از او پیروی می‌کنند.

3-نظریه سلطه و تبعیت آدورنو (Adorno)

آدورنو و همکارانش در مطالعات خود در مورد «شخصیت سلطه‌پذیر» استدلال کردند که برخی افراد به دلیل ویژگی‌های شخصیتی خاص تمایل بیشتری به اطاعت از اقتدار دارند. این نظریه به ویژه در چارچوب جوامع دیکتاتوری یا تحت سلطه کاربرد دارد.

4-آزمایش زندان استنفورد زیمباردو (Zimbardo)

آزمایش زندان استنفورد زیمباردو (۱۹۷۱) نشان داد که نقش‌های سلسله‌مراتبی می‌توانند به رفتارهای سوءاستفاده‌آمیز منجر شوند و این آزمایش خطرات تبعیت بی‌چون‌وچرا را برجسته کرد.

5- نظریه یادگیری اجتماعی بندورا (Bandura)

نظریه یادگیری اجتماعی بندورا (۱۹۷۷) بیان می‌کند که اطاعت از طریق مشاهده، تقویت و هنجارهای فرهنگی آموخته می‌شود.

اثرات اطاعت

اثرات اطاعت را می‌توان از دو جنبه مثبت و منفی مورد بررسی قرار داد.

  • اثرات مثبت اطاعت: اطاعت می‌تواند انسجام اجتماعی را تقویت کند، هماهنگی را تسهیل نماید و عملکرد نهادها را بهبود بخشد. بنابراین می‌تواند در افزایش کارایی سازمان‌ها، کار گروهی، انضباط کاری و حفظ نظم اجتماعی موثر باشد.
  • اثرات منفی اطاعت: اطاعت کورکورانه می‌تواند به تضعیف تفکر انتقادی، تداوم بی‌عدالتی، سوءاستفاده از قدرت و... منجر شود.

به‌طورکلی اثرات منفی اطاعت محض شامل موارد زیر است:

  • از دست رفتن استقلال فردی
  • غیرفعال شدن اخلاقی
  • ناهماهنگی شناختی
  • کاهش خلاقیت و نوآوری
  • تضعیف عدالت اجتماعی
  • شرطی‌سازی فرهنگی
  • سوءاستفاده از قدرت
  • ایجاد ساختارهای اقتدارگرایانه

از دست رفتن استقلال فردی: اطاعت محض می‌تواند منجر به کاهش تفکر انتقادی و از دست رفتن استقلال فردی شود. بر‌این‌اساس، افراد ممکن است باورهای شخصی و تفکر انتقادی خود را به واسطه تبعیت از دستورات فرد صاحب اقتدار و قدرت سرکوب کنند.

غیرفعال شدن اخلاقی: افراد ممکن است اقدامات غیراخلاقی خود را با واگذاری مسئولیت به مقامات توجیه کنند.

ناهماهنگی شناختی: به هنگام پیروی از دستورات متناقض، افراد ممکن است دچار تعارض درونی شوند.

کاهش خلاقیت و نوآوری: اطاعت بیش از حد می‌تواند منجر به کاهش خلاقیت، نوآوری و توانایی حل مسئله گردد.

تضعیف عدالت اجتماعی: اطاعت محض می‌تواند نابرابری‌های اجتماعی را تشدید کند و مانع پیشرفت جامعه گردد.

شرطی‌سازی فرهنگی: برخی از جوامع اطاعت را به عنوان یک فضیلت معرفی کرده و هنجارهای سلسله‌مراتبی را تقویت می‌کنند.

سوءاستفاده از قدرت: رهبران یا نهادها ممکن است از اطاعت محض برای پیشبرد اهداف شخصی یا غیراخلاقی استفاده کنند.

ایجاد ساختارهای اقتدارگرایانه: سلسله‌مراتب سخت‌گیرانه ممکن است تبعیت بی‌چون‌وچرا را تقویت کرده و به سرکوب سیستماتیک منجر شوند.

راهکارهای کاهش اطاعت بیش از حد (اطاعت کورکورانه یا اطاعت محض)

این راهکارها شامل موارد زیر است:

  • ترویج و تقویت تفکر انتقادی: سیستم‌های آموزشی باید بر توسعه مهارت‌های تفکر انتقادی تأکید کنند تا افراد بتوانند اقتدار را زیر سؤال ببرند و اخلاقی بودن دستورات را ارزیابی کنند. آموزش باید بر پرسشگری از اقتدار و توسعه مهارت‌های استدلال مستقل تأکید کند. همچنین، مدارس و محیط‌های کاری باید گفتگوهای آزاد و تصمیم‌گیری‌های اخلاقی را ترویج دهند.
  • ترویج رهبری اخلاقی: رهبران باید رفتار اخلاقی را الگو قرار دهند و گفت‌وگوی باز را تشویق کنند تا احتمال اطاعت کورکورانه و محض کاهش یابد. بنابراین، رهبران باید مخالفت و دیدگاه‌های متنوع را تشویق کنند، نه اینکه تبعیت کورکورانه را مطالبه کنند. برنامه‌های آموزشی اخلاقی می‌توانند به افراد کمک کنند تا اقتدار غیرعادلانه را تشخیص دهند و در برابر آن مقاومت کنند.
  • پاسخگویی نهادی: نهادها باید مکانیسم‌های نظارتی و تعادل‌بخشی را ایجاد کنند تا از سوءاستفاده از اقتدار جلوگیری شود.
  • تشویق شجاعت اخلاقی: برنامه‌های آموزشی می‌توانند به افراد کمک کنند تا شجاعت مقاومت در برابر دستورات غیراخلاقی و دفاع از عدالت را توسعه دهند.
  • تقویت عاملیت فردی (Personal agency): ترویج اعتماد به نفس و مسئولیت اخلاقی در افراد می‌تواند به آنها کمک کند تا در برابر دستورات نادرست ایستادگی کنند. همچنین، برنامه‌های آگاهی‌بخشی درباره دستکاری روان‌شناختی (Psychological manipulation) می‌توانند به افراد کمک کنند تا در برابر اجبار مقاومت کنند.
  • شفافیت گروه‌ها، سازمان‌ها و اعضا: نهادهای دموکراتیک باید شفافیت و پاسخگویی را تشویق کنند. حمایت از افشاگران می‌تواند راه‌های امنی برای گزارش سوءاستفاده از قدرت فراهم کند. بنابراین، باید از طریق مداخلات سیاسی محافظت از افشاگران راستین صورت گیرد.
  • بررسی ساختارهای قدرت: نهادها و سازمان‌ها باید ساختارهای قدرت خود را به گونه‌ای طراحی کنند که از سوءاستفاده جلوگیری گردد.
  • تقویت ارزش‌های دموکراتیک: ترویج ارزش‌هایی مانند مشارکت فعال و مسئولیت‌پذیری می‌تواند از اطاعت محض جلوگیری کند.

نتیجه‌گیری

اطاعت، که به عنوان پیروی از دستورات یا دستورالعمل‌های یک فرد صاحب اقتدار تعریف می‌شود، جنبه‌ای اساسی از سازمان‌دهی اجتماعی است. در‌حالی‌که اطاعت می‌تواند نظم و همکاری را تسهیل کند، اطاعت بیش از حد یا کورکورانه می‌تواند به نتایج زیان‌باری مانند تداوم بی‌عدالتی و سرکوب عاملیت فردی منجر شود.

اطاعت محض، پدیده‌ای چندوجهی است که تحت تأثیر عوامل روان‌شناختی، اجتماعی و موقعیتی قرار می‌گیرد. درک این عوامل می‌تواند به کاهش پیامدهای منفی اطاعت محض و تقویت تفکر انتقادی در جامعه کمک کند. برای پیشگیری از سوءاستفاده از قدرت، ضروری است که افراد به اهمیت استقلال فردی و مسئولیت‌پذیری اجتماعی آگاه شوند.

با توجه به تاثیرات منفی ناشی از اطاعت بی‌چون و چرا، آگاهی از این پدیده و توانایی تشخیص آن می‌تواند در ارتقای اخلاق و رفاه اجتماعی موثر باشد.

بنابراین، اطاعت و فرمانبرداری عناصری اساسی در سازمان‌دهی اجتماعی هستند، اما می‌توانند هم اثرات مثبت و هم اثرات منفی داشته باشند. در‌حالی‌که اطاعت می‌تواند نظم و همکاری را تقویت کند، پیروی بیش از حد از اقتدار می‌تواند استقلال فردی را تضعیف کند و بی‌عدالتی را تداوم بخشد.

با درک مکانیسم‌های روان‌شناختی و اجتماعی که اطاعت را هدایت می‌کنند، جوامع می‌توانند راهکارهایی برای کاهش اثرات منفی آن توسعه دهند و رفتارهای اخلاقی را ترویج کنند. تأکید بر تفکر انتقادی، رهبری اخلاقی، شفافیت و پاسخگویی نهادی برای ایجاد جهانی مبتنی بر عدالت و برابری ضروری است.

منابع (References)

  • Milgram, S. (1963). Behavioral Study of Obedience. Journal of Abnormal and Social Psychology.
  • Zimbardo, P. (2007). The Lucifer Effect: Understanding How Good People Turn Evil. Random House.
  • Zimbardo, P. (1971). "The Stanford Prison Experiment." Naval Research Reviews, 30, 4-17.
  • Weber, M. (1947). The Theory of Social and Economic Organization. Free Press.
  • Adorno, T. W., Frenkel-Brunswik, E., Levinson, D. J., & Sanford, R. N. (1950). The Authoritarian Personality. Harper & Row.
  • Kelman, H. C., & Hamilton, V. L. (1989). Crimes of Obedience: Toward a Social Psychology of Authority and Responsibility. Yale University Press.
  • Bandura, A. (1999). Moral Disengagement in the Perpetration of Inhumanities. Personality and Social Psychology Review, 3(3), 193–209.
  • Bandura, A. (1977). Social Learning Theory. Prentice Hall.

