خودشیفتگی چیست

 

خودبزرگ بینی 

خودشیفتگی

نارسیسیسم

خودبزرگ بینی یا خودشیفتگی نوعی اختلال است که با احساس عمیق اهمیت به خود و تصور بی نظیر بودن مشخص می شود. خودبزرگ بین ها خودشان را آدم های خاصی می پندارند و انتظار دارند به طور خاصی با آنها رفتار شود...

تحمل انتقاد برایشان سخت است و در مقابل انتقاد، خشمگین می شوند و منتقد را به نادانی و حماقت متهم می کنند. خود را قوی، مشهور و بسیار دانا قلمداد کرده و انتظار اطاعت و پیروی دیگران را دارند و از آنجا که بزرگ بینی آنها در تضاد با واقعیت است، روابط اجتماعی شان شکننده است و مسایل بین فردی، شغلی و فقدان های زیادی دارند که با رفتارخود، آنها را به وجود می آورند، در حالی که هیچ بینش و آگاهی ای نسبت به آنها ندارند.

روان پزشکان می گویند وجود ۵ علامت از بین علایم زیر برای تشخیص خودشیفتگی ضروری است:

فرد احساس خودبزرگ بینی مبنی بر مهم بودن خود دارد. مثلا در دستاوردها و استعدادهای خود مبالغه می کند.

فرد همیشه احساس موفقیت، قدرت، زیبایی و عشق به خود دارد.

معتقد است فردی استثنایی و خاص است و فقط افراد (یا نهادهای) خاص می توانند او را بفهمند یا با او نشست و برخاست داشته باشند.

احساس برتری یا شایستگی دارد. یعنی انتظارهای غیرمنطقی برای مدارای خاص و مطلوب یا موافقت حتمی با توقع های خود دارد.

در روابط بین فردی استثمارگر است. یعنی برای رسیدن به اهداف خود از دیگران بهره کشی می کند.

فاقد حس همدلی است. نسبت به شناخت و همانندسازی با احساس های دیگران تمایلی ندارد و فقط به مشکلات خود فکر می کند.

همیشه معتقد است دیگران به او حسودی می کنند.

رفتارهای خودخواهانه و پرنخوت نشان می دهد.

 

خودشیفته ها را در یک تقسیم بندی می توان به گروه های زیر تقسیمکرد:

۱) خودشیفته نخبه گرا: این عده احساس افتخار و قدرت می کنند و تمایل دارند مقام و موفقیت های خود را به رخ دیگران بکشند. نخبه گرا معمولا در حال ترقی است و شدیدا به ارتقای درجه خود مشغول است.

۲) خودشیفته عاشق پیشه: تمایل دارد اغواگر باشد، با این حال از صمیمیت واقعی اجتناب می کند. این گونه افراد خیلی دوست دارند افراد ساده لوح و از لحاظ هیجانی نیازمند را وسوسه کنند و آنها را طوری به بازی بگیرند که به طور فریبنده ای نشان دهند دوست دارند با آنها رابطه نزدیکی داشته باشند، با این حال تنها علاقه واقعی آنها این است که به طور موقت از دیگران بهره کشی کنند.

۳) خودشیفته های غیراخلاقی: این دسته بی وجدان، فریبکار، خودپسند و استثمارگرند. حتی وقتی معلوم می شود آنها به خاطر انجام دادن رفتار غیرقانونی گناهکار هستند، نگرش بی اعتنایی دارند و به گونه ای عمل می کنند که انگار قربانی را باید به خاطر بی توجهی به آنچه روی داده است، سرزنش کرد!

۴) خودشیفته های جبرانی: این گروه منفی گرا و لجبازند و می خواهند احساس های عمیق حقارت شان را خنثی کنند در نتیجه می کوشند خود را برتر و استثنایی جلوه دهند.

۵) خودشیفته های بزرگ تر: گاهی اجتماع باعث می شود که افراد به صورت کاذب دچار اعتمادبه نفس شوند یعنی بله قربان گویی ها و تعریف و تمجید بیش از اندازه و بها دادن های بی مورد که به صورت ریاکارانه و چاپلوسانه است، می تواند بستری شود برای اینکه افراد تصور کنند نسبت به دیگران برتری دارند. کم کم فرد باورش می شود که من آدم مهمی هستم، من زیباترین هستم و بهترینم، در حالی که حتی شاید افرادی که این جمله ها را به فرد می گویند اصلا اعتقاد واقعی به این تعریف و تمجید ها نداشته باشند. این افراد حس می کنند که برتر از دیگران هستند و تحمل انتقاد ندارند. اگر کسی از آنها انتقاد کند، ممکن است واکنش های پرخاشگری نشان دهند یا بی اعتنایی کنند. آنها برای حرف دیگران ارزشی قایل نیستند و فقط مسایل و مشکل های خودشان را مهم می دانند. این افراد در روابط بین فردی دچار اشکال می شوند و به تدریج از سوی دیگران طرد می شوند.

کم کم مشکل های بین فردی و شغلی برایشان ایجاد شده و احساس همدلی شان با دیگران از دست می رود و به مرور دچار افسردگی شده و اعتماد به نفس خود را از دست می دهند. آنها از بیرون بزرگ هستند اما از درون تو خالی هستند. همین مساله باعث می شود در بعضی موارد به سمت موادمخدر و مشروبات الکلی گرایش پیدا کنند.

منبع: psychologytoday

ترجمه: مژگان کریمی

 

معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

ویدیوها در آپارات

رشد در دوره میانسالی

موضوع : رشد در دوره میانسالی ( ویژگیهای جسمانی، شناختی ، عاطفی ، و اجتماعی )

 دانش پژوه : محمد علی رحیمی نداف

 چکیده :

 روانشناسی رشد در ابتدا بیشتر بر تغییرات کمی و کیفی دوران کودکی تا نوجوانی توجه داشت و با درک لزوم آگاهی از تغییرات رشدی در مقاطع دیگر زندگی بشر به تدریج  پژوهشهای خود را در تمام مراحل  سنی گسترش داد و آنها را جزء جدایی ناپذیر روانشناسی رشد بحساب آورد .

دوران میانسالی نیز سراسر تغییراست چه در ابعاد جسمی ، شناختی ،هیجانی و اجتماعی و چون دوران میانی عمر انسان است  یکی از مهمترین دوران زندگی انسان می باشد . لذا مقاله حاضر با هدف بررسی تغییرات جسمی ، شناختی ، هیجانی و اجتماعی دوران میانسالی تدوین شده است . بدین منظور ، با بهره گیری از روش توصیفی و با مراجعه به منابع معتبر دانش روانشناسی رشد به بررسی تغییرات در دوران میانسالی می پردازد. نتایج بررسی نشان داد که انسان در این دوران در ابعاد مختلف در معرض تغییرات آشکار قرار میگیرد .

 کلید واژه ها :  رشد ، میانسالی ، پختگی ، بحران میانسالی

روانشناسی رشد ، علمی است که جریان تحولات و تغییرات جسمی ،ذهنی ، عاطفی و عملکردهای اجتماعی فرد را در طول عمر – از لحظه ی انعقاد نطفه تا هنگام مرگ – مطالعه می کند (لطف آبادی روانشناسی رشد ج 1 ص 3) .                                                                                  

رشد در علم روانشناسی رشد علی رغم معنی متبادر( نمو و افزایش) چند مشخصه اصلی دارد که عبارتند از : الف) رشد یک فرایند مداوم و تراکمی است که تحولات در هر دره از رشد آثار مهمی را در دوره های دیگربه جای می گذارد . ب ) رشد یک فرایند کلی است که تغییرات در بعدی از ابعاد وجودی انسان بر جنبه های دیگر تاثیر میگذارد . ج )رشد انعطاف پذیری و قابلیت تغییر دارد و تنها به تغییرات مثبت و افزایشی توجه ندارد بلکه تحولات منفی و کاهشی را نیز در بر میگیرد . د) رشد در شرایط اجتماعی – فرهنگی فرد شکل می گیرد .(لطف آبادی و همکاران روانشناسی رشد ج 1 ص 7) میانسالی یکی از مراحل رشد انسان است که انسان در این دوران در میانه راه قرار میگیرد و بعد از دوران کودکی ، نوجوانی و جوانی قرار دارد . در مورد محدوده ی سنی این مرحله نظرات مختلفی وجود دارد و ضروری میدانم که ابتدا همه آنها را متذکر شوم تا دیدی عمیق تر نسبت به این دوران پیدا کنیم .                                                                                                             

دکتر لطف آبادی در کتاب روانشناسی رشد  30 تا 50 سالگی را دوره میانسالی و 50 تا 65 سالگی را دوره پختگی بیان کرده اند(ج 2-ص 238) ، دکتر منصور در کتاب روانشناسی ژنتیک بزرگسالی را به سه دوره ی اوایل بزرگسالی ، اواسط بزرگسالی و اواخر بزرگسالی تقسیم نموده اند که منظور از اواسط بزرگسالی همان میانسالی است که از 40 ت 60 سالگی مشخص کرده اند (ص218) ، لورا برک در کتاب روانشناسی رشد خود سن 40 تا 65 سالگی را با میانسالی معین کرده اند (ج2 – ص 228) ، جیمز وندر زندن در کتاب روانشناسی رشد از 18 تا 65 سالگی را به عنوان دوران بزرگسالگی و پختگی عنوان کردند (ص 225) و دایان ای –پاپالیا در کتاب روانشناسی رشد و تحول انسان  سن 40 تا 65  را سن میانسالی مطرح  کرده اند و در این مقاله سن میانسالی را 40 تا 65 سالگی گرفته ایم تا هماهنگ با بیشتر متخصصین فن قرار گیریم .                            همانطور که بیان شد عده ای این دوران را به دوران پختگی نامیدند چون در این دوره کمال عقلی ، اخلاقی و تجربی رخ می دهد . آغاز این دوره همراه با احساس روشنی از زندگی و گذشته و آینده است و اگرچه فرد افت جسمی در خود می بیند ولی از عملکرد کلی خود راضیست و باقی مانده ی زندگی خود را غنیمتی با ارزش می شمرد.(لطف آبادی – رشد ج 2 –ص254)  دوران پختگی سن فراگیری دانشها ،مهارتها و راه حلهای جدید است (همان –ص255)        

روانشناسان معروفی چون یونگ ، اریکسون ،لوینسون و ویلانت معتقد هستند که انسان وقتی به میانه زندگی میرسد و تغییرات جسمی و شناختی و... خود را میبیند  و فشارهای چند جانبه وارده بر خود را ملاحظه میکنند ، دچار فرورفتگی در خود می شود و سعی میکند  ادامه ی زندگی خود را باز سازی کند ؛این تفکر دوباره را بحران میانسالی می نامند که نشان از یک انتقال است .  

 مقدمه :

 وقتی احمد در سن 40 سالگی جلوی آینه می ایستد به وضوح شاهد تغییراتی درپوست صورت  ، دست  ورنگ مو و  نمره عینکش می شود  و حتی متوجه میشود که در نگرشش به دنیا و خلق و خویش تغییراتی رخ داده است ولی با وجود همه ی تغییرات او از روند زندگی راضی است و از تلاش خود نکاهیده است.                                                                                                

همانگونه که مشخص شد زمان مابین جوانی و پیری در نظر متخصصان مختلف است یکی از دلایل اینکه نمی توان میانسالی را به روشنی معیین کرد این است که پدیده ای جدید است .قبل از قرن بیستم ، فاصله کوتاهی تکالیف اوایل بزرگسالی و تکالیف دوران پیری را جدا میکرد وامید به زندگی زیاد نبود ولی به علت پیشرفتهای پزشکی در قرن اخیر امید به زندگی زیاد شده وجوانی تا سالخوردگی فاصله گرفته به نحوی که فرد وقتی وارد میانسالی میشود افول خود را نادیده میگیرد .                      (لورابرک – رشد ج2-ص228)                                                            

انتقال از جوانی به بزرگسالی عموما همراه با ثبات در ایفای نقشهای جدید خانوادگی ،شغلی ،اجتماعی ،فرهنگی و دستیابی به سطح بالاتری از رشد یافتگی مداوم است . هر دوره ای از رشد ،سر آغاز رشد بعدی است . آنچه مطلق است جریان مداوم رشد است .وجه اصلی رشد در دوره میانسالی جنبه اجتماعی و فرهنگی آن است . مسئولیت در مقابل قانون و رفتار متناسب فرهنگی نشان دهنده ی بزرگسال بودن است .(لطف آبادی –رشد –ج2-ص240)                                                                

دوران میانسالی همراه با تغییرات مهم رشدی در زمینه های فکری ، عاطفی ،اجتماعی و زیستی مانند تحولاتی در بینایی ، شنوایی ، پوست ، استخوان بندی ، مو ، توانایی جنسی و . . .است بطوری که برخی از تغییرات نزولی و برخی صعودی می باشند و این امر بر چگونگی تفکر و رفتار افراد تاثیر بزرگی می گذارد.                                                                                             

علاوه بر تغییرات متنابه در این مقطع از زندگی ،میانسال دل مشغولی های زیادی در این دوره دارد که به عنوان نمونه به ،پرورش فرزندان ، حفظ رابطه با همسر ،حفظ کارآمدی حرفه ای خود ، حفاظت از والدین سالخورده خود یا تحمل فقدان آنها ، پذیرش مسئولیتهای سنگین اجتماعی و... اشاره کرد و به همین دلیل لورابرک در کتاب خود این  دوره را به عنوان نسل ساندویچ نام گذاری می کند.        (لورابرک – رشد –ج2 –ص 311) نسل ساندویچ آنقدر عینی است که برخی از روانشناسان مانند یونگ ، اریکسون ، ویلانت و لوینسون بروز بحران میانسالی را امری قطعی تلقی می کنند .                  

در این مقاله سعی شده است با جمع بندی از کتابهایی چون روانشناسی رشد لورابرک جلد 2 ، روانشناسی ژنتیک دکتر منصور، روانشناسی رشد جلد 2 دکتر لطف آبادی ،روانشناسی رشد جیمز وندرزندن  و روانشناسی رشد و تحول انسان دایان ای –پاپالیا به سوالاتی چون :

چه تغییرات زیستی در ناحیه ی بینایی ، شنوایی ، پوست ، مو ، جنسی ، عضلات و استخوانها صورت میگیرد؟

چه تغییراتی در جنبه های شناختی میانسال محقق می شود ؟

چه تغییرات هیجانی ، خلقی ، اجتماعی در این دوره رخ می دهد ؟

این تغییرات کمی یا کیفی آیا افولی هستند یا افزایشی ؟

عملکرد کلی میانسال چگونه است ؟

همان گونه که آگاهی در هر زمینه بینش دهنده است  ،اگر میانسال آگاه به تغییرات کمی و کیفی خود باشد بهتر میتواند از فرصتهای زندگی استفاده کند و با مشکلات وبیماری های احتمالی دست و پنجه نرم کند و شیوه زندگی خود را مطلوب تر کند.

 1 - تغییرات جسمی

نکته عمومی که در همه نوع تغییرات جسمی عمومیت دارد اینست که تغییرات روبه کاهش است و سیری افولی را طی میکند .فرد میانسال به وضوح شاهد افت جسمانی خود است و از کسی هم نمی تواند مخفی کند.

 1 -1 بینایی

بین 40 تا 50 سالگی ،مشکل خواندن حروف ریز شایع است . علت این مشکل بزرگ شدن عدسی همراه باضعیف شدن عضله ای است که چشم را قادر می سازد تمرکز خود را بر اشیای نزدیک تنظیم کند .  ساختارعدسی چشم ضخیم تر ،متراکم تر و کمتر انحناپذیری را به وجود می آورند .در 50 سالگی ،توانایی تمرکز عدسی یک ششم آن در 20سالگی است . در حدود 60 سالگی ، عدسی توانایی خود را در تمرکزکردن روی اشیایی که در فواصل مختلف قرار دارند کلا از دست می دهد که اینحالت پیر چشمی نامیده می شود.                                                                                            

در طول بزرگسالی ، اندازه ی مردمک کوچک شده و عدسی زرد می شود . در آغاز 40 سالگی ،مایع زجاجیه کمی تیره شده که باعث می شود مقدار نور رسیده به شبکیه کاهش یابد و همچنین باعث می شود که  نور درون چشم پراکنده شود و از این رو حساسیت به درخشندگی زیاد را افزایش می دهند . زرد شدن عدسی و افزایش تراکم مایع زجاجیه ،تشخیص رنگ را مخصوصا در انتهای طیف سبز- آبی – بنفش نیز محدود می کنند. سلولهای میله و مخروط کم کم کاهش میابد که در بینایی مطلوب دخیل هستند.                                     افراد میانسال بیشتر در معرض خطر آب سیاه قرار دارند .آب سیاه نوعی بیماری است که به موجب آن خشک شدن نامناسب مایع باعث ازدیاد فشار درون چشم شده و به عصب بینایی صدمه می زند . آب سیاه تقریبا 2 درصد افراد بالای40 سال را مبتلا می کند و زنان بیشتر از مردان به آن مبتلا می شوند و در نهایت منجر به نابینایی فرد میشود .لورابرک ج 2 ص 231- دایانای ص 589)

1-2 شنوایی

اختلال رایج در این دوره پیر گوشی (پرسبی کیوز) نامیده میشود .ساختارهای گوش درونی که امواج صوتی کانیکی را به تکانه های عصبی تبدیل می کنند ، به علت مرگ طبیعی سلول ها یا کاهش تأمین خون در اثر تصلیب شرایین ،تخریب می شوند . پردازش پیامهای عصبی در قشر شنوایی نیز کاهش می یابد .اولین علامت ، در حدود 50 سالگی ،ضعف شنوایی محسوس در فرنکانسهای بالاست که به تدریج به تمام فرکانس ها گسترش می یابد.                                                                         شنوایی مردان زودترو سریع تر از شنوایی زنان کاهش می یابد .(همان ص  233 -589)

1-3 پوست و مو

پوست بدن انسان از سه لایه تشکیل شده است :روپوست یا لایه محافظ بیرونی ، جایی که سلولهای پوست تازه مرتبا تولید می شوند ؛ میان پوست ،یا لایه حمایت کننده ی میانی که از بافت رابطی تشکیل شده است که کش می آید و برگشت می کند و به پوست انعطاف می دهد ؛و زیرپوست یا لایه ی چربی درونی که به نرمی و شکل پوست کمک می کند .در میانسالی اتصال محکم روپوست به میان پوست کاهش می یابد ، رشته های موجود در میان پوست نازک می شود ،و چربی موجود در زیر پوست کاهش می یابد که باعث می شود پوست چروکیده و شل شود.                                                         

بین 30 تا 40 سالگی ، در اثر لبخند زدن ، چین به ابرو انداختن ،و جلوه های دیگر صورت، خطوطی روی پیشانی ایجاد می شود . بین 40 تا 50 سالگی ، این خطوط واضح تر شده و دور چشمها چین و چروک هایی نمایان می شوند . به تدریج پوست شل و آویزان می شود .                                      

بعد از 50 سالگی ، لکه های پیری ،مجموعه ای از رنگ دانه های زیر پوست ،افزایش می یابند . با نازک شدن لایه چربی ،رگهای زیر پوست بیشتر دیده می شوند .چون میان پوست زنان به ضخامت میان پوست مردان نیست آنها سریع تر پیر می شوند. موها نیز به علت کاهش سرعت جایگزینی انها کم پشت تر و به علت تولید رنگ دانه ی ملانین خاکستری می شوند.(همان ص 590- 222)

 1-4 چشایی و لامسه

حساسیت به مزه و بو معمولا در میانسالی به تدریج کاهش می یابد . با کاهش حساسیت جوانه های چشایی و نیز کاهش تعداد سلولهای بویایی ، ممکن است غذا ها بی مزه به نظر برسند. معمولا این حواس در زنان دیرتر کاهش می یابند.                                                                                

حس لامسه پس از 45 سالگی ،و حس درد پس از 50 سالگی کاهش می یابد اما کارکرد حفاظتی درد همچنان باقی است .(دایان ای ص590)

1-5 ترکیب عضله – چربی

تغییر رایج ، افزایش چربی بدن و کاهش عضله و استخوان است .افزایش چربی عمدتا بر تنه تاثیر می گذارد و هنگامی روی می دهد که چربی در فضاهای خالی بدن رسوب کند ؛ همانگونه که اشاره شد چربی زیر پوست دست و پا کاهش می یابد . از اوایل تا اواسط بزرگسالی ،به طور متوسط، اندازه شکم 6 تا 16 در صد ،و 25 تا 35 در صد در زنان افزایش می یابد .در توزیع چربی ، تفاوتهای فردی نیز وجود دارد . چربی در مردان بیشتر در پشت و بالای شکم و در زنان دور کمر و بالای بازوها متراکم می شود .                                                                                                        