نویسنده: ابراهیم برزکار (کارشناس ارشد روان‌شناسی)

مطالب مرتبط

آزمایش میلگرام و اطاعت از قدرت

اصول متابعت

نفوذ اجتماعی چیست

نشخوار ذهنی یا فکری چیست؟

نشخوار ذهنی یا فکری

نشخوار ذهنی یا فکری به معنی فکر کردن بیش از حد و تکراری به یک موضوع یا مسئله است که معمولاً با احساسات منفی مانند اضطراب، نگرانی، غم و خشم همراه است. در این حالت، فرد به طور مداوم در مورد یک مشکل یا اتفاق ناخوشایند فکر می‌کند و نمی‌تواند از آن دست بکشد. این افکار معمولاً غیرسازنده و تکراری هستند و کمکی به حل مسئله نمی‌کنند، بلکه باعث افزایش استرس و ناراحتی فرد می‌شوند.

علل نشخوار ذهنی:

عوامل مختلفی می‌توانند در ایجاد نشخوار ذهنی نقش داشته باشند، از جمله:

  • استرس و اضطراب: قرار گرفتن در موقعیت‌های استرس‌زا یا تجربه اضطراب مزمن می‌تواند فرد را مستعد نشخوار ذهنی کند.

  • تجربیات ناخوشایند گذشته: خاطرات تلخ و تجربیات آسیب‌زا می‌توانند به صورت افکار مزاحم و نشخوار ذهنی در ذهن فرد تکرار شوند.

  • کمال‌گرایی: افرادی که کمال‌گرا هستند و انتظارات بیش از حدی از خود دارند، بیشتر در معرض نشخوار ذهنی قرار دارند، زیرا مدام در مورد اشتباهات و نقص‌های خود فکر می‌کنند.

  • اعتماد به نفس پایین: افرادی که اعتماد به نفس پایینی دارند، بیشتر در مورد نقاط ضعف خود و قضاوت دیگران نگران هستند و این موضوع می‌تواند منجر به نشخوار ذهنی شود.

  • مشکلات حل نشده: مسائل و مشکلاتی که به طور کامل حل نشده‌اند، می‌توانند به صورت افکار مزاحم در ذهن فرد باقی بمانند و باعث نشخوار ذهنی شوند.

  • هوش هیجانی پایین: ناتوانی در مدیریت و کنترل احساسات می‌تواند منجر به نشخوار ذهنی شود.

نشانه‌های نشخوار ذهنی:

  • فکر کردن مداوم به یک موضوع خاص

  • تکرار افکار منفی و ناخوشایند

  • احساس گیر افتادن در یک چرخه فکری

  • مشکل در تمرکز و توجه به سایر مسائل

  • احساس اضطراب، نگرانی، غم یا خشم

  • مشکل در خوابیدن

  • تحریک‌پذیری و بی‌قراری

راه‌های درمان نشخوار ذهنی:

خوشبختانه راه‌های مختلفی برای درمان و کاهش نشخوار ذهنی وجود دارد، از جمله:

  • شناسایی افکار منفی: اولین قدم برای مقابله با نشخوار ذهنی، شناسایی افکار منفی و تکراری است. سعی کنید به الگوهای فکری خود توجه کنید و ببینید چه افکاری بیشتر در ذهن شما تکرار می‌شوند.

  • به چالش کشیدن افکار منفی: پس از شناسایی افکار منفی، سعی کنید آنها را به چالش بکشید. از خود بپرسید که آیا این افکار واقعاً درست هستند؟ آیا شواهد دیگری هم وجود دارد؟ سعی کنید دیدگاه‌های مثبت‌تر و واقع‌بینانه‌تری را جایگزین افکار منفی کنید.

  • تمرکز بر زمان حال: به جای فکر کردن به گذشته یا نگرانی در مورد آینده، سعی کنید بر زمان حال تمرکز کنید. تمرین‌های ذهن‌-آگاهی می‌توانند در این زمینه بسیار مفید باشند.

  • فعالیت‌های لذت‌بخش: انجام فعالیت‌هایی که از آنها لذت می‌برید، می‌تواند به کاهش نشخوار ذهنی کمک کند. ورزش، نقاشی، موسیقی، مطالعه و گذراندن وقت با دوستان و خانواده از جمله این فعالیت‌ها هستند.

  • حل مسئله: اگر نشخوار ذهنی شما مربوط به یک مشکل خاص است، سعی کنید به طور فعال به دنبال راه‌حل برای آن باشید. نوشتن راه‌حل‌های احتمالی و بررسی مزایا و معایب هر کدام می‌تواند مفید باشد.

  • کمک گرفتن از متخصص: در صورتی که نشخوار ذهنی شما شدید است و باعث اختلال در زندگی روزمره شما شده است، حتماً از یک روانشناس یا روانپزشک کمک بگیرید. درمان‌های شناختی-رفتاری و دارودرمانی می‌توانند در این موارد مؤثر باشند.

در نهایت، به یاد داشته باشید که غلبه بر نشخوار ذهنی نیازمند صبر و تمرین است. با استفاده از راهکارهای مناسب و کمک گرفتن از متخصص، می‌توانید این مشکل را مدیریت کرده و کیفیت زندگی خود را بهبود بخشید.

کتاب حرکت و شناخت (مبانی عصبی و روان شناختی)

کتاب حرکت و شناخت

مبانی عصبی و روان شناختی

چاپ اول، 1399

مولفین:

ابراهیم برزکار (فیزیوتراپیست-کارشناس ارشد روان شناسی)

دکتر رجبعلی محمدزاده (استادیار دانشگاه)

------------------------------------------------------

تهیه کتاب در تهران:

تهران - میرداماد - میدان مادر - خ شاه نظری - خ مددکاران - دانشکده توانبخشی - واحد کتابفروشی. موسسه پگاه کد پستی: 1545913487

تلفن: 02122223566 و 02122901954

فکس: 02122901956

ایمیل: ebrahimbarzkar@gmail.com

ارتباط از طریق تلگرام: https://t.me/e_barzkar

فصل های کتاب:

این کتاب که به بررسی حرکت، شناخت و تعامل آنها می پردازد شامل مقدمه و هفت فصل به ترتیب زیر است:

فصل اول: مفاهیم و اصطلاحات

فصل دوم: اصول نظریه ها

فصل سوم: ادراک و حرکت

فصل چهارم: چرخه ادراک-عمل از دیدگاه فاستر

فصل پنجم: کنترل حرکت

فصل ششم: متغیرهای شناختی در حرکت و کنترل حرکت

فصل هفتم: کلام پایانی

مطالب مرتبط

معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

  • فیزیوتراپی
  • اخلاق حرفه ای فیزیوتراپی
  • فیزیوتراپی شناختی (Cognitive physiotherapy)
  • روانشناسی
  • دستگاه عصبی عضلانی اسکلتی
  • شانه و اختلالات آن
  • ستون فقرات و اختلالات آن
  • زانو و اختلالات آن
  • سیستم عصبی و اختلالات آن

ویدیوها در آپارات

جان بالبی و نظریه دلبستگی (مفهوم نظریه دلبستگی و انواع آن)

جان بالبی و نظریه دلبستگی

تئوری اتولوژیک یا رفتارشناسی طبیعی رشد کودک

 

جان بالبی و تئوری اتولوژیک (رفتارشناسی طبیعی رشد کودک) 

جان بالبی John Bowlby در سال ۱۹۰۷ در لندن زاده شد. در رشته پزشکی و روانکاوی تحصیل کرد. در سال ۱۹۳۶ به اختلالات و ناراحتی های کودکانی که در مؤسسات پرورش می یافتند توجه کرد و دریافت کودکانی که در شیرخوارگاه ها و پرورشگاه ها بزرگ می شوند عموماً به برخی مشکلات عاطفی از جمله ناتوانی در برقراری روابط صمیمانه و دیرپا با دیگران دچار می آمدند. به نظر بالبی چنین می رسد که این کودکان قادر به دوست داشتن نیستند زیرا فرصت برقراری یک دلبستگی محکم را با مادر یا مراقب در ابتدای زندگی نداشته اند. بالبی این کودکان را شخصیت های بی عاطفه (Affectionless characters) نامید. علاوه بر این بالبی علائم مشابهی در کودکانی که مدتی در خانه های طبیعی بزرگ شده اما سپس دچار جدائی های طولانی گردیده بودند مشاهده کرد. این کودکان چنان از جدایی تکان خورده بودند که به طور دائم از پیوندهای نزدیک انسانی پرهیز می کردند. چنین مشاهداتی بالبی را متقاعد کرد که نمی توان بدون توجه نزدیک به پیوند مادر و کودک، رشد را فهمید. بالبی برای توضیح چگونگی شکل گیری و اهمیت این پیوند به اتولوژی روی آورد (کرین، ۲۰۰۰).

بالبی نخستین روان تحلیل گری است که الگوئی برای تحول و کنش وری شخصیت (یا نظریه غرایز) پیشنهاد کرده است که از نظریه کشاننده های (Drive) فروید فاصله می گیرد. آن چه به خصوص در آثار بالبی عمدتاً مورد توجه قرار می گیرد دو مفهوم است که وی به صورت خاصی در آثار خود جای می دهد: رفتار غریزی و دلبستگی (منصور، ۱۳۸۱).