تراکم عضله بین 40 تا 60 سالگی خیلی تدریجی کاهش می یابد که علت اصلی آن تحلیل رفتن رشته های کشنده ی سریع است که مسئول سرعت و استقامت هستند.(همان ص233)

1- 6  استخوان بندی 

هنگاهم که سلولهای تازه روی لایه بیرونی استخوان ها انباشته می شوند ، استتخوان ها پهن تر شده ولی محتویات معدنی آنها کاهش می یابد و بنابراین پرمنفذتر می شوند .این به کاهش تدریجی تراکم استخوان منجر می شود که در اواخر 30 تا 40 سالگی شروع می شود و بین 50 تا 60 سالگی ، مخصوصا در زنان به علت شروع یائسگی  شتاب می گیرد .                                                             

کاهش استقامت استخوان ها باعث می شود که دیسک های ستون فقرات روی هم بیفتند درنتیجه ، قد به اندازه ی 5/2 سانتی متر کوتاه می شود .                                                                 

ضایعه استخوانی خیلی شدید در این دوره پوکی استخوان است .(همان ص 236)

1 – 7 سیستم تولید مثل

 تحول میانسالی که در آن باروری کاهش می یابد ،دگرگونی جسمی نامیده می شود . دگرگونی در زنان خاتمهی توانایی تولید مثل را به همراه دارد و در مردان ، باروری کاهش می یابد ،اما حفظ می شود. تغییرات تولید مثل در زنان : تغییرات در دگرگونی جسمی زنان به تدریج ، ظرف یک دوره ی 10 ساله روی می دهد که در این مدت ، تولید استروژن کاهش می یابد . در نتیجه ، تعداد روزهای قاعدگی ماهیانه زن لز 28 روز در20 تا 40 سالگی به تقریبا 23 روز در 40 تا 50 سالگی کاهش می یابد و چرخه های قاعدگی او نامنظم تر می شود .در برخی تخمک ها آزاد نمی شوند و اگر آزاد شوند معیوب هستند .این دگرگونی به یائسگی یعنی خاتمه ی قاعدگی و توانایی تولید مثل می انجامد .

بعد از یائسگی ، استروژن بیشتر کاهش می یابد و باعث می شود اندام های تولید مثل کوچک شوند ، اندامهای تناسلی سخت تر تحریک شوند ،و واژن در مدت برانگیختگی آهسته تر لیز شود . در نتیجه ، شکایت از عملکرد جنسی افزایش می یابد ، طوری که 35 تا 40 در صد زنان از مشکلات خبرمی دهند. دردوره یائسگی اغلب با نشانه های هیجانی و جسمانی ،از جمله نوسانات خلق و گرگرفتگی همراه است. گرگرفتگی احساس متناوب گرما همراه با افزایش دمای بدن و سرخ شدن صورت ، گردن ،سینه  به دنبال عرق کردن است .(همان ص 237)                                                                 

 تغییرات تولید مثل در مردان : بعد از 40 سالگی ،مقدار منی و اسپرم کاهش می یابد ولی تولید اسپرم در طول زندگی ادامه می یابد و مردان در 90 سالگی صاحب فرزند شده اند . تولید تستوسترون به تدریج با افزایش سن کاهش می یابد ،در نتیجه میل جنسی ضعیف تر می شود .                                       به خاطر کاهش جریان خون به آلت مردی و تغییرات که در بافت رابط آن ایجاد می شود ، برای نعوظ به تحریک بیشتری نیاز هست و حفظ کردن آن نیز دشوار است .این مشکل 40 تا 50 درصد مردان 60 ساله را مبتلا می کند .(همان ص241)                                                                          

با وجود تغییرات کاهشی و افولی در این دوره، میانسالان باید در رژیم غذای خود تجدید نظر کنند و ورزش وغذاهای مناسب را در برنامه روزانه خود بگنجانند تا دورانی موثر را پشت سر بگذرانند.

 2 – تغییرات شناختی

رویدادهای زندگی بزرگسال مسائل تازه ای را به همراه می آورد و فرد را وادار می کند که به طور دائم توانییهای استدلال و راهبردهای حل مسائل را تکمیل کند . در زمینه های روابط متقابل با دیگران ، کار ،تربیت فرزندان یا اداره ی خانه ،بزرگسال با موقعیتها ، تردیدها و دشواریهای تازه ای که به تصمیم گیریها نیاز دارند ،روبرو می شد. او باید یاد بگیرد که مسائل را بشناسد ، آنها را بر اساس تواناییهای خود تحلیل کند و راهبردهای سازگاری تازه ای را به وجود آورد.(جیمز وندر- رشد – ص226)   مسائلی چون هوش ، تواناییهای ذهنی ، پردازش اطلاعات ، سرعت آن ،توجه ،حافظه ، خلاقیت ، حل مسئله وکاردانی و مسائلی از این قبیل در بعد شناختی انسان می گنجد .                                 

میانسال در این دوران دست خوش تحولاتی قابل توجه در حوزه شناختی خود می شود که در جنبه هایی سیر افزایشی دارند ولی در جبنبه های دیگر سیر افولی به خود می گیرند. به عنوان نمونه میانسال در توانایی حل مسئله ،هوش متبلور ، خزانه لغات و اطلاعات عمومی ، کاردانی ، عملکردی بهتر و افزایشی به خود می گیرد ولی در هوش سیال ، توجه ، حافظه ، سرعت پردازش اطلاعات پایین تری دارد .

1 – 2 هوش

پژوهشهایی که از آزمون هوش استفاده می کنند ، این عقیده را که خیلی ها به آن اعتقاد دارند روشن می کند که وقتی مغز رو به زوال می رود ، هوش در اواسط و اواخر میانسالی به ناچار کاهش می یابد . تعدادی از تحقیقات مقطعی اولیه این الگو را نشان دادند – اوج عملکرد در 35 سالگی و به دنبال آن کاهش تا دوران پیری. اما وارنر شای برای اینکه این تضاد را توضیح دهد ، از طرح زنجیره ای استفاده کرد . به این صورت که در تحقیق طولی سیاتل ، روش های طولی و مقطعی را ترکیب نمود .        

یافته های این تحقیق، تحقیقات پیش را زیر سئوال برد و باعث تقسیم هوش به هوش سیال و هوش متبلور شد و نشان داد که میانسالان اگر چه در هوش سیال کاستی های دارند ولی از لحاظ هوش متبلور عملکردی به مراتب بهتر ازدوره های قبل دارند.                                                           

هوش سیال : این هوش بیشتر به مهارتهای اساسی پردازش اطلاعات وابسته است  - تواناییهای تشخیص دادن روابط بین محرک های دیداری ، سرعت تحلیل کردن اطلاعات ، هوش غیر کلامی  و توانایی حافظه ی فعال . میانسال از جهت عملکرد هوش سیال نسب به دوره های قبل کمی دچار افت شده و در آزمون هوش سیال که تجسم فضایی ، فراخانی ارغام ، ردیف کردن حروف – اعداد ، و جستجوی نماد در آن گنجانده شده ، نمره ای پایین تر از یک جوان و نوجوان میگیرد .                                

هوش متبلور : این هوش به مهارته هایی اشاره دارد که به دانش و تجربه ی انباشته شده ، قضاوت خوب ، هوش کلامی  و مهارت در آداب اجتماعی بستگی دارند – توانایی های که چون فرهنگ  برای ­آنها ارزش قائل است ، فراگیری شده اند .                                                                     

در تحقیقاتی مقطعی نشان داده شده است که هوش متبلور به طور پیوسته تا مینسالی افزایش می یابد ، در حالی که هوش سیال در 20 تا 30 سالگی رو به کاهش می رود . تحقیق طولی سیاتل شای نشان داد که میانسال در مهارتهای چون توانایی کلامی ، استدلال قیاسی و حافظه ی کلامی رشد افزایشی داشته و آنها از لحاظ عقلانی در بهار زندگی هستند ، ولی از جهت تواناییهای  عددی ، سرعت ادراک و جهت یابی فضایی روندی رو به کاهش دارند .(لورابرک – رشد – ص262)

2 – 2 سرعت پردازش

همان گونه که مطرح شد و در تحقیق شای مورد تایید قرار گرفت سرعت پردازش اطلاعات در دوران میانسالی کمی کاهش می یابد .سرعت پردازش ، عملکرد بزرگسال را در تعدادی از آزمونهای تواناییهای پیچیده ، پیش بینی می کند . هرچه زمان واکنش افراد کند تر باشد ، نمرات آنها در تکالیف حافظه ، استدلال و حل مسئله پایین تر است ، و این رابطه در مورد مواد توانایی سیال نیرومند تر است . در واقع ، هنگامی که افراد مسن تر می شوند ، همبستگی سرعت پردازش با سایر عملکردهای شناختی نیرومندتر است .این بدان معنی است که سرعت پردازش ، توانایی مهمی است که در تنزل عملکرد شناختی دخالت دارد و در دوران پیری گسترده تر و برجسته تر می شود .                                   

با این وجود کاهش این سرعت باعث خللی در زندگی روزمره میانسال نمی شود و حتی دانش و تجربه می تواند ضعف های سرعت پردازش را جبران کند.                                                         

چه چیزی باعث می شود که با افزایش سن ، پردازش شناختی کند شود ؟ دو دیدگاه وجود دارد :        الف ) دیدگاه شبکه عصبی : هنگامی که نورون ها در مغز می میرند ، گسیختگی هایی در شبکه های عصبی روی می دهند . مغز با تشکیل دادن گذرگاه های فرعی – اتصالات سیناپسی جدید که این گسیختکی ها را دور می زنند ولی کمتر موثر هستند  - با این وضعیت سازگار می شود .                ب )  دیدگاه زوال اطلاعات : وقتی که اطلاعات در سیستم شناختی جریان می یابد ، افراد مسن زوال اطلاعات بیشتری را تجربه می کنند . در نتیجه ، کل سیستم برای بررسی و تعبیر کردن اطلاعات باید سرعت خود را کم کند .(همان ص 265)

  3 – 2 توجه :

تحقیقات درباره ی توجه ، روی این موضوع تمرکز می کنند که بزرگسال در یک لحظه چه مقدار اطلاعات را می توانند در سیستم خود جذب کنند ؛ تا چه اندازه می توانند به صورت گزینشی توجه کنند ؛ اطلاعات نامربوط را نادیده بگیرند ؛ و در صورتی که شرایط ایجاب کند ، با چه سهولتی می توانند توجه  خود را از یک تکلیف به تکلیف دیگر جابجا کنند .                                                     

با بالا رفتن سن ، انجام دادن دو فعالیت به طور هم زمان سخت تر می شود ، بازداری – مقاومت در برابر تداخل اطلاعات نامربوط  نیز دشوار می شود .در تکالیف عملکرد پیوسته نمره ی پایین تری میگیرند . این کاهش توجه شاید به علت کند شدن پردازش اطلاعات باشد ولی میانسال با استفاده از تجارب خود و انجام تمرینهای ذهنی و تمرکز گزینشی می تواند تا اندازه ای این ضعف را جبران کنند.(همان ص 267)

4 – 2 حافظه :

حافظه برای تمام جنبه های پردازش اطلاعات اهمیت دارد – به همین دلیل حافظه خوب در بزرگسالی ارزش زیادی پیدا می کند .                                                                                      

از 20 تا 30 سالگی الی 60 تا 70 سالگی، مقدار اطلاعاتی که افراد می توانند در حافظه ی فعال نگهدارند ، کاهش می یابد . این تغییر عمدتا به خاطر این است که میانسالان کمتر از جوانان ، مرور ذهنی دارند .

با وجود تغییراتی در حافظه ی فعال بزرگسال تحقیقاتی نشان داده اند که حافظه ی بلند مدت میانسال دست خوش تغییراتی نشده و حتی بهبود یافته . برای قضاوت در مورد حافظه میانسال ، باید آن را با توجه به موقعیت در نظر گرفت .لذا حافظه ی میانسال در دانش عمومی مبتنی بر واقعیت (مانند وقایع تاریخی ) ، دانش طرز کار ، دانش فراشناختی و هوش عملی عملکردی مطلوب تر به خود گرفته است.(همان ص 269)

5 – 2 خلاقیت :

خلاقیت نیز به مثابه دیگر جنبه های شناختی تغییری در خود احساس میکند و حتی در میانسالی جهتی متفاوت با دوره های گذشته به خود گرفته است .                                                           

خلاقیت اگرچه تا 50 سالگی به اوج خود ادامه می دهد ولی به بعد کاهش میابد ولی از بین نمی رود بلکه تغییر جهت می دهد یعنی خلاقیت در دوران جوانی بیشتر سمت و سویی شدیدا هیجانی دارد در حالی که خلاقیت در دوران میانسالی سنجیده تر و متفکرانه تر می شود ومیانسال به جای خلق آثاری غیر عادی به ترکیب کردن دانش و تجربه گرایش پیدا می کنند.                                                        

آثار بزرگ علمی و هنری بشری غالبا توسط افرادی خلق شده اند که به مرحله پختگی رسیده اند . مهمترین کشفیات لویی پاستور پس از 40 سالگی بود وچارلز داروین 50 ساله بود که نظریه تکامل خود را ارائه کرد. وقتی که لئوناردو داوینچی تصویر مونالیزا را نقاشی کرد 52 ساله بود .سعدی گلستان را در 50 سالگی به قلم آورد . جلال الدین مولوی ، نابغه بزرگ و مربی عظیم الشأن اخلاق عرفانی ،کتاب مثنوی را در ده سال آخر عمر خود که افکارش به منتها درجه پختگی رسیده بود به رشته تألیف درآورد. شاهنامه در فاصله ی 45 تا 75 سالگی فردوسی سروده شد.(لطف آبادی – رشد –ص257)

 6 – 2 تفکر پس صوری :

از نظر پیاژه مرحله ی عملیات صوری چهارمی و آخرین مرحله ی رشد شناختی را تشکیل می دهد ، مرحله ای که در دوره ی نوجوانی ، دیدگاه تازه ای در تفکر به وجود می آورد . در این مرحله است که فرد توانایی فکر کردن درباره ی فرایندهای ذهنی خود ، تصور ممکن های مختلف نسبت به یک کوقعیت و پیدا کردن فرضیه های مختلف به طور ذهنی را کسب میکند .                                             

با این همه ،ما به عینه شاهد تفاوتهایی در نحوه ی تفکر بزرگسال جوان و بزرگسال مسن هستیم ، جوان از تفکر منطقی و صوری بهره میگیرد ، درصورتی که میانسال به شیوه ی ذهنی تر استدلال میکند .     برای تبیین ایت تفاوتها ، نظریه پردازان معتقدند که تکر عملیات صوری با پختگی نهایی تفکر مطابقت نمی کند . و بزرگسال ، مرحله ی پیشرفته تری از رشد شناختی را داراست ، مرحله ای که پژوهشگران آن را تفکر عملیات پس صوری می نامند .                                                            

ویژگیهای تفکر پس صوری : 1 )نسبی بودن شناختها ،که پی میبرد شناخت ها مطلق و نامتغیر نیستند بلکه نسبی و متغیراند و می فهمد که واقعیت های ناب و ساده وجود ندارد ، بلکه تجربه و ذهن آنها را تفسی میکند. 2 ) پذیرش تضادهای زندگی : بزرگسال به تدریج پی به تضادهای زندگی و وجود نظامهای شناختی ناسازگار می برد و سعی میکند خط مشی خود را از میان ممک های مختلف اتنخاب کند.         3 ) یکپارچگی شناخت ها : بزرگسال دیدی کل نگر پیداکرده و اجزاء را در یک کل قرار می دهد .   

ویژگی مهم شناختی این دوره ،تفکر یکپارچه و ترکیبی است.                                              

تفکر پس صوری در طول زندگی روند بهبودی خود را طی میکند.(جیمز وندر – رشد – ص 226)

 3 - تغییرات هیجانی – اجتماعی

 تغییرات ملموس زیستی وتحولات مؤثر شناختی در دوران میانسالی و آگاهی میانسال از زمان محدود پیش رو ،اورا ترغیب میکند تا معنی زندگی خود را ارزیابی مجدد کند ، هویت خود را اصلاح و تقویت کند ، و به فکر نسل های آینده باشد. لذا میانسال در بعد هیجانی – عاطفی به مثل دوران جوانی حساسیت ، شدت و برانگیختگی ندارد بلکه در نحوه ی بروز آنها منعطف تر و منطقی تر شده است و همچنین در روابط اجتماعی خود دگرگونی هایی صورت گرفته به صورتی که دوستیها ، عشق ها ، روابط شغلی ، خانوادگی ، و . . . گزینشی تر شده اند و آن شدت قبل را ندارند.                                           

جریان رشد هیجانی و اجتماعی در دوران میانسالی سیری افزایشی دارد چون این ابعاد به مقدار زیاد تحت تأثیر ابعاد شناختی و جسمی قرار می گیرند.                                                   

روانشناسان رشد تغییرات رشدی در این مرحله را در ضمن نظریه های خود مطرح کرده اند لذا برای فهم تحولات هیجانی – اجتماعی لازم است نظریه های مختلف را بیان شود.

1 -3 نظریه ی اریکسون : زایندگی در برابر رکود

تعارض روانشناختی  در دوران میانسالی به عقیده ی اریکسون زایندگی در مقابل رکود است . زایندگی مستلزم به فکر دیگران بودن به صورت هدایت کردن نسل بعدی است . این تعارض در هیجانات و روابط اجتماعی میانسال تاثیر میگزارد .                                                                  

میانسالان می خواهند به فنا ناپذیری نمادی دست یابند؛یعنی خدمتی بکنند که بعداز مرگشان باقی بماند و لذا دست به فعالیتهای میزنند مثل پرورش نسل آینده ،فراهم کردن رفاه دنیای اجتماعی ،خدمت به دیگران ،ایجاد آثاری که به دوام بیشتر خود کمک کند. میانسال از روحیه فردگرایانه فاصله گرفته و به روابط اجتماعی گسترده تری رومی آورد .                                                                               

 پیامد منفی این این مرحله رکود است .اریکسون مشخصه های را متذکر میشود که شامل است از : خودمحور و تن پرور شدن ، عدم مشارکت در رفاه جامعه ، بی علاقگی به جوانان ، بی ثمر دانستن کار و تلاش و بهتر کردن دنیا ، داشتن روحیه گرفتن از دیگران به جای ارائه به دیگران .                     

برخی صفات شخصیتی زاینده ها :جرأت ، مهرورزی ،و مسئولیت پذیری.افراد زاینده کاملا سازگار به نضر می رسند ،طوری که اضطراب و افسردگی کم و خودپذیری و رضایت از زندگی زیادی دارند.(لورا برک – رشد – ج2 –ص 282)

2 – 3 نظریه لوینسون :ساختار زندگی

نظریه اریکسون فقط طرحی کلی از دوران میانسالی در اختیار می گذارد ولی نظریه های دیگر که از این نظریه منشعب شده اند دقیق تر می باشند .                                                                  

اوعقیده دارد که میانسالی با دوره ی انتقال آغاز می شود (40 تا 45 سالگی )و تشکیل زندگی جدیدی را به دنبال دارد(45 تا 50 سالگی) بعدا این ساختار ارزیابی و اصلاح می شود (50 تا 55 سالگی )که نتیجه ی آن به اوج رسیدن اختار زندگی است (55 تا 60 سالگی ).                                           

میانسال وقتی وارد این سن می شود چون می دانند که زمان بیشتری را پشت سر گذاشته اند و زمان کمتری در پیش رو دارند، سالهای باقی مانده را بسیار ارزشمند می پندارند.در نتیجه برای مدتی متوجه ی درون خود می شوند و روی زندگی معنی دار تمرکز می کنند و می خواهند قبل از آنکه خیلی دیر شود، مسیر رضایت بخش تری را پیدا کنند .                                                                     

به عقیده ی لوینسون ، برای اینکه افراد میانسال رابطه ی خود را با خودشان و دنیای بیرونی ارزیابی مجددکنند ، باید با چهار تکلیف رشد روبرو شوند، هر تکلیف ایجاب میکند که فرد بین دو گرایش متضاد درون خود سازش برقرار کند .                                                                                    

تکالیف رشدی دوران میانسالی عبارتند از : 1 – جوان – مسن : میانسال در این دوران باید دست از برخی خصوصیات جوانی بکشد وبرای معنی مثبت دادن در مسنی با خصوصیات دیگری همراه شود.    2 – ویرانگری – آفرینش :میانسال روحیات هیجانی شدید و ویران کننده ی دوران جوانی و آن انرژی زیاد را به خلاقیت ، به وجود آوردن دستاوردهایی که از نظر خود و دیگران با ارزش هستند و مشارکت در فعالیتهای که رفاه انسان را ارتقا می دهند ،تبدیل می کنند. 3 – مردانگی – زنانگی : میانسال باید بین اجزای مردانه و زنانه خود سازش و تعادل بهتری ایجاد می کند . در موردمردان این به این معنی است که آنها همدل تر و با محبت تر می شوند و زنان ، مستقل تر و مسلط تر و جسورتر می شوند.            