بالبی را می توان متأثر و جزء دو دسته زیر دانست:

  • اتولوژیست ها
  • نظریه پردازان روابط شیء (روابط موضوعی)

 

تئوری های اتولوژیک (ethological theory)

اتولوژی بررسی رفتار جانور و انسان در یک زمینه تکاملی است. شخصی که نام او بیش از هر کس دیگر با تئوری نوین تکاملی پیوسته است داروین می باشد. اتولوژیست نامی است که به بیولوژیست هایی که رفتار جانور را از دیدگاه تکاملی مطالعه می کند، داده اند (کرین، ۲۰۰۰). قبل از چارلز داروین Darwin (1809- 1882) کسانی از جمله لامارک مطرح کرده بودند که موجودات ویژگی های اکتسابی را به نسل های بعدی منتقل می کنند. داروین معتقد بود از میان همه موجودات فقط بخشی که باقی می مانند و فقط بخشی فرصت تولیدمثل پیدا می کنند. بخشی که می مانند کسانی هستند که قدرت انطباق بیشتری با تغییرات محیطی دارند. بنابراین اگر موجودات در محیط طبیعی فرصت پرخاشگری دارند به معنای باقی ماندن نیرومندان و از بین رفتن ضعیفان است. این گزینش یا انتخاب طبیعی natural selection است. این فقط برای گونه موجودات نیست و فقط برای بقای جسم و فیزیک نیست بلکه برای رفتارها هم همین گونه است. اقتضای تعاملی حیوان با محیط باعث بقای رفتار می شود. محیط هم در خصوص نوع و هم در خصوص یکدیگر نشان دهنده این نیای مشترک است. مضمون نظریه داروین، تکرار جمله هگل است که معتقد است ontogeny یا تحول فردی، phylogeny یا رشد نوعی را تکرار می کند. از اتولوژیست های نوین هم می توان کنراد لورنتس Konrad (1903) اتولوژیست اتریشی و پدر اتولوژی نوین و نیکوتین برگن Niko اتولوژیست هلندی (۱۹۰۷) را نام برد. نگاه اتولوژیستی بالبی این است که کودک را باید در محیط انطباقی و سازگاری او دید و محیط انطباقی کودک در سال های اولیه تعاملی است که با مراقب خود دارد.

غریزه:

یکی از این مفاهیمی که داروین مطرح می کرد و اتولوژیست ها آن را اقتباس کرده اند مفهوم غریزه است. کردارشناسان قائل به الگوی رفتار طبیعی موجودات هستند. رفتار غریزی الگوی رفتاری ثابت و ناآموخته نوعی پیچیده است که به دلیل پیچیدگی از بازتاب، به دلیل ناآموخته بودن، از یادگیری، و به دلیل اختصاص به گونه داشتن از انگیزه های عمومی (مانند گرسنگی و تشنگی) متفاوت است.

نقش پذیری Imprinting

یکی از مهم ترین مفاهیم کردارشناسان است. نقش پذیری موجود نوزاد را به موجود متحرک وابسته می کند. بالبی مفهوم دلبستگی attachment {چسبندگی (روابط شیء)، وابستگی (کردارشناسان)} در انسان را معادل نقش پذیری در حیوانات می داند.

کردارشناسان معتقدند که دسته جمعی به شکار رفتن انسان ها نوعی دفاع از خود بوده است. نقش پذیری یا دلبستگی یک نیاز بنیادین است چون از ابتدای تحول نوعی، خطر انسان را تهدید می کرده است. ایمنی گاهی از نیازهای بیولوژیک هم مهم تر است. به اعتقاد مازلو افراد خود شکوفایی که نیاز ایمنی را رفع نکرده اند به خود شکوفایی کاذب رسیده اند. بنابراین از نظر انسان شناسی و مردم شناسی پایه زندگی جمعی، مصونیت است. کودکان هم می دانند، برای امنیت باید نزدیک والدین باشند بنابراین در نظریات بالبی (و ماهلر) کودک وقتی دارد به self  و تفرد و هویت می رسد، مقداری از امنیت خود را از دست می دهد.

دلبستگی یعنی پیوند عاطفی عمیقی که با افراد خاصی داریم و باعث می شود وقتی با آن ها تعامل می کنیم لذت ببریم و هنگام استرس از نزدیکی آن ها احساس آرامش کنیم.

نظریه خود تعیین کننده self – determination

در این دیدگاه اعتقاد بر این است که دست کم سه نیاز روانی شایستگی، خودمختاری و ایمنی نیاز پایه ای و بنیادین هستند و ناشی از نیاز دیگری نیستند (بالبی بیشتر بر نیاز به ایمنی متمرکز است) بنابراین وقتی کسی نگران غذا و شغل و … است نیاز به ایمنی (و درک ناایمنی) روانی است. شخصیت و تکوین آن از نیازهای درونی نشأت می گیرند که این نیازهای درونی اولیه و روانی اند.

یکی از اختلافات بالبی با روانکاوی این است که بالبی معتقد است همه نیازها را نمی توان به نیازهای زیستی منحصر دانست – بالبی معتقد است نیاز به دلبستگی و ایمنی ناشی از نیاز زیستی نیست بلکه خودپایه و درونی است و به نیازهای زیستی بازگشت نمی کند (این اعتقاد در خصوص دلبستگی مختص بالبی است و برای مثال ملانی کلاین خلاف این عقیده را دارد).

 

نظریه های روابط شیء

این نظریه پایه شکل گیری شخصیت را پیوسته شدن یا دلبسته شدن یا در جوار مراقب بودن می دانند. نظریه روابط شیء (که بالبی هم جزء آن است) بر مبنای نظریه فروید است که غرایز لذت گرایانه هدف هایی دارند که سائق به سمت آن هدف است و این هدف موجود را از تنش رها می کند. به اعتقاد فروید نیاز زیستی پایه نیازهای روانی است (مثلاً تثبیت دهانی که مثلاً باعث پرحرفی می شود. برپایه تثبیت رفع نیاز زیستی دهانی است). کلاین هم معتقد است کودک علاقه به پستان خوب را درونی می کند و آن را فرافکنی می کند. تجربه های زیستی پیشین که درونی شده در روابط مؤثرند (درون فکنی و برون فکنی از نظر کلاین پایه شکل گیری روابط است). از نظریه پردازان روابط شی ئی می توان بالبی، وینی کات، ماهلر (شکل گیری خود، هویت و تشخص)، کرانبرگ (شکل گیری خود) و ملانی کلاین (پیشگام این نظریه) را نام برد. بنابراین این نظریه ها تعامل با شیء جهت کسب لذت یا کاهش تنش را می پذیرند با این تفاوت که:

  • پایه این تعامل را لزوماً زیستی نمی داند.
  • برخی از این تعاملات را اولیه می دانند (ناشی از نیاز زیستی نیستند).
  • روابط بین فردی مهم است و رشد را بدون این ارتباط نمی توان توضیح داد.
  • برجسته سازی نقش مراقب (مادرانه یا زنانه)، نگاه فروید بیشتر مردسالارانه است.

همان طور که گفته شد نظریات روابط شئ پایه تکوین شخصیت را تعاملاتی مانند پیوسته شدن یا دلبسته شدن یا وابسته شدن یا در جوار مراقب بودن می دانند. البته بسته به نظریه مفهوم مراقب و ارتباط پایه مسأاله متفاوتی می شود مثلاً از نظر کرانبرگ شکل گیری خود مهم است. بالبی در زمره دسته ای از نظریه پردازان روابط شئ قرار می گیرد که تعامل کودک با مراقب یا care give و دلبستگی را پایه اساسی تدوین رشد می داند و معتقد است رشد را فقط در پرتو تعامل کودک با مادر می توان دید.

مراحل شکل گیری دلبستگی

  • مرحله قبل از دلبستگی یا مرحله واکنش های نامتمایز در برابر انسان ها Indiscriminate responsiveness to humans (تولد تا ۱/۵ الی ۳ ماهگی)

کودکان واکنش های گوناگونی در برابر مردم نشان می دهند اما این واکنش ها غیرانتخابی unselective است. رفتار کودک حتی لبخند کودک می تواند معنی دار به معنی اختصاصی کلمه نباشد، خنده کودک نشانه شناخت او از افراد اطرافش نیست، واکنش کودک تمایز نایافته است (کودکان ۱۰ دقیقه پس از تولد چهره انسان را به دیگرمحرک های بینایی ترجیح می دهند). در طول سه هفته اول نوزاد گاهی با چشمان بسته تبسم می کند که معمولاً زمانی است که در حال به خواب رفتن است و این لبخند اجتماعی نیست. در حدود سه هفتگی نوزاد با شنیدن صدای انسان لبخند می زند (لبخند اجتماعی اما زودگذر و شتابنده). در ۵ هفتگی عمیق ترین لبخند اجتماعی ظاهر می شود. در واقع در این دوره لبخند کودک نماینده سلیقه و ترجیح شخصی نیست، حتی یک مدل مقوائی از صورت می تواند خنده ایجاد کند، شرط عمده این است که صورت در وضعیت کامل یا از جلو عرضه شود. نیمرخ تأثیر خیلی کمتری دارد. درضمن صدا یا نوازش به طور نسبی برانگیزنده ضعیف لبخند در این دوره است. در نگاه بالبی لبخند موجب تداوم و پشبرد دلبستگی می شود زیرا موجب تداوم در نزدیکی پرستار کودک به او می شود (علاوه بر لبخند، گریه، اصوات کودکانه، بازتاب گرفتن، بازتاب مورو، بازتاب جستجوی منبع Rooting و بازتاب مکیدن، هم الگوهای دلبستگی به حساب می آیند).

  • مرحله دلبستگی در حال شکل گیری یا مرحله تمرکز بر روی افراد آشنا (۱/۵-۳ ماه تا ۶ ماهگی)

لبخند کودک معنادار است، مادر را می شناسد و پاسخ می دهد (جنبه اختصتصی پیدا کرده). اما در اثر فقدان یا دوری مادر دچار اضطراب نمی شود و گریه او ممکن است در اثر محرک های درونی مانند گرسنگی یا خیسی باشد، نه در اثر دوری مادر. از سویی بازتاب هایی چون مورو، گرفتن و جستجوی منبع ناپدید می شوند. کودک در ۴ یا ۵ ماهگی تنها در حضور افراد آشنا اصوات کودکانه را از دهان خارج می کند. در ۵ ماهگی به دست دراز کردن و گرفتن بخش هایی از اندام به ویژه موی افراد می آغازند (البته در خصوص افراد آشنا).