4 – درآمیختگی – جدایی :میانسال بین در آمیختگی با دنیای بیرونی و جدایی تعادل برقرار م کند. مردان از جاه طلبی و پیشرفت عقب نشینی می کنند و رو به تماس بیشتر می کنند ولی زنان به سمت آمیختگی بیشتر در دنیای کار و جامعه رو می آورند.                                                           

 میانسال بعد از پاسخ به تکالیف بالا دست به تغییر دادن ساختارزندگی می زند و در هیجانات و روابط اجتماعی  تغییر رویه می دهد.(لورابرک – رشد –ج2 – ص286)         

3 - 3 نظریه ی یونگ : تفرد و تعالی

به عقیده ی یونگ رشد سالم بزرگسال مستلزم تفرد – یعنی پیدایش خویشتن واقعی به واسطه ی تعادل یا یکپارچگی بخش های متضاد شخصیت، از جمله بخش هایی که قبلا مورد بی توجهی واقع شده اند – است . به گفته ی یونگ ، بزرگسالان تا حدود 40 سالگی عمدتا به تعهدات خود در قبال خانواده و اجتماع توجه دارند و آن جنبه هایی از شخصیت که به آنها در رسیدن به هدف های بیرونی کمک می کنند را رشد می دهند . زنان بر ابراز عواطف و مهرورزی تاکید دارند و مردان عمدتا در پی پیشرفت هستند . در میانسالی ، توجه افراد به خویشتن درونی و معنوی خویش معطوف می شود .در این سنین هم مردان و هم زنان با ابراز جنبه هایی از خویشتن خویش که قبلا آنها را انکار می کردند در صدد تجمیع اضداد بر می آیند.                                                                                                   

دو تکلیف ضروری اما دشوار دوران میانسالی عبارتند از : رهاکردن تصور جوانی و پذیرش مرگ . به گفته ی یونگ ، پذیرش مرگ مستلزم جستجوی معنا در درون خویشتن است . این پرداخت به درون ممکن است سبب اشفتگی فرد شود ؛ زیرا افراد وقتی تعهدات خود را زیر سوال میبرند، ممکن است موقتا بازداری هایشان را از دست بدهند . اما افرادی که از این کار اجتناب میکنند و به نحو مقتضی به سازماندهی مجدد زندگی خود نمی پردازند ، فرصت رشد و تعالی روانشناختی را از دست می دهند.(دایان ای – رشد –ص 630)

نظریه ی ویلانت در مورد دوران میانسالی به مثابه نظریه های یونگ و لوینسون است ولی با تحقیقات طولی دقیق تر .

  4 -3 الگوی زمان وقوع واقعه ی برنیس نوگارتن  

  اوبه جای رشد سنی بزرگسالی ، بر اهمیت زمان وقوع حوادث مهم زندگی و تأثیر آنها بررشد فرد تاکید می کند .بر طبق این الگو که تفاوت رشد افراد را بسیار متنوع می داند ، رشد افراد نتیجه ی چگونگی پاسخ آنان به واقع های مهم زندگی در زمان معین است. اگر واقعه های زندگی بگونه ای و در زمانی اتفاق بیفتد که انتظار می رود ؛ رشد فرد به آرامی پیش خواهد رفت در غیر این صورت ، احتمال بروز استرس و تاثیر آن بر رشد افزایش می یابد ؛ برای مثال وقایع غیر منتظره ای نظیر از دست دادن پیش از موقع شغل ، همسر و فرزندان می تواند به بروز بحران در میانسالی منجر شود .                        

نکته کلیدی چگونگی پاسخ فرد به این واقعه است .شاید یک واقعه واحد باعث پیشرفت فردی و باعث افسردگی دیگری شود .قدرت پیش بینی و آمادگی فرد ، تواناییهای شناختی و حل مسائل ، سلامت جسمی ،عوامل شناختی ، تجارب پیشین فرد و حمایتهای اجتماعی می تواند در چگونگی مقابله فرد با واقعه های زندگی کاملا مؤثر باشد.(لطف آبادی – رشد – ج2 – ص 243)

5 – 3 آیا بحران میانسالی وجود دارد ؟

یونگ ، اریکسون ، ویلانت ، لوینسون بروز بحران میانسالی را امری قطعی تلقی می کنند.               

وقتی از میانسالان در مورد پشیمانی های زندگی سئوال شود ، آنها فرصت های جالبی برای شغل یا سایر فعالیت های تغییر دهنده ی زندگی که دنبال نکردند یا تغییراتی در سبک زندگی که انجام ندادند را بیان میکنند که خود اشاره های به وجود بحران در این دوره است .                                           

غالبا تغییراتی که در فاصله ی سنین 40 تا50 سالگی در شخصیت و سبک زندگی رخ می دهند به بحران میانسالی – یک دوره ی فشارزای فرضی که از باز نگری و ارزیابی مجدد زندگی نشأت می گیرد – نسبت داده می شود . عامل سبب ساز بروز این بخران ، آگاهی از فناپذیری است .بسیاری از افراد در این سنین در میابند که نمی توانند رویاهای جوانی خود را تحقق بخشند ، یا تحقق رویاهایشان آنقدر که انتظار داشتند رضایت بخش نبوده است . آنها پی می برند که اگر بخواهند تغییرمسیر دهند ، باید عجله کنند. لوینسون عقیده داشت مادامی که افراد مجبور به سازماندهی مجدد زندگی خود هستند ، بحران میانسالی امری اجتناب ناپذیر است .(دایان ای – رشد- ص634)                                              

نشانه های آن عموما تغییر شغل و حرفه ،تغییر باورها و ارزشها ، جدایی از همسر یا از دست دادن همسر و روی آوردن به دیگری و یا افسردگی و یأس است . چنین وقایعی حاکی از تغییر از جهت گیری بیرونی ،یعنی جستجو برای یافتن جایگاهی در جامعه ، به سوس یک جهت گیری درونی ، یعنی جستجو برای مهنی بخشیدن به دنیای درونی خویش است .(یونگ1966) این بازگشت به درون ممکن است باعث بی قراری ، تردید در اهداف زندگی خویش و از دست دادن موقتی لنگرگاه خویش بشود.          

شاید علت اصلی بحران میانسالی از یک سو انباشته شدن تجارب و بهتر دیدن زندگی و از سوی دیگر رسیدن به نیمه راه زندگی و نظاره سراشیب نیمه دوم زندگی است . پدیده بحران میانسالی در افراد مختلف به شکلهای و با کیفیت های متفاوت بروز می کند.(لطف آبادی –رشد ج2 ص 250)              

انسان در دوران میانسالی در آماج فشارها و تصمیمات قرار میگیرد و به درستی گفته شده نسل ساندویچ چون از هر طرف میانسال در مضیقه است .از طرفی ایفای نقش پدرو مادری ، پرورش فرزندان ، فراهم کردن مقدمات ازدواج آنها ، ورود نوه های به جمع خانوادگی ،چگونگی تداوم زندگی زن و شوهر ، گاهی وجود اختلافات شدید بین زن و شوهر ، گاهی طلاق یا فوت همسر ، اختلاف نظرهای والدین با فرزندان نوجوان وجوان  ،ضرورت نگه داری از والدین سالخورده یا تحمل نبود آنها ،بیکاری ، مشغولیت های حرفه ای ، کاهش توان جسمی و گاهی بیماری های شایع این دوره ؛ همگی نشان از مثل ساندویچ بودن میانسال دارد .(همان ص252)                                                                     

برای اشاره به این عقیده که افراد میانسال باید همزمان از چند نسل بالاتر و پایین تر از خود مراقبت کنند ، از اصطلاح نسل ساندویچ استفاده می شود.(لورابرک- رشد ج2 ص 311)                            

اما امروزه حقیقت بحران میانسالی مورد تردید قرار گرفته است . مطالعات صورت گرفته در هنگ کنگ و سایر کشورهای غربی حاکی از آن است که بحران میانسالی پدیده ای همگانی نیست یا حداقل در همه افراد سبب آشفتگی روانشناختی نمی شود . بلکه میتوان گفت میانسالی تنها یک مرحله انتقال است که حاصل آن دستیابی به بینشی جدید درباره ی خویشتن و اصلاحاتی دربرنامه و مسیر زندگی است .

 شخصیت میانسال : از مطالب و تغییرات مطرح شده در دوران میانسالی می توان تشخیص داد که انسان در این دوران به شخصیتی پخته تر و کارآمد تر و ثابت تری رسیده . از جمله صفاتی که نام میبرند : خود پنداره ، خودپذیری ، استقلال ، تسلط بر محیط ،و دیگر مشخصه ها که میانسال در همه ی آنها به پختگی لازم رسیده و حتی در خودهای ممکن تغییراتی صورت داده است .