  • مرحله دلبستگی شکل گرفته یا آشکار یا تکوین دلبستگی یا مرحله تقرب جویی فعال Active proximity-seeking (شش الی هشت ماه تا ۲ الی ۳ سالگی)

کودکان توجه عمیق به حضور فرد مورد دلبستگی نشان می دهند و به طور عمده غیبت این فرد خاص است که آنان را منقلب می کند. معمولاً حدود ۷ ماهگی کودکان می توانند بخزند و بنابراین می توانند به طور فعال والد خود را در حال راه رفتن او تعقیب کنند (حرکت تصحیح شونده به وسیله هدف Goal corrected) هم چنین گریه و فریاد کودک هم کیفیتی تصحیح شونده به هدف کسب می کند به این معنی که کودکان مطابق با تخمین خود از جایگاه و حرکات والد فریادهای خود را تغییر می دهند. از دیگر محرک های آشکارساز این دوره باید به رویدادهایی اشاره کرد که کودک را می ترساند هم چون صدای بلند و یا تاریکی ناگهانی. البته کودکان گاهی نیز از افراد مورد دلبستگی فاصله می گیرند. این امر به ویژه زمانی آشکار می شود که آنان از پرستار خود به عنوان پایگاهی استفاده می کنند که از آن پایگاه به اکتشاف بپردازند (در یک بررسی معلوم شد که کودکان ۲ ساله به ندرت بیش از ۶۰ متراز مادر دور می شوند). بالبی تأکید می کند که توانایی کودک برای تداوم تماس حداقل تا ۳ سالگی کامل نمی شود. و تا این زمان نمی تواند جهت همراهی با والدی که با ایشان قدم می زند حرکات خود را تنظیم کند.

در نظریه بالبی (و هم چنین اشپیتز) کودکان در ۸ ماهگی در برابر فقدان مراقب واکنش اضطرابی نشان می دهند (اضطراب جدایی separation anxiety) که اگر تداوم یابد حالت افسردگی و به دنبال آن حالت تسلیم (افسردگی پذیرفته شده) به وجود می آید (پایه مفهومی و نظری این مسأله، پایداری شئ است که پیاژه مطرح کرده) در ضمن در همین حدود (۸ یا ۸ ماهگی) ترس از غریبه ها را ابراز می کند. بروز واکنش ترس از غریبه نشان اتمام دوره حساس دلبستگی و نشان این که دلبستگی تکوین پیدا کرده است، می باشد. برای بالبی و آینس ورث (َAinsworth) (1967-1973) دلبستگی در ۶ ماه دوم سال اول به خصوص سه ماهه دوم شکل می گیرد.

  • مرحله واکنش های متقابل یا رفتار شراکتی partnership behavior  ( دو الی سه سالگی به بعد)

نوعی ایمنی به دلبستگی ایجاد شده. کودک می تواند با مادر یا مراقب مذاکره و رایزنی کند. تا قبل از ۳ سالگی برای کودک این که بداند مراقب برای یک لحظه به خانه بغلی می رود تا اندکی شیر بگیرد مفهومی ندارد اما در این مرحله کودک چنین برنامه هایی را تا حدی درک می کند و در حالی که از والد دور است می تواند رفتار او را مجسم کند. و می داند رفتن مادر، آمدنی را هم به دنبال دارد (در دیدگاه پیاژه چون تصویر مادر را دارد و آن را درونی می کند، خیالش راحت است. از ۶ ماهگی تا ۲ سالگی کودک تصویر ذهنی ندارد ، در ۲ سالگی در حال استقرار تصاویر است و بعد از ۲ الی ۳ سالگی تصاویر تثبیت می شوند). این آغاز عمل کودک به عنوان یک شریک و یک همراه در رابطه با والدین است (کرین). به طورکلی، بالبی می گوید که تنها بودن یکی از بزرگترین ترس ها در زندگی است. ما ممکن است چنین ترسی را احمقانه، نوروتیک یا ناپخته بینگاریم اما منطق های خوب بیولوژیک در پشت آن است، در طول تاریخ بشری، در صورت کمک یاران، انسان ها به بهنرین وجه قادر به رویارویی با بحران ها و مواجهه با خطرات بوده اند. بدین سان در طبیعت ما، نیاز برای پیوستگی های نزدیک کار گذاشته شده است (بالبی، ۱۹۷۳ به نقل ازکرین).

در نظام ماهلر هم همین اتفاق می افتد:

  • اتیسم بهنجار: کودک کاملاً در خود مانده است و هیچ گونه نگرانی و تنش را تجربه نمی کند مانند جوجه ای که در تخم قرار دارد، این مرحله مرحله خودشیفتگی و فقدان تنش است.
  • همزیستی بهنجار (۱ تا ۵ ماهگی): وحدت متقابل و دونفره کودک و مادر، در مدار مراقبت مادر بودن، ایمنی و امنیت ضرورت دارد، نوعی همانندسازی با مادر است.
  • جدایی-تفرد (۵ تا ۳۰ ماهگی): کم کم از مادر جدا می شود و به سمت شکل دادن هویت خود و مستقل شدن می رود و وادار می شود خودش امنیت خودش را تأمین کند (نوعی نگاه اریک فرومی که اگر آدمی بخواهد به استقلال دست یابد باید امنیت را رها کند و تهدید شدن را تا حدی بپذیرد).

زیر مراحل این مرحله شبیه مراحل بالبی است:

الف- تمایز (۵ تا ۹ ماهگی)

ب- تمرین خودمختاری و جداشدن (تمرین اولیه ۹ تا ۱۲ ماهگی): سینه خیز رفتن و نزدیک شدن به راه رفتن، کودک می خواهد خودش راه برود.

ج- تمرین کردن (۱۲ تا ۱۵ ماهگی)

د- تجدید رابطه، برگشت به سمت مادر ولی در سطح بالاتر (کودک دوباره می گوید: بغل، بغل) (نزدیکی خواهی ۱۵ تا ۲۴ ماهگی)

ه- بازنمایی تصویرهای درونی: خود و هویت که موضوع اصلی بحث ماهلر است شکل می گیرد (پایداری شئ لیبیدو، آغاز ثبات شئ ۲۴ تا ۳۰ ماهگی)

ماریا آینس ورث یکی از محققان مهم نظریه بالبی است که انواع دلبستگی را مورد بررسی قرار داده و به صورت زیر بیان کرده است

 

انواع دلبستگی بر اساس نظریه بالبی

  • دلبستگی ایمن : وقتی مادر رفت کودک گریه می کند و وقتی مادر برگشت در آغوش او قرار می گیرد و گریه اش قطع می شود.
  • دلبستگی ناایمن (مرضی)
  • دلبستگی اجتنابی : مرضی ترین نوع وابستگی است، کودک در حضور مادر در جوار مادر قرار نمی گیرد. در غیاب مادر هم بی تابی نشان نمی دهند و وقتی مادر برمی گردد به طرف او نمی رود (نوعی کرختی عاطفی و وابستگی عاطفی کودک به مادر)
  • دلبستگی (مقاوم) دوسوگرا : کودک وقتی مادر یا مراقب (care give) حضور دارد در جوار او قرار می گیرد و نیاز نسبت به او نشان می دهد، و وقتی که حضور ندارد و بعداً برمی گردد نسبت به او خصومت نشان می دهد (نوعی طردکنندگی در عین حال که به او نیاز دارد، یعنی پارادوکسیکال و دوسوگرایانه) البته این نوع رفتار تا حدی در رفتار بچه های عادی هم دیده می شود (بچه ها قهر می کنند و به والدین تند می شوند اما این طردکنندگی نیاز آن ها را هم نشان می دهد برای همین زود برمی گردند و آشتی می کنند حتی اگر والدین مقصر باشند و بچه ها اصولاً منت کش هستند و برگشت آن ها ناشی از وعده بزرگسالان نیست).
  • دلبستگی بی سازمان و درهم ریخته

 

عوامل دخیل در کیفیت دلبستگی از نظر بالبی

  • حساسیت: به دو معنی به کار می رود یکی معنی اتولوژیستی یعنی زمان حساس (optimal time) و دیگری به معنی حساسیت طرفین و توجه عاطفی مراقب (sensivity)، باید توجه کرد که توجه عاطفی مراقب تا ۳سالگی خیلی مهم است و بعد از آن جبران این کمبود تقریباً ممکن نیست.
  • در دسترس بودن مراقب
  • پاسخ گو بودن و حامی بودن تصویر دلبستگی
  • فرصت برقراری ارتباط نزدیک و پذیرش از سوی والدین
  • کیفیت مراقبت و پرستاری (مثلاً بلافاصله پس از اعلام نیاز کودک به او پاسخ دهند)
  • ویژگی نوزاد (مثلاً اوتیسم)
  • شرایط خانوادگی (از دست دادن شغل، نزاع خانوادگی)

 

بالبی با استناد به هارلو (آزمایش هایی با بچه میمون ها انجام داد علی رغم نظر مازلو نیازها به صورت اولویتی و سلسله مراتبی قرار ندارند) تأکید می کند نیاز به ایمنی یک نیاز اولیه است و مهمترین نیازی که از طریق والدین تأمین می شود، امنیت یابی است. براساس نظر بالبی، اتولوژیست ها و نظریه پردازان روابط شئ ظرفیت برقراری رابطه والد – کودک فطری است. از نظر بالبی ایمنی یا دلبستگی بین کودک و مراقب در بهداشت روانی کودک و مراقب اهمیت دارد. هم چنین داشتن سلامت روانی خود مراقب هم در دلبستگی تأثیر دارد.

از نظر بالبی تحول به صورت ارتباطی و اجتماعی تبیین می شود و مهمترین نیاز ارتباطی اجتماعی تأمین امنیت است. تفاوت فردی هم ایفای نقش می کند (چکونگی دنبال کردن دلبستگی از یک کودک به کودک دیگر فرق می کند، برخی در حضور مراقب راحت و ایمن و برخی مضطرب و ناایمن هستند). بالبی اشاره می کند که در نظریات دیگر هم به گونه ای به مسأله دلبستگی پرداخته شده مانند روانکاوان و نظریه های یادگیری (مانند کلارک هال و اسکینر) اما بالبی به آن ها ایراد می گیرد . می گوید روانکاوان نیاز ایمنی را ثانوی می دانند (مثلاً کودک تغذیه خود را از طریق ارتباط های من برطرف می کند).

نظریه های یادگیری نیاز به ارتباط و ایمنی را ناشی از یادگیری می دانند یعنی سائق ثانویه مبتنی بر یک نیاز نخستین است. در نظریه هال (کاهش سائق) وقتی گرسنگی کودک به عنوان سائق اولیه ارضا می شود و این رخداد به دفعات تکرار شود حضور مادر به عنوان سائق ثانویه یادگیری و آموخته می شود. بنابراین نزدیک شدن به مادر که با رهایی از تنش مرتبط است می تواند نوعی ارتباط یا دلبستگی بین کودک و مادر به وجود آورد.

در نظریه اسکینر تعامل فعال کودک و مراقب (فعالیت کودک و تقویت مادر مثلاً از طریق لبخند زدن) ارتباط متقابل کودک و مادر را ایجاد کرده؛ تقویت و مستحکم می کند.

بالبی معتقد است که این نظریه ها مفهوم تقویت را بیش از حد وارد شکل گیری دلبستگی می کنند و دلالت ضمنی این نظریات این است که کودک به مادر تنبیه کننده دل نمی بندد در حالی که کودکانی که به شدت از سوی مادران آزار می بینند باز هم به آن ها نزدیک می شوند و ابراز نیاز عاطفی به آن ها می کنند و این در خصوص حیوانات هم مشاهده شده. تنبیه و خشونت حیوانات یا مادران نسبت به فرزندان تنفر نخستین (در برابر تنفر ثانوی) می آفرینند اما کودک به رغم این تنبیه نخستین دست از علاقه و ارتباط و دلبستگی به مادر برنمی دارد.

مراحل واکنش های کودک به هنگام جدایی از مادر

نخست، کودک اعتراض protest  می کند؛ آنان می گریند و جیغ می کشند و هرشکل از مراقبت را رد می کنند. دوم، آنان وارد مرحله ناامیدی می شوند؛ ساکت و گوشه گیر و نافعال می شوند و به نظر می رسد که در یک حالت عمیق سوگواری mourning هستند. سرانجام، مرحله دل کندن detachement یا بریدگی روی می دهد. در جریان این مرحله کودک سرزنده تر است و ممکن است مراقبت پرستاران و دیگران را بپذیرد. کارکنان بیمارستان ممکن است بیندیشند کودک بهبود یافته است. اما یک جای کار درست نیست. هنگامی که مادر بازمی گردد به نظر می رسد که کودک او را نمی شناسد، کودک از او روی می گرداند و گویا همه علاقه خود را به او از دست داده است.

جدایی بین شش ماهگی و یک سالگی یعنی درست پس از آن که کودک دلبستگی برقرار کرده است مخرب تر می باشد. برعکس پس از سن سه یا چهار سالگی، در حین چهارمین مرحله بالبی، ممکن است کمتر موجب ضایعه شود و این زمانی است که کودک بهتر قادر به تحمل غیاب مادر است و می تواند دلایل آن را درک کند (آینس ورث،۱۹۷۳. به نقل از کرین).

بالبی واکنش نسبت به جدایی را مبنای واکنش های ترس و اضطراب در انسان می داند. ترس از جدایی (یعنی از دست دادن حمایت) وابسته به ترسی است که در موقعیت های مختلف به وجود می آید، موقعیت هایی که حاکی از هیچ نوع خطری نیستند (ترس از تاریکی، ترس از یک محیط ناشناخته، ترس از یک حرکت ناگهانی). ولی وجه مشترک آن ها این است که وابسته به یک احتمال خطر فزاینده اند.

بنابر نظام بالبی هر نوع جدایی دارای پیامدهای کم و بیش آشکاری است:

اگر این جدایی به صورت کوتاه مدت باشد، کودک می ترسد از این که دوباره مادر خود را از دست دهد و در او ترس از یک جدایی جدید تحول می یابد. این ترس یک واکنش غریزی است، از گرایش های ژنتیکی معینی سرچشمه می گیرد و علت وجودی آن در انسان اولیه، پایداری موجودیت وی بوده است و این نکته ای است که بقای نوع انسان آن را تأیید می کند. در عصر ما، ترس، فرد را به صورت غریزی به حالت “مترصد” نگه می دارد و وسیله حمایت محسوس و مؤثری است. بدون این ترس “زندگی انسان چندان عزیز نخواهد بود” و علی رغم نظر “فروید” که در اضطراب کلید هر نوروزی را می بیند، به نظر بالبی این اضطراب وابسته به ترسی است که جزئی از تحول بهنجار و سالم هر فرد است.

یا اگر این جدایی به صورت موقعیتی باشد که یک رفتار “دلبستگی دلهره آمیز” را القا کند، مثلاً هنگامی که مادر جسماً حضور دارد اما نسبت به نیازهای کودک خویش توجهی ندارد، هنگامی که مادر حضور ندارد اعم از آن که این عدم حضور موقت باشد (مدت کم و بیش قابل تحمل برحسب سن) و یا دائم (از دست رفتن و سوگواری)، هنگامی که مادر، کودک را در معرض تهدید به طرد قرار می دهد (ترک خانواده، تهدید به خودکشی)، یا به عبارت دیگر، هنگامی که کودک ماجراهایی از زندگی واقعی را تجربه کند که او را به ساختن الگویی دست نیافتنی از دلبستگی، رهنمون شوند، ناایمن می شود و با اضطراب و خشم تحول می یابد. خشم از یک طرف، به منزله سرزنشی است علیه آن چه به وقوع پیوسته، و از سوی دیگر، به منزله سعی در اجتناب از بروز چنین موقعیتی است (دادستان، ۱۳۸۱).

کاربرد برای پرورش کودک

آینس ورث (۱۹۶۷،۱۹۷۳) دریافته است که برخی مادران تقریباً به طور پیوسته نشانه های خود را (گریه های آنان و نشانه های آنان را که می خواهند بازی کنند) مورد غفلت قرار می دهند. این کودکان متمایل به گوشه گیری می شوند. برخی مادران به گرمی رفتار می کنند اما این کار آنان مطابق با زمان مورد علاقه کودکان شان نیست. این کودکان، متمایل به دلبستگی بیش از حد می شوند. آنان دراین مورد که هنگامی که به مادران خود نیاز دارند آن ها واکنش نشان  دهند نامطمئن هستند و هنگامی که تنها گذاشته شوند به نحو شدیدی نگران و دچار احساس بی پناهی می شوند. سرانجام، برخی مادران هم به گرمی و هم مطابق با نشانه های کودکان خود واکنش نشان می دهند. این کودکان در یک سالگی به نحو مطمئن پیوسته خواهند شد. آنان دوست دارند که مادر در نزدیکی باشد اما درضمن می توانند دامان مادر را هم ترک کنند و به طور مستقل موقعیت جدیدی را کشف نمایند. پس دیدگاه اتولوژیک این است که والدین باید از تمایلات درونی خود برای واکنش به علائم کودک خویش پیروی نمایند (آینس ورث، ۱۹۷۳. بالبی،۱۹۶۹. به نقل از کرین). این دیدگاه مشابه با نظر گزل Gesel است. این مشابهت برپایه این قرار مشترک است که تکامل، کودک را به واکنش های ذاتی مجهز کرده است که می توان مطمئن بود منجر به رشد طبیعی می شود (کرین، ۲۰۰۰).

کار بالبی محدودیت هایی نیز دارد. کار او به گونه ای کاملاً انحصاری بر دوره شیرخوارگی متمرکز است. هم چنین دیدگاه او بالنسبه ساده انگارانه است. برای نمونه او می گوید تبسم، مکیدن، گرفتن با دست ها و تعقیب را درکل می توان به صورتی مسامحه آمیز رفتارهای غریزی تلقی کرد، اما برخی از آن ها به تعریف دقیق تر غریزه نزدیک تر است و برخی دیگر از این توصیف دور است. هنگامی که یک کودک ۱ ساله مادر خود را بی درنگ دنبال می کند به نظر می رسد این رفتار به وسیله یک محرک نسبتاً اختصاصی یعنی دور شدن از مادر بیش از یک فاصله معین بارز می شود. پس واکنش تعقیبی و دربرگیرنده یک ضرورت اساسی مفهوم دقیق غریزه می باشد. اما رفتاری چون گریستن در اثر محرک های گوناگون ظاهر می شود که این محرک ها هم درونی و بیرونی می تواند باشد. محرک آزاد کننده اختصاصی در این جا چندان روشن نیست. به نظر می رسد بهتر است تحلیل دقیق تری از رفتارهای گوناگون پیوستگی انجام گیرد.

با وجود این انتقادات، بالبی و اتولوژیست ها ما را به درک اهمیت بررسی رشد انسان در یک زمینه تکاملی واداشته اند. به علاوه آنان الهام بخش نوعی فروتنی نوین در برابر کودکان شده اند. تکامل، کودکان را به واکنش ها و نشانه هایی تجهیز کرده که برای پیشرفت شایسته و کامل رشد باید به آن ها اعتنا کرد. برای نمونه اگر ما به گریه ها، خنده ها و دیگر نشانه های کودکان توجه نکنیم، آن ها پیوستگی قابل اطمینانی را که به نظر می رسد برای رشد اجتماعی بعدی بسیار ضروری است برقرار نخواهد کرد (کرین).