 نتیجه گیری : در منابع اصلی روانشناسی رشد همه به اتفاق تغییرات عینی در دوران میانسالی را اذعان کرده اند . از جمله تغییر در ابعاد جسمی ، شناختی ، هیجانی و اجتماعی .میانسال در بعد زیستی دچار تغییراتی مملموس می شود که این تحولات مسیری افولی دارند و میانسال حس می کند که در بینایی ، شنوایی ، جنسی ، پوست ، مو و سلامت کلی دچار ضعف شده است. ولی میانسال در بعد شناختی به غیر از سرعت پردازش و حافظه فعال و هوش سیال در دیگر جنبه های شناختی مثل هوش متبلور ، هوش عملی ، حافظه دراز مدت ، خلاقیت و موارد دیگر پیشرفت داشته و بهتر می تواند از اطلاعات ذخیره شده استفاده بکند . و همچنین در زمینه ی هیجانی گزینشی تر شده و به جای شدت برانگیختگی در دورانهای قبل رو به منطقی تر بودن گذاشته است . در نهایت در جهت تواناییهای اجتماعی نیز بهبود داشته و به پختگی لازم رسیده است .                                                                     

بر خلاف تحقیقات اولیه در مورد میانسالان که رشد در آنها را افولی می پنداشتند در تحقیقات اخیر این باور به ضعیف شدن آنها تغییر کرده و تواناییهای زیادی را در آنها پیدا کردند که خود مایه دلگرمی و امید به زندگی در میانسالان شده است و حتی وجود بحران میانسالی را زیرسوال برده است .  

 میانسال آگاه به تغییرات بهتر می تواند از امکانات و زمان و موقعیت و تواناییهای خود استفاده کند تا میانسال بی اطلاع .

  منابع :

1 – روانشناسی رشد و تحول انسان   - دایان ای . پاپالیا – سالی وندکاس الدز – روت داسکین فلدمن

2 – روانشناسی رشد – ج 2 – لورابرک

3 – روانشناسی رشد – ج 2 – حسین لطف آبادی

4 – روانشناسی ژنتیک – محمود منصور

5 – روانشناسی رشد – جیمز وندر زندن

 منبع:http://mp58.blogfa.com/

معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

ویدیوها در آپارات

مهارت های مقابله ای و شکل گیری هویت

نقش مهارت های مقابله ای در نحوه ی شکل گیری هویت

نتايج بررسي هاي انجام شده در زمينه ي شکل گيري هويت بيانگر آن است که افراد با زمينه هاي فکري و اجتماعي متفاوت، همگي از شکل ثابتي براي شکل گيري هويت خود استفاده مي کنند که وابسته به نحوه ي استفاده ي آن ها از مهارت هاي مقابله اي در برخورد با مسائل زندگي است و بر همين مبنا سه سبک هويتي مطرح شده است.
بر اين اساس افرادي که در وضعيت کسب هويت و تعليق قرار مي گيرند، معمولاً در برخورد با مسائل زندگي از سبک اطلاعاتي استفاده مي کنند. روش مقابله اي اين افراد به گونه اي است که اغلب فعالانه در محيط پيرامون خود جست وجو مي کنند و زماني که بايد تصميماتي درباره ي هويت خود و يا حل مشکلات شخصي شان بگيرند، تلاش مي کنند تا اطلاعات خود را گسترش دهند و از نتايج حاصل از آن جهت تصميم گيري بهره مند شوند. زماني که اين افراد اطلاعاتي متفاوت با باورهاي قبلي خود از ديگران مي گيرند، سعي مي کنند ساختارهاي فکري خود را با آن تطبيق دهند و يا اصلاح کنند.
هم چنين افرادي که در وضعيت تفويض اختيار هستند از يک سبک هنجاري استفاده مي کنند. روش مقابله اي اين افراد مطابقت داشتن با ديگران و هم چنين اجراي دستورالعمل ها و انتظارات افراد مهم در زندگي شان (مانند والدين و گروه هاي مورد علاقه ي آن ها) است. در واقع آن ها به جاي تغيير و اصلاح ساختارهاي فکري خود سعي در پروراندن و تأييد آن ها دارند. اين افراد در مقابل اطلاعات و تجاربي که باورهاي دروني شان را بي اعتبار مي کند به شدت مقاوم اند و آن ها را تحريف مي کنند. در واقع يک ساختار تفکري غيرمنعطف با توانايي محدود اصلاح نتايج در آن ها وجود دارد. افراد در وضعيت تفويض اختيار تمايل به گرفتن کمک از ديگران براي حل مسائل خود دارند. در واقع يک ديدگاه مقاوم به تغيير در سيستم اطلاعات آن ها مشاهده مي شود و علاقه ي زيادي به افراد قدرتمند دارند. سبک هنجاري با وضعيت تفويض اختيار در تمايل به مشابه بودن سيستم باورها و ارزش هاي فرد با افراد مهم زندگي بسيار نزديک مي شود. هم چنين تحقيقات نشان داده است که افراد در وضعيت هويت تفويض اختيار، تمايل به اجتناب از مقابله ي مستقيم با مشکلات دارند و براي حل مسائل خود بيش تر روي کمک گرفتن از ديگران حساب مي کنند.
و بالاخره افرادي که در وضعيت هويت سردرگم هستند از سبک هويت سردرگم / اجتنابي استفاده مي کنند. آن ها يک روش مقابله اي مبتني بر اجتناب مستقيم از مشکلات شخصي و پاسخ گويي به سؤالات مربوط به هويت دارند. اين سبک با مسامحه کاري و به تأخير انداختن حل مشکلات تا حد ممکن مشخص مي شود. واکنش هاي رفتاري در اين افراد بيش تر بر اساس ميزان لذت بردن از آن فعاليت تعيين مي شود تا توجه به نتايج کوتاه مدت و يا بلند مدت آن.

منظور از مهارت هاي مقابله اي در بحث هويت چيست؟

نظريات جديد در رابطه با هويت، مفهوم پيچيده ي بحران هويت را در مفهوم ساده تري، يعني توانايي افراد در مقابله با موضوعات روزمره ي زندگي، با تأکيد بر مهارت حل مسئله تبيين کرده اند. ارزش چنين ديدگاه هايي در کاربردي بودن آن هاست، زيرا زماني که ما بتوانيم مشکلات مربوط به دوره ي نوجواني خصوصاً بحران هويت را بر اساس ميزان توانايي افراد در برخورد با استرس هاي محيطي ارزيابي کنيم، بدين وسيله راه براي مداخله هايي نظير آموزش مهارت هاي مقابله اي کارآمد نظير حل مسئله، جهت پيشگيري از مشکلات مربوط به اين دوره ي رشدي، هموار مي شود.
مهارت هاي مقابله اي شامل تغييرات مداوم در تفکر و رفتار افراد براي اداره ي فشارهاي دروني و يا بيروني است. اين مهارت ها يکي از منابع مهم افراد براي حفظ بهداشت روان و پيشگيري از ابتلا به اختلالات رواني اند. مقابله، يک فرايند فعال و
پوياست که مدام تغيير مي کند و هر زمان که فرد در برخورد با مسائل جديد در زندگي دچار يک ناهماهنگي يا عدم تعادل شود و روش هاي قبلي برخورد او با مسائل زندگي نتوانند پاسخگوي وضعيت جديد او باشند، اين مهارت ها در جهت برطرف کردن آن عدم تعادل عمل مي کنند.
مکانيسم هاي مقابله اي را مي توان مجموعه اي از عملکردها در نظر گرفت که قادرند فرد را براي تحمل، اجتناب و يا به حداقل رساندن اثرات استرس ياري کنند. محققان در اين زمينه معتقدند که روش هاي مقابله اي را مي توان به عنوان کوشش هاي فکري و رفتاري براي اداره کردن تغييرات دروني و بيروني در نظر گرفت، زيرا اين تغييرات موجب ايجاد استرس در فرد مي شوند و مقابله راهي براي کنترل کردن اين استرس هاست. بنابراين مقابله يک پروسه ي فعال و پوياست که بايد بر اساس تغييرات محيطي به طور مداوم تغيير کند.
مهارت هاي مقابله اي را مي توان بر اساس عملکرد آن ها به دو گروه اصلي مقابله هاي مسئله مدار و مقابله هاي هيجان مدار، تقسيم بندي کرد. مقابله هاي مسئله مدار شامل کوشش هاي مستقيم در جهت تغيير يا اصلاح موقعيت هايي است که در فرد يا محيط، استرس زا تلقي مي شوند. اين روش ها با وجود آن که گوناگون هستند همگي تحت عنوان مقابله هاي مسئله مدار توصيف شده اند. گروه دوم به اداره و تنظيم نتايج هيجانيِ همراه با استرس ها مي پردازند، که اين گروه تحت عنوان مقابله هاي هيجان مدار توصيف شده اند. تحقيقات نشان داده اند که مقابله هاي مسئله مدار در سازگاري با حوادث و سوانح، بسيار اهميت دارند.
افراد داراي سلامت روان معمولاً در موقعيت هايي جدال برانگيز از مقابله هاي متمرکز بر مشکل يا مسئله مدار بيش تر استفاده مي کنند، در حالي که در موقعيت هايي که به عنوان واقعيت هاي غيرقابل تغيير در نظر گرفته مي شوند (مانند مرگ يکي از عزيزان) از مقابله هاي متمرکز بر هيجان بيش تر استفاده مي کنند. همان طور که گفته شد مقابله، عملکرد رفتاري و با تفکر هدفداري است که براي اداره ي تغييرات دروني و بيروني طرح ريزي شده. در اين مفهوم، مقابله محدود به نتايج موفقيت آميز نمي شود بلکه شامل هر نوع کوشش هدفمندي است که براي کنترل فشارها، به رغم مؤثر بودن يا نبودن، مي شود.
در رابطه با نحوه ي شکل گيري روش هاي مقابله با استرس در افراد، نظريات مختلفي وجود دارد. عده اي از محققان، رفتارهاي مقابله را بر اساس واکنش هاي اوليه ي انسان به خطرات موجود در محيط زندگيش در نظر مي گيرند. اين طبقه بندي بر اين فرض استوار است که انسان ها از ابتداي پيدايش در برخورد با استرس هاي محيطي و در پاسخ هاي اوليه به محرک هاي خاص از سه روش کلي حمله، دفاع يا فرار استفاده مي کردند و به نظر مي رسد که با توجه به پيشرفت علوم در همه ي زمينه ها و افزايش توانايي انسان در برخورد با محيط پيرامونش هنوز هم مي توان رفتارهاي مقابله اي انسان ها را در همين سه گروه جاي داد.
گروه ديگري از محققان، رفتارهاي مقابله اي را ناشي از يادگيري هاي انسان مي دانند و معتقدند که روش هاي مقابله با استرس هاي محيطي، مشابه رفتارهاي ديگر انسان، بر اساس الگوهاي يادگيري (مانند شرطي شدن کلاسيک و شرطي شدن عامل يا کنشگر) شکل مي گيرند.
هم چنين مي توان روش هاي مقابله اي را بر اساس روش هاي جذب و انطباق توصيف کرد. جذب، کسب تجارب تازه از محيط پيرامون و انطباق، ايجاد هماهنگي بين معلومات جديد با اطلاعات قبلي و خواسته هاي واقعي در زندگي است. و تعامل اين دو فرايند، ساختار تفکر فرد را مي سازد.
گروهي از نظريه پردازان بر اين باورند که رفتارهاي هر فرد از تعامل سه بخش مهم در شخصيت او ناشي مي شوند. يک قسمت مربوط به تلاش در جهت برطرف کردن فوري غرايز و خواسته هاي انساني است و بخش ديگر تأکيد بر بايدها و نبايدهاي ياد گرفته شده از والدين و اجتماع دارد و در نهايت بخش سوم با استفاده از استدلال و منطق سعي دارد که نيازها و غرايز انساني را با در نظر گرفتن باورها و محدوديت هاي اخلاقي و وجداني برطرف کند. بنابراين مي توان روش هاي مقابله را بر اساس عملکرد اين سه حوزه تعريف کرد. در واقع روش هاي مقابله اي در اين نظريات، تفکرات منطقي است که سعي دارد بر اساس آرمان ها و ارزش هاي دروني شده و يا همان وجدان اخلاقي، غرايز و خواسته هاي خود را برطرف کند. پس نقش اين سه قلمرو در فرايند مقابله به اين ترتيب است که با استفاده از يک سيستم حل مسئله، از روش هاي مختلف نظير جنگ وگريز و يا اجتناب جهت انطباق غرايز با وجدان اخلاقي استفاده مي شود. در واقع مکانيسم هاي مقابله اي راه هايي هستند که از طريق آن ها با استفاده از آزمودن واقعیت های موجود در زندگی فرد، تعارض ها حل می شوند. از دیدگاه رشدي که معتقد است در هر مرحله از زندگي، انسان ها توانمدي هاي خاصي را پيدا مي کنند و بر اساس آن، وظايف جديدي بر عهده ي آن ها گذاشته مي شود. اين مکانيسم ها وابسته به نحوه ي گذر مناسب از
دوران هاي رشدي و تسلط يافتن بر وظايف مربوط به آن دوران است. بر اين اساس تسلط موفقيت آميز در هر دوره با رشد روش هاي مقابله اي مناسب مربوط به آن دوره ارتباط دارد. تحقيقات نشان داده است که رشد روش هاي مقابله اي مناسب اين مسئله با افزايش اعتماد به نفس و احساس کفايت در فرد مرتبط است.