منبع:  https://ravanrahnama.ir/

 

تعریف، علایم و درمان اختلال وسواسی–اجباری

اختلال وسواسی–اجباری (OCD) 

اختلال وسواس فکری و عملی

اختلال وسواسی–اجباری یا ocd

(Obsessive Compulsive Disorder (OCD

 

وسواس ممکن است به صورت تکرار افکار و ترس باشد (وسواس فکری)،یا منجر به انجام رفتارهای مکرر غیر منطقی (وسواس عملی) گردد. همچنین فرد ممکن است تنها وسواس فکری یا وسواس عملی و یا هر دو را داشته باشد.

فرد وسواسی ممکن است متوجه نباشد که افکار یا کارهایش معقول و منطقی نیست، و سعی کند آنها را نادیده بگیرد و متوقف نکند. اما انکار، پریشانی و اضطراب را افزایش می دهد.

در نهایت، فرد وسواسی احساس اجبار به انجام اعمالی در خود میبیند تا تلاشی برای کاهش استرس و اضطراب وی گردند.

فرد وسواسی تمرکز در زمینه های مختلف دارد، مانند ترس از آلوده شده به جرم و میکروب، و برای رفع هراس آلودگی، خود را مجبور به شستن دست هایش میکند تا زمانی که دردناک و یا زخم میگردند. یا با وجود تلاش برای نادیده گرفتن و خلاص شدن از شر افکار آزار دهنده، افکار و امیالش باز میگردند. این یک چرخه معیوب ویژگی فرد وسواسی است

علائم اختلال وسواس، معمولا شامل هر دو وسواس فکری و وسواس عملی میگردند. اما ممکن است تنها علائم وسواس فکری و یا تنها علائم اجبار عملی ظاهر شوند.

حدود یک سوم از افراد مبتلا به اختلال وسواس، دارای یک اختلال دیگر نیز هستند که شامل حرکت ها و یا حرف های کوتاه متناوب ناگهانی، یا تیک می باشد.

 

وسواس فکری

وسواس فکری ، افکار تکرار شونده است. میل مداوم و ناخواسته و یا تصوراتی که باعث ناراحتی و اضطراب میگردند. فرد سعی میکند از آنها خلاص شود. ولی این وسواسها نوعا مزاحم هستند. وسواس فکرى به صورت های مختلف خود را نشان می‏دهد برای مثال:

وسواس فکری یا اندیشه درباره بدن :
بدین گونه که بخشى مهم از اشتغالات ذهنى و فکرى بیمار متوجه بدن اوست. او دائما به پزشک مراجعه مى‏کند و در صدد به‏ دست آوردن دارویى جدید براى سلامت‏ بدن است.

وسواس فکری درباره رفتار حال یا گذشته:
مثلا در این رابطه می‏ اندیشد که چرا در گذشته چنین و چنان کرده؟ آیا حق داشته است فلان کار را انجام دهد یا نه؟ و یا آیا امروز که مرتکب فلان عملى مى‏شود آیا درست مى‏اندیشد یا نه؟ تصمیمات او رواست‏ یا ناروا ؟

وسواس فکری در رابطه با اعتقادات: زمانى فکر وسواسى زمینه را براى تضادها و مغایرت‏هاى اعتقادى فراهم می ى‏سازد. مسایلى در زمینه حیات و مرگ، خیر و شر، وجود خدا و پذیرش یا طرد مذهب ذهن او را بخود مشغول مى‏دارد.

وسواس فکر افراطى:
زمانى وسواس در مورد امرى بصورت افراط در قبول یا رد آن است ‏با اینکه بیمار خلاف آن را در نظر دارد ولى بصورتى است که گویى اندیشه مزاحمى بر او مسلط است که او را ناگزیر به دفاع از یک اندیشه غلط مى ‏سازد، از آن دفاع و یا آن را طرد می کند بدون اینکه آن مساله کوچکترین ارتباطى با زندگى او داشته باشد; مثلا در رابطه با دارویى عقیده‏ اى افراطى پیدا مى‏کند به گونه ‏اى که طول عمر، بقاى زندگى و رشد خود را در گرو مصرف آن دارو می‏داند، اگرچه در اثر مصرف به چنان نتیجه ‏اى دست نیابد.

نمونه های دیگر وسواس فکری

• وسواس فکری قرار دادن اشیا بطور منظم و متقارن و یا با یک روش خاص
• وسواس فکری تصوراتی از صدمه زدن به خود و یا کسی دیگر
• وسواس فکری افکار ناخواسته، از جمله تجاوز، و یا سوژه های جنسی یا مذهبی
• وسواس فکری ترس از آلوده شدن با لمس اشیاء یا دست دادن با اشخاص
• وسواس فکری شک و تردید در قفل کردن در و پنجره یا خاموش کردن اجاق گاز
• وسواس فکری ناسزا گفتن و یا رفتار نامناسب

وسواس عملی

رفتارهای تکراری که فرد احساس اجبار به انجام آنها دارد. این رفتارهای تکراری به منظور جلوگیری یا کاهش اضطراب ناشی از وسواسها و یا جلوگیری از اتفاق چیزهای بد است. لذت درگیر شدن با این رفتارهای تکراری تنها تسکین موقت اضطراب است.

ایجاد قوانین یا تشریفات خاص برای کنترل و کمک به اضطراب خود در مقابل افکار وسواسی. این اعمال اغلب عقلانی و جلوگیری کننده از رویدادهای مورد ترس نیستند.

نمونه ها

• شستشو و تمیز کردن دست تا کنده شدن پوست
• شمارش در الگوهای خاص
• چک کردن بارها و بارهای قفل درها و یا اجاق گاز
• نیاز به اطمینان خاطر
• انجام و طی یک روال دقیق
• نظم خاص چیدمان مواد در خانه و آشپزخانه بنحوی که مثلا همه یک شکل دیده شوند.
• تکرار کلمات و عبارات یا عبادات در سکوت.

 

معیارهای DSM 5 برای اختلال وسواسی – اجباری

A: حضور وسواس‌ها، اجبارها یا هر دو:

وسواس‌ها با ۱ و ۲ تعریف می‌شوند.

۱- افکار، امیال یا تصاویر ذهنی همیشگی و تکراری، که فرد در دوره‌ای از ناراحتی، آن‌ها را ناخواسته و مزاحم می‌داند و در بیش‌تر افراد اضطراب یا استرس شدید پدید می‌آورد.

۲- فرد تلاش می‌کند تا این افکار، امیال یا تصاویر ذهنی را نادیده بگیرد یا سرکوب کند، یا به کمک یک فکر یا کار دیگر آن‌ها را خنثی و بی‌اثر کند. یعنی با انجام دادن یک اجبار تلاش می‌کند اثر آن‌ها را کاهش دهد.

اجبارها با ۱ و ۲ تعریف می‌شوند.

۱- رفتارهای تکراری (مانند شستن، مرتب کردن و بررسی کردن) یا اعمال ذهنی تکراری (مانند دعا کردن، شمردن، تکرار واژه‌ها در سکوت) که فرد احساس می‌کند در واکنش به یک وسواس یا مطابق با قوانینی که باید به طور سفت و سخت اعمال شود باید به انجام برسد.

۲- هدف فرد از این اعمال ذهنی یا رفتارهای فیزیکی تکراری این است که از اضطرب و استرس جلوگیری کند یا آن‌ها را کاهش دهد. یا از رویداد و موقعیتی که آن ‌را ترسناک می‌داند پیشگیری کند. اما این رفتارهای فیزیکی و اعمال ذهنی با مواردی که قرار است آن‌ها را خنثی یا پیشگیری کند هیچ ارتباط منطقی ندارند. یا رفتارها و اعمالی به وضوح افراطی هستند.

B: وسواس ها یا اجبارها وقت‌گیر هستند. برای نمونه هر روز ساعت‌ها وقت فرد را می‌گیرند. یا در عملکرد اجتماعی، شغلی یا دیگر بخش‌های زندگی، نابسامانی و رنج شخصی شدید پدید می‌آورند. پس عملکرد زندگی فرد را مختل و آرامش او را برهم می‌زنند.

C: نشانه‌های وسواسی اجباری را نمی‌توان به تاثیر فیزیولوژیک و مستقیم یک ماده مانند مواد مخدر، روانگردان یا داروهای تجویزی یا یک عارضه‌ی پزشکی نسبت داد.

D: نشانه‌های یک اختلال روانی دیگر نمی‌تواند توضیح بهتری برای ناراحتی فرد باشد. احتمال دارد که اختلال وسواسی اجباری با برخی از اختلال‌های دیگر Comorbid داشته باشد. برای نمونه نگرانی‌های افراطی در اختلال اضطراب عمومی؛ اشتغال فکری به ظاهر خود در اختلال بادی دیسفورمیک؛ ناتوانی در دور انداختن اشیا یا جدا شدن از آن‌ها در اختلال احتکار؛ کشیدن مو در اختلال مو کندن؛ کندن پوست در اختلال پوست کندن؛ رفتارهای کلیشه‌ای در اختلال حرکت کلیشه‌ای؛ رفتارهای آیینی خوردن در اختلال خورد و خوراک؛ اشتغال فکری به مواد یا قمار در اختلالات مصرف مواد و اختلالات مرتبط؛ اشتغال فکری به بیماری‌های جدی در اختلال اضطراب بیماری؛ اشتغال فکری به امیال یا خیال‌پردازی سکشوال در یکی از پارافیلیاها؛ اشتغال فکری به امیال در اختلالات کنترل تکانه؛ نشخوار فکری به همراه احساس عذاب وجدان در اختلال افسردگی عمده؛ تزریق فکری یا افکار توهمی همیشگی در اختلال سایکوتیک؛ یا رفتارهای تکراری در اختلال طیف اوتیسم.

اسپسیفایر (مشخص کننده):

به همراه بینش خوب یا کافی: فرد می‌داند که باورهای OCD او احتمالا یا قطعا واقعیت ندارند یا این که شاید واقعی باشند یا واقعی نباشند.