عملکرد اصلي مهارت هاي مقابله اي چيست؟

سه عملکرد اصلي مقابله عبارتند از:
1- توصيف مجدد از مفهوم فشار به منظور اداره کردن موقعيت (ارزيابي مجدد موقعيت).
2- کنترل کردن تنشي که ناشي از تجربه ي فشارهاست (مقابله ي متمرکز بر هيجان).
3- عملکرد مستقيم براي کاهش فشارهاي موجود در زندگي و يا افزايش منابع به منظور اداره کردن موقعيت استرس زا.
بنابراين جهت حل تنش هاي موجود و ارائه ي راه حل هاي کارآمد، سه عامل اساسي يعني فهم و درک موقعيت فشارزا، انجام دادن راهکارهاي مناسب و بالاخره توانايي در جهت کنترل هيجانات ناشي از اين فشار، نقش مهمي را ايفا مي کنند. اين تقسيم بندي اغلب تحت عنوان کلي مقابله هاي متمرکز بر هيجان و مقابله هاي متمرکز بر مشکل طبقه بندي مي شود.
مقابله هاي متمرکز بر هيجان شامل عملکردهايي مانند رفتن به سمت ديگران و درخواست حمايت هيجاني، کوشش براي نگران نبودن و توجه به موضوعات مثبت به منظور کاهش هيجانات منفي ناشي از آن استرس است. و مقابله هاي متمرکز بر مشکل شامل جست و جوي اطلاعات، جست و جوي حمايت اجتماعي و کوشش براي عمل کردن به روش ديگر جهت حل آن مشکل و در نهايت اجتناب از موقعيت هاي استرس زاست.
در روش حل مسئله که يکي از مهم ترين مقابله هاي متمرکز بر مشکل است، سه فرايند اتفاق مي افتد که تحقيقات نشان داده است موجب تسهيل دوره ي کاوش و جست و جو در مرحله ي شکل گيري هويت اند و به حل سريع تر بحران هويت و در نهايت رسيدن به مرحله ي کسب هويت کمک مي کنند.
اين فرايند ها عبارتند از:

1- خلاقيت:

که به معناي توانمندي فرد در نوآوري و ابداع روش هاي جديد در برخورد با موقعيت هاي زندگي و انتخاب مناسب از بين آن هاست.

2- قضاوت:

که به معناي توانايي فرد در توجه هم زمان به جنبه هاي مختلف يک مسئله و انتخاب بهترين راه حل بر اساس مزايا و معايب و توجه به جنبه هاي مثبت و منفي هر موقعيت است.

3- ارزشيابي بحراني:

که منظور از آن توانايي در بررسي کردن موضوعات مختلف و تمايل به تغيير انتخاب هاي قبلي خود در زندگي، در صورت نياز است.
در واقع افراد با استفاده از روش هاي مقابله اي هيجان مدار ابتدا بر هيجانات ناشي از يک استرس غلبه مي کنند، و سپس در شرايط مساعد با استفاده از روش هاي مقابله اي مسئله مدار اين مشکلات را از ميان بر مي دارند. بنابراين افراد با استفاده از روش هاي مقابله اي مي توانند بر مشکلات پيرامون خود غلبه کنند و از اين طريق با افزايش کيفيت زندگي خود احساس خوشبختي بيش تري داشته باشند.

ارتباط مهارت هاي مقابله اي با هر يک از سبک هاي هويتي چگونه است؟

هويت افراد ساختاري است که از تعامل محيط اجتماعي فعلي فرد با باورهاي ناشي از تجارب گذشته ي او شکل مي گيرد. با توجه به اين که انسان ها روش هاي مختلف رفتاري را در برخورد با دنياي اطراف شان انتخاب مي کنند، قادرند يکي از سه سبک هويتي يا روش برخورد با استرس هاي محيطي را که براي آن ها مناسب تر است، برگزينند. هر چند که عوامل محيطي، تقاضاهاي اجتماعي و ترجيحات شخصي در انتخاب يک سبک هويتي نقش اساسي دارد، ولي همه ي افراد سالم و بالغ قادر هستند که از هر سه سبک استفاده کنند.
روش هاي برخورد با استرس هاي محيطي مي توانند در سه سطح متفاوت عمل کنند. اولين و مهم ترين سطح شامل رفتارهايي است که افراد در برخورد با مشکلات روزانه انجام مي دهند. دومين سطح شامل مجموعه اي سازمان يافته و کلي تر از روش هايي است که فرد معمولاً در برخورد با موضوعات اجتماعي انتخاب مي کند و بالاخره سطح سوم اشاره به روش هايي دارد که به هويت و يا باورها و عقايد زيربنايي افراد مربوط است. سبک هاي هويتي در هر سه سطح و عمدتاً بر اساس شيوه هاي مقابله اي فرد در برخورد با مسائل و مشکلات شکل مي گيرند.
براي روشن تر شدن ارتباط بين سبک هاي هويتي و روش هاي مقابله اي و تصميم گيري، مي توان به تحقيقي که بر روي چهارصد و هفتاد
نوجوان هجده و نوزده ساله در اولين ماه ورود به دانشگاه انجام گرفت، اشاره کرد که نتايج آن در جدول 1 ارائه شده است.
جدول 1- ارتباط بین روش های مقابله ای و تصمیم گیری با سبک های هویتی

سبک هویتی

استراتژی های مقابله ای و تصمیم گیری

اطلاعاتی

تصمیم گیری هوشیارانه

 

مقابله ی متمرکز بر حل مسئله

 

ارزیابی مجدد موقعیت

هنجاری

جست و جو کردن حمایت های اجتماعی

 

تدافعی عمل کردن

 

تلاش در جهت تأیید خود

سردرگم / اجتنابی

مسامحه کاری در تصمیم گیری

 

بدون تفکر واکنش سریع نشان دادن


همان طور که مشاهده مي شود نتايج اين تحقيق بيانگر ارتباط هر يک از سبک هاي هويتي با گروه خاصي از روش هاي مقابله اي است. بر اين اساس افراد با سبک اطلاعاتي، بيش تر از مکانيسم هاي متمرکز بر حل مسئله و افراد با سبک هنجاري، بيش تر از مکانيسم هاي گرايش به سوي ديگران براي حل مسائل خود يا در واقع روش هاي هيجان مدار استفاده مي کنند. هم چنين بر اساس نتايج اين تحقيق افراد با سبک سردرگم / اجتنابي مکانيسم هاي مسامحه و تأخير در درگيري مستقيم با مسائل را انتخاب مي کنند. آن ها در واقع نه براي حل مشکلات خود تلاشي مي کنند و نه حتي سعي در کاهش هيجانات منفي ناشي از استرس دارند. اين افراد با به تأخير انداختن توجه به مسائل پيرامون خود اميدوارند که مشکلات يا به خودي خود و يا توسط ديگران حل شوند. به همين دليل است که اين افراد در خطر بيماري هاي رواني و مشکلات رفتاري قرار دارند.