به همراه بینش ضعیف: فرد فکر می‌کند که باورهای OCD  او احتمالا واقعی هستند.

به همراه عدم بینش: فرد کاملا مطمئن است که باورهای OCD او واقعی هستند.

مرتبط با تیک: فرد هم‌اکنون یک اختلال تیک مزمن دارد یا در گذشته داشته است.


شیوع اختلال وسواسی – اجباری

شیوع OCD تدریجی و بیش‌تر در آغاز نوجوانی یا بزرگسالی و پس از یک رویداد استرس‌زا، مانند بارداری، زایمان و مشکلات در روابط عاطفی و شغلی نمایان می‌شود. حدود ۲/۵ درصد از مردم در دوره‌ای از زندگیشان دچار OCD می‌شوند. به گزارش DSM 5  نرخ شیوع ۱۲ ماهه برای اختلال وسواسی اجباری در آمریکا ۱/۲% و در سطح جهانی ۱/۱% تا ۱/۸% است.

تعداد زنانی که دچار این اختلال می‌شوند از مردان بیشتر است. زنان بیشتر در زمینه‌ی تمیزی وسواس دارند و مردان بیشتر افکار ممنوعه و وسواس تقارن دارند.

 

علل OCD

عوامل بیولوژیک (جسمانی یا زیستی)  و عوامل سایکولوژیک (روانی) در بروز اختلال OCD نقش دارند.

عوامل بیولوژیک : نقص و آسیب‌های مغزی می‌تواند باعث بروز این اختلال شود. مناطق مهم مغزی در این زمینه، لب پیشانی و عقده‌های پایه هستند. نقص یا کمبود سروتونین ممکن است به OCD منجر شود. سرعت متابولیسم در منطقه کورتکس اوربیتوفرونتال در مغز افراد مبتلا به OCD بسیار زیاد است.

این افراد نقص هایی در پردازش اطلاعات و عملکرد اجرایی دارند. از جمله این نقص ها می توان به نقص حافظه کوتاه مدت فضایی، بازشناسی فضایی، توجه دیداری، حافظه دیداری و آغاز واکنش حرکتی اشاره کرد. بعضی معتقدند که وسواس و کامپالژن (رفتار اجباری) به صورت ژنتیک ذخیره شده است و رفتارهایی هست که فرد یاد می گیرد. به این معنی که مغز نمی تواند رفتارهای کامپالسیو را که به صورت ژنتیک ذخیره شده اند منع یا بازداری کند. این مدارهای بازدارنده در عقده های پایه قرار دارند.

عوامل روانشناختی : عوامل روانی نیز در پدید آمدن اختلال وسواسی اجباری نقش مهمی دارند.

۱- نقص حافظه : شک کردن یکی از ویژگی های اصلی OCD است. نقص حافظه، احساس شک را در فرد برانگیخته می‌کند. برای نمونه فرد می‌گوید: نکند که در را قفل نکرده باشم؟ یا شیر گاز را نبسته باشم؟ . بر پایه‌ی نظریه‌هایی که بر حافظه تاکید دارند افراد مبتلا به این اختلال: ۱- در حافظه‌ی کلی نقص دارند ۲- به معتبر بودن حافظه‌ی خود اعتماد ندارند. ۳- این افراد نمی‌توانند خاطرات مربوط به اعمال واقعی و خیالی را از هم تشخیص دهند.

هر چند مبتلایان به OCD قبول دارند که در به یاد آوردن موضوعات مشکل دارند (یادشان نمی آید که ایا در ماشین را چک کردن یا نه، دست هایشان را شسته اند یا نه)، شواهد نشان می دهد که عدم اعتماد در یادآوری ممکن است نتیجه چک کردن یا شستن اجباری (کامپالژنی) باشد نه علت آن. در واقع هر چه فرد بیشتر چک می کند ٰ اعتماد او به انچه همین حالا چک کرده است، کمتر می شود.

۲- احساس دانستن : چه وقت متوجه می شویم یا از کجا می دانیم که باید فکر کردن درباره یک موضوع، تمیز کردن خانه، درس خواندن برای امتحان یا مرتب کردن کمدمان را متوقف کنیم؟ چگونه متوجه می شویم یا از کجا می دانیم که “دیگر بس است”؟ مسلما هیچ سیگنال یا علامتی از محیط دریافت نمی کنیم که طبق آن فکر یا کارمان را متوقف کنیم. این سیگنال همیشه از درون خودمان فرستاده می شود. اکثر انسان ها زمانی فکر یا کار خود را متوقف می سازند که احساس می کنند : “کافی است” . درست همانطور که به شما یک علامت می رسد که به اندازه کافی غذا خورده اید و می توانید خوردن را متوقف کنید.

یداسنتی انس (yedasentience) یا احساس درونی دانستن نیز یک علامت یا سیگنال درونی است که به شما می گوید به اندازه کافی فکر کرده اید، به اندازه کافی تمیز کرده اید ، به اندازه کافی درس خوانده اید یا برای پیشگیری از هرج و مرج و خطر (عواقب منفی) به اندازه کافی تلاش کرده اید. به نظر می رسد که افراد مبتلا به OCD در یداسنتی انس نقص دارند. آنها چون از درون خود پیامی حاکی از تکمیل شدن کارها یا کافی بودن رفتار ها و اعمال دریافت نمی کنند، نمی توانند جلوی رفتارها و افکار خود را بگیرند. ظاهرا آنها می دانند نیازی نیست که اجاق گاز را چک کنند یا دست هایشان را دوباره بشویند، اما یک احساس درونی و ازار دهنده به آنها می گوید که : “هنوز کافی نیست ” یعنی “ادامه بده، کارها کامل انجام نشده اند.”

۳- مسئولیت اغراق آمیز : همه ی مردم تقریبا هر روز افکار ناخوانده و مزاحمی را تجربه می کنند. اما آنچه افکار ناخوانده و مزاحم ولی عادی را از افکار رنج آور و وسواسی افراد مبتلا به OCD متمایز می کند، معنایی است که به آنها داده می شود. افراد مبتلا به OCD درباره افکار وسواسی خود باور های غلط ایجاد کرده اند. مثلا:

  • ۱- این افراد ، چون فکری به ذهنشان رسیده است، در مورد محتوای آن احساس مسئولیت می کنند، بنابراین اگر به ذهن فرد مبتلا به OCD این فکر خطور کند که فرزند خود را خواهد کشت، فکر می کند که واقعا دیوانه خواهد شد و فرزند خود را واقعا “خواهد” کشت.
  • ۲- افراد مبتلا به OCD فکر می کنند که افکار وسواسی آنها احتمالا عواقب بدی خواهد داشت، این طرز فکر اضطراب شدیدی در آنها بوجود می آورد و باعث می شود که این افراد برای اینکه مطمئن شوند اتفاقی روی نخواهد داد و به کسی آسیبی وارد نخواهد شد، رفتارهای اجباری (کامپالژنی) در پیش بگیرند(مثلا چک کردن و دوباره چک کردن قفل ها و پنجره ها برای اطمینان از امن بودن خانه).
  • ۳- آنها برای پیشگیری از آسیب ، از میزان مسئولیت خود معمولا تصاویر ذهنی اغراق آمیز دارند. همین مسئولیت اغراق آمیز ، عامل مهم آسیب پذیری در ابتلا به OCD است.

همه ما می دانیم بسیاری از امور از توان ما خارج هستند و هیچ کنترلی بر آنها نداریم و یا مقدار کنترلمان اندک است. مسئولیت اغراق آمیز این گونه تعریف می شود: قبول این باور که فرد می تواند باعث رویدادهایی یا عواقب منفی شود یا قادر است از وقوع آن رویداد پیشگیری کند. فرد فکر می کند موظف است از عواقب بد رویدادها جلوگیری به عمل آورد. این عواقب بد و ناگوار ممکن است واقعی باشند، یعنی در دنیای واقعی روی دهند یا ممکن است سابجکتیو باشد یعنی فقط در ذهن فرد روی دهند.

شواهد نشان می دهند که مسئولیت اغراق آمیز یکی از ویژگی های علی و اصلی اختلال وسواسی – اجباری ، مخصوصا در چک کردن های اجباری (کامپالژنی) است. مطالعات آزمایشگاهی نیز، با دستکاری مسئولیت اغراق آمیز (متغیر مستقل) ، نشان داده اند که مسئولیت اغراق آمیز باعث افزایش فعالیت های پیشگیرانه و تکراری مثل چک کردن های کامپالژنی ، می شود. بنابراین مسئولیت اغراق آمیز یکی از ویژگی های اصلی افراد OCD است و به نظر می رسد که در ایجاد این اختلال روانی نقش مهمی دارد.

در اینجا برخی آیتم های مقیاس نگرش مسئولیت (Responsibility Attitude Scale ( RAS نشان داده شده است. RAS برای اندازه گیری باورهای مربوط به مسئولیت در مورد OCD طراحی شده است.

  1.  اغلب در مورد کارهایی که درست انجام نمی گیرد، احساس مسئولیت و تقصیر می کنم.
  2.  اگر برای پیش گیری خطر کاری نکنم ، مسئول هر گونه عواقب بدی که پیش بیاید ، خودم خواهم بود.
  3.  فکر کردن به کارهای بد به اندازه انجام دادن آنها بد است.
  4.  درباره پیامد کارهایی که انجام می دهم یا انجام نمی دهم، خیلی نگران می شوم.
  5.  به عقیده من ، عدم تلاش برای پیشگیری از یک فاجعه، هیچ تفاوتی با باعث و بانی بودن آن فاجعه ندارد.
  6.  حتی به عواقب کوچکترین و پیش پا افتاده ترین کارها فکر می کنم.
  7.  اغلب برای کارهایی که دیگران مرا مسئول آن ها نمی دانند، مسئولیت احساس میکنم.
  8.  هرکاری که انجام می دهم ممکن است مشکلات جدی بوجود آورد.
  9.  احساس میکنم که باید از دیگران در مقابل آسیب محافظت کنم.
  10.  اگر بتوانم در جلوگیری از اتفاقات بد کوچکترین نقشی داشته باشم حتما وارد عمل می شوم.
  11.  برای من حتی کوچکترین سهل انگاری غیر قابل بخشش است زیرا ممکن است عواقب بدی برای دیگران داشته باشد.
  12.  حتی اگر امکان آسیب خیلی کم باشد، همیشه باید تلاش کنم تا از آن جلوگیری به عمل آورم.
  13.  باید اطمینان حاصل کنم که دیگران تحت تاثیر عواقب کارهای من قرار نمی گیرند.
  14.  اگر خوب دقت کنم، می توانم از رویدادهای تروماتیک پیشگیری کنم.
  15.  همیشه فکر میکنم که اگر خوب دقت نکنم، اتفاقات بدی خواهد افتاد.

روان شناسان طرفدار رویکرد رویکرد شناختی – رفتاری در مورد OCD توضیح خاصی دارند. این توضیح هم تفسیر غلط از معنای افکار مزاحم و ناخوانده و هم مسئولیت اغراق آمیز برای هر گونه عواقب منفی یا تروماتیک را در بر می گیرد. طبق این توضیح، باور های غلط در دروان کودکی آموخته می شوند و OCD به علت رویدادها و شرایط بسیار مهم و منفی بوجود می آید.

باورهای غلطی که در افراد مبتلا به OCD دیده می شوند، عبارتند از :

۱- فکر کردن درباره یک کار مثل انجام دادن آن است (یکی دانستن فکر و عمل یا ترکیب فکر-عمل)
۲- پیشگیری نکردن از آسیب احتمالی به خود و دیگران ، فرقی با آسیب رسانی ندارد.
۳- محتمل بودن رویداد مسئولیت انسان را کم نمی کند.
۴- عدم تلاش برای خنثی یا سرکوب کردن فکر مزاحم ، نشان می دهد که عملا دوست داریم آسیب موجود در فکر واقعا روی دهد.
۵- انسان باید همیشه تلاش کند تا بر افکار خود کنترل داشته باشد.


واقعیت داشتن این گونه باورهای غلط در افراد مبتلا به OCD و کمک آنها به ظهور سمپتوم های OCD باعث شده است که درمان شناختی رفتاری آنها را هدف قرار دهند.

۴- سرکوب افکار : افراد مبتلا به OCD  به ویژه وسواس فکری افکار مزاحم و غلط را آزاردهنده و رنج آور می دانند و به همین علت با شدت می کوشند تا آنها را سرکوب کنند. (با استفاده از سرکوب افکار یا با کمک گرفتن از روش های مخصوص برای انحراف توجه). اما شواهد نشان می دهد که سرکوب فعالانه افکار باعث می شود که این افکار، بعد از پایان دوره سرکوب یا بازداری، با فراوانی بیشتری روی دهند(موضوعی که اثر ریباند ، rebound effect نامیده می شود).
طبق این نظریه، اثر ریباند نوعی عملکرد پسیکولوژیک است که در آن، تلاش عمدی فرد برای سرکوب برخی افکار با اجتناب از آن ها همان افکار را سمج تر می کند. یک مثال کلاسیک در این باره ، گفته فئودر داستایوسکی است که یک روز به برادر خود گفت:” سعی کن به خرس قطبی فکر نکنی”. بعد از این جمله برادرش چند دقیقه ای مبهوت و سردرگم شد. داستا یوسکی در سال ۱۸۶۳، جمله ای نوشت که امروزه بسیار معروف شده است : ” سعی کنید این کار را انجام دهید، فکر نکردن به خرس قطبی، خواهید دید که لعنتی دقیقه به دقیقه به ذهنتان خواهد آمد.”

این رویداد (تلاش برای فکر نکردن به چیزی) ممکن است تا اندازه ای دلیل این واقعیت باشد که مبتلایان به OCD بیشتر از مردم سالم به افکار مزاحم دچار می شوند. همچینین سرکوب افکار مزاحم و ناخواسته باعث یک حالت هیجانی منفی و بسیار قوی می شود و در نتیجه همان فکر منفی با آن حالت هیجانی منفی تداعی می شود. در آینده هر وقت آن حالت هیجانی منفی روی می دهد، احتمال بروز افکار ناخوانده و مزاحم بیشتر می شود و این حالت ممکن است در ایجاد افکار مزاحم غیرقابل کنترل و مکرر در افراد مبتلا به OCD سهم داشته باشد.

۵- تکرار مدام و نقش مود : OCD نمونه ای از چند اختلال روانی تکراری و مداوم است و در همه آنها تکرار دایمی بعضی از افکار، رفتارها، فعالیت ها، به عنوان یک ویژگی اخلاگر دیده می شود. تقریبا در همه این گونه اختلالات روانی، تکرار مداوم (مثل چک کردن، شستن اجباری(کامپالژنی)) با هدف اصلی تناسب ندارد و باعث ناراحتی فرد مبتلا به این اختلالات می شود. به همین دلیل چند نظریه تلاش کرده اند تا توضیح دهند که چرا افراد OCD یک رفتار را بیش از افراد سالم تکرار می کنند و آن را ادامه می دهند. یکی از این توضیحات، فرضیه مود-به عنوان- اطلاعات ورودی (mood-as-input) است .

طبق این فرضیه، افراد مبتلا به OCD به رفتارهای اجباری (کامپالژنی) خود ادامه می دهند. زیرا :

۱ – برای فعالیت های اجباری ، از قانونی به نام “اصل توقف” استفاده می کنند که می گوید آنها فقط زمانی باید فعالیت خود را متوقف سازند که مطمئن شوند تکلیف خود را کامل و خوب انجام داده اند.

۲ – زمانی تکلیف را انجام می دهند که در یک حالت خلقی و روانی منفی قرار گیرند (که معمولا اضطراب است). طبق نظریه مود به عنوان اطلاعات ورودی، افراد مبتلا به OCD از مود کنونی خود به عنوان” اطلاعات ” استفاده می کنند تا معلوم شود که ایا به معیار سفت و سخت خود در “اصل توقف” دست یافته اند یا نه. یعنی ، اگر حال آنها خوب باشد و در مود (خلق) مناسبی قرار گیرند فکر خواهند کرد که از عهده وظیفه خود برآمده اند و اگر هنوز در مود بد باقی بمانند، احساس خواهند کرد از عهده وظیفه خود برنیامده اند.

اما خلق منفی و مزمن این طور تفسیر می شود که آنها وظیفه خود را کامل و خوب انجام نداده اند (به همین دلیل به رفتار خود ادامه می دهند و آن را تکرار می کنند).  یک موضوع جالب و موازی با فرضیه مود به عنوان اطلاعات ورودی ، این است که مسئولیت اغراق آمیز ، برای این که فرد در فعالیت کامپالژنی خود تکرار و تداوم نشان دهد، شرط “کافی” نیست و به همین دلیل ، باید با خلق منفی همراه شود. علت این است که خلق منفی ، به عنوان فیدبک ، دایما در حال تفسیر شدن است و فرد چنین می پندارد که مود منفی او دلیل دست نیافتن به اهدافش بوجود آمده است و بنابراین باید به فعالیت خود ادامه دهد.

کسانی که دچار این اختلال هستند میل بیش از اندازه به کمال‌خواهی دارند. این افراد دوست دارند هر چیزی در بهترین وضع خودش باشد. یکی از نکات جالب در بروز OCD این است که نگرش‌های مذهبی می‌تواند زمینه‌ساز بروز این اختلال شود. کسانی که بیش از اندازه به تمیزی و پاکی هنگام پرستش خدا توجه می‌کنند، بیش‌ از دیگران دچار وسواس شست‌و‌شو می‌شوند.

 

درمان اختلال وسواسی-اجباری

ERP (مواجهه و پیشگیری از واکنش)
مهم‌ترین و موفق ترین درمان برای این اختلال، ERP است. این روشی برای توقف تقویت دو جانبه رفتارهای جبری و اضطرابهای ماست. ما می دانیم اگر شما به مدت طولانی در یک موقعیت استرس زا باقی بمانید بتدریج به آن عادت کرده، اضطراب شما از بین می رود. بنابراین شما با موقعیتی که از آن هراس دارید رو در رو می شوید، اما در عین حال انجام امور جبری تکراری مانند چک کردن مداوم یا تمیز کردن (پیشگیری از واکنش) را متوقف می کنید و منتظر می شوید تا اضطراب از شما دور شود. معمولا بهتر است این کار را قدم به قدم انجام دهید.

روان‌درمانی شناختی – رفتاری (CBT) هم در درمان اختلال وسواسی اجباری موثر است. باورهای غلطی که در CBT هدف قرار می گیرند: ۱- ارزیابی مسئولیت، ۲- اهمیت زیاده از حد فکر، ۳- بیش از حد بزرگ دانستن خطر

دارو درمانی نیز روشی دیگر برای درمان این اختلال روانی است هر چند قطع دارو معمولا باعث بازگشت این اختلال می‌شود. بیش‌تر داروهایی که تجویز می‌شوند عبارتند از: SSRI  ها که باعث افزایش سطح سروتونین مغز می‌شوند. داروهای ضدافسردگی سه حلقه‌ای مانند، Clomipramine، Anafranil  هم می‌توانند در بهبود این اختلال نقش داشته باشند.

اگر درمان دارویی یا روان درمانی موفقیت آمیز نباشد، اخرین راه چاره نوروسرجی است. رایج ترین روش، سینگولوتومی است که در آن جراحان بعضی سلول های واقع در دسته  سینگولیت نزدیک جسم پینه ای را از بین می برند.

منبع : آسیب شناسی روانی بر اساس DSM-5 /  گنجی / نشر ساوالان 

منبع اینترنتی: https://ravanrahnama.ir/