آيا بين استفاده از مهارت هاي مقابله اي مختلف و سلامت روان ارتباطي وجود دارد؟

شايد با قاطعيت نتوان گفت که کدام روش مقاله اي بهتر از ديگري است، هر چند مشخص شده است که رابطه ي بين سلامت روان و مکانيسم هاي مقابله ي مسئله مدار بيش تر از مکانيسم هاي مقابله ي هيجان مدار است.
همان طور که در جدول شماره ي 2 مشاهده مي شود، روش هاي مختلف مقابله اي بر سلامت روان افراد اثرات متفاوتي دارد. به طور مثال:
استفاده از روش حل مسئله از طريق خانواده در دختران و پسران موجب کاهش افسردگي در آن ها مي شود، ولي همين روش در دختران موجب کاهش اضطراب و در پسران باعث افزايش اضطراب مي شود.
تخليه ي احساسي در هر دو جنس منجر به افزايش اضطراب مي شود، هر چند که اين روش در دختران افزايش خُلق افسرده را نيز سبب مي شود.
هم چنين تفريح و کار در مدرسه خُلق افسرده را در دختران و پسران کاهش مي دهد.
جدول 2- ارتباط بین روش های مقابله ای با سلات روان در پسران و دختران

 

روابط اجتماعی

حل مسئله از طریق خانواده

تخلیه ی احساسی

اعتماد به خود

شوخی

تفریح

آرامش

کار در مدرسه

پسر

 

 

 

 

 

 

 

 

اضطراب

03/0

16/0

19/0

01/0

01/0-

03/0-

13/0

04/0-

خلق افسرده

13/0-

28/0-

13/0

08/0

12/0-

13/0-

19/0

04/0-

دختر

 

 

 

 

 

 

 

 

اضطراب

17/0

27/0-

19/0

10/0

12/0-

02/0-

 

 

خلق افسرده

02/0-

28/0-

25/0

13/0-

27/0-

02/0-

10/0

19/0-


همان طور که در جدول شماره 2 مشاهده مي شود بعضي از اين روش ها در دو جنس تأثيرات متفاوتي دارند. به طور کلي تفاوت هاي جنسيتي در استفاده از روش هاي مقابله اي در تحقيقات زيادي مورد بررسي قرار گرفته است. هر چند که نتايج تحقيقات تا حدودي متناقض است، اما در بعضي از آنها تفاوت بسيار کمي بين دو جنس در استفاده از نوع مقابله ها گزارش شده، در حالي که تحقيقات ديگر تفاوت هاي زيادي را گزارش داده اند. به طور متوسط دختران بيش تر از پسران احتمال دارد که از روش هاي بي توجهي و کناره گيري اجتماعي استفاده کنند.
درباره ي سودمندي روش هاي مقابله اي در کاهش اثرات منفي هيجانات ناشي از استرس در دختران و پسران نيز نتايج همگون نيستند. در دختران روش مقابله اي بيان هيجاني و در پسران روش تسليم سودمندتر است. هم چنين تفاوت هايي در استفاده از روش هاي مقابله اي در بين کودکان سال هاي آغاز دبستان و نوجوانان گزارش شده است. البته بايد توجه داشت که اين تحقيقات اغلب در پاسخ به استرس هاي فرضي بوده است. مانند اين که، چگونه آن ها با يک استرس روزانه نظير شکست در مدرسه و يا تعارض با والدين و همسالان برخورد مي کنند. بنابراين نتايج اين تحقيقات را نمي توان با اطمينان به موقعيت هاي واقعي زندگي افراد تعميم داد. ولي در مجموع در پاسخ به اين سؤال مي توان گفت که هر چند ارتباط بين استفاده از روش هاي مقابله اي و بهداشت روان تا حد زيادي وابسته به عوامل مختلفي نظير جنس و سن است، ولي در مجموع اکثر تحقيقات بر اين مسئله تأکيد دارند که استفاده از روش هاي مقابله اي مسئله مدار با سلامت روان ارتباط بيش تري دارد.

نحوه ي استفاده ي نوجوانان از مهارت هاي مقابله اي چگونه است؟

با وجود آن که بيش تر نوجوانان در گذر از اين دوران مشکلات زيادي را تجربه مي کنند، درصد زيادي از آنان بين دوازده تا هجده سالگي مقابله هاي خوبي با تغييرات فيزيولوژي، رواني و اجتماعي خود دارند. به همين دليل علاقه ي زيادي به تحقيق در مورد روش هاي مقابله اي نوجوانان به وجود آمده است.
اکثر محققان بر اين مسئله تأکيد دارند که حوادث استرس زا در زندگي کودکان و نوجوانان (نظير مرگ والدين) تا حد زيادي با مشکلات رفتاري و هيجاني آن ها ارتباط دارد. هر چند که نبايد اين مسئله را ناديده گرفت که تفاوت هاي فردي ناشي از تفاوت در ميزان منابع در دسترس (مانند ميزان حمايت هاي خانوادگي و دوستان) و يا کيفيت روش هاي مقابله اي که کودکان و نوجوانان در برخورد با حوادث استرس زا از آن ها استفاده مي کنند، مي تواند تأثير به سزايي در پيامد اين حوادث بر زندگي آن ها داشته باشد. مطالعات نشان داده است که کوشش هاي نوجوانان براي حل مسائل موجود در زندگي شان با کاهش اثرات منفي ناشي از حوادث استرس زاي محيطي، مانند مشکلات در روابط بين فردي و مشکلات تحصيلي، ارتباط دارد.
به طور مثال در رابطه با مکانيسم حل مسئله در نوجوانان، توانايي در پيدا کردن مجموعه اي از راه حل هاي گوناگون و متنوع براي برطرف کردن مشکلات بين فردي، محتواي اصلي روش مقابله اي حل مسئله است. تحقيقات نشان داده که اين مسئله با سازگاري رفتاري در کودکان و نوجوانان ارتباط زيادي دارد. بدين صورت نوجواناني که مشکلات رفتاري و هيجاني بيش تري دارند معمولاً از راه حل هاي کم تري استفاده مي کنند. بر عکس، نوجواناني که مشکلات کم تري دارند معمولاً سعي مي کنند که براي حل مسائل خود به راه حل هاي بيش تري بينديشند و از بين آن ها بهترين را انتخاب کنند.
اهميت استفاده از مکانيسم هاي مختلف مقابله اي، در دوران نوجواني به حدّي است که در بسياري از نظريات، شکل گيري هويت را که وظيفه ي اصلي دوران نوجواني است، بر اساس استفاده از اين مکانيسم ها تبيين کرده اند.
منبع مقاله : 
غرایی، بنفشه؛ (1387) بحران هویت و مهارت های مقابله ای (نظریه ها و راهبردها)، تهران: نشر قطره
 
منبع: http://rasekhoon.net/
مطالب مرتبط

مهارتهای مقابله ای چیست؟

 

۱ مقدمه

با گسترش تكنولوژی و شرایط گذار از جامعه سنتی به جامعه صنعتی به حجم دشواری ها و رنج های انسان ها افزوده شده است و عوارضی چون اضطراب، افسردگی، خودكشی، اعتیاد، طلاق، فرار از تحصیل، احساس پوچی و... را بیشتر از گذشته شاهد هستیم. به موازات این دشواری ها روانشناسان و پژوهشگران راه های ارزشمندی را در پیش چشم انسان های خواستار سلامت گشوده اند كه تأمین كننده بهداشت روانی آنها باشد. از نظر جورج آلبی (۱۹۸۲) یكی از مؤلفه های اساسی بهداشت روانی مهارت های مقابله ای است، در این نوشته به بررسی این عامل مهم پرداخته شده است.

۲ تعریف

از دیدگاه لازاروس و فولكمن (۱۹۸۴) مقابله عبارت است از: تلاش های فكری، هیجانی و رفتاری فرد كه هنگام رو به رو شدن با فشارهای روانی به منظور غلبه كردن، تحمل كردن و یا به حداقل رساندن عوارض استرس به كار گرفته می شود (دافعی ۱۳۷۶).

مقابله، نیازمند بسیج و آماده سازی نیروها و انرژی فرد است كه با آموزش و تلاش به دست می آید، لذا با كارهایی كه به طور خودكار انجام می شود تفاوت اساسی دارد.

۳ تدابیر و منابع مقابله ای

تدابیر مقابله ای افكار و رفتارهایی هستند كه پس از روبه رو شدن فرد با رویداد استرس زا به كار گرفته می شوند در حالی كه منابع مقابله ای ویژگی های خود شخص هستند كه قبل از وقوع استرس وجود دارند، مانند برخورداری از عزت نفس، احساس تسلط بر موقعیت، سبك های شناختی، منبع كنترل، خوداثربخشی و توانایی حل مسئله (وفایی بوربور ۱۳۷۸). از جمله امور مهم در این رابطه ارزیابی فرد از توانایی های خودش برای رویارویی با مسئله است. این ارزیابی ها ممكن است مطابق با واقعیت و توانایی های واقعی فرد باشد و یا مطابق با واقعیت و توانایی های او نباشد، ولی هر چه هست برداشت های فرد از توانایی ها و قابلیت هایش تعیین كننده اصلی برای مقابله با دشواری ها می باشد. اگر فرد احساس ناتوانی بكند با وجود همه مهارت هایی كه آموخته نخواهد توانست از عهده مشكل برآید. ارزیابی افراد از توانایی خود برای رویارویی با مسائل طی سه مرحله شكل می گیرد كه در شكل دادن به رفتارهای مقابله ای خیلی مؤثر است:

در این مرحله فرد به ارزیابی موقعیت پیش بینی كننده استرس و تهدید می پردازد. مثلاً شخص این سئوال را از خود می پرسد كه آیا موقعیت تهدیدكننده است یا خیر؟

در این مرحله فرد به ارزیابی توانایی خود جهت انجام دادن كاری در ارتباط با موقعیت استرس زا می پردازد، در این باره فرد از خود می پرسد برای حل مسئله پیش آمده چه می توان كرد؟

در مرحله سوم فرد به ارزیابی مجدد موقعیت می پردازد كه آیا قضاوت او از موقعیت یا منابع موجود برای رویارویی درست بوده است یا نه. او رفتارهای خود را بر این اساس تعدیل و بازسازی می كند (دافعی ۱۳۷۶).

۳ انواع مقابله

به طور كلی در برخورد با وضعیت های استرس زا دو نوع مقابله از طرف افراد به كار گرفته می شود:

مقابله های كارآمد

مقابله های ناكارآمد

آنچه تحت عنوان مهارت های مقابله ای مطرح می شود همان روش های برخورد با مسائل است كه از طرف فرد به طور آگاهانه طراحی و به اجرا درمی آید و نتیجه آن حل مسئله و یا افزایش ظرفیت روانشناختی فرد برای از سرگذراندن موفقیت آمیز شرایط بحرانی و دور ماندن از آسیب های ناشی از بحران های روحی پیش آمده است. مقابله های ناكارآمد نیز تلاش هایی هستند كه گرچه برای مقابله با شرایط دشوار به كار گرفته می شوند ولی نوعاً به بدتر شدن اوضاع و پیچیده تر شدن وضعیت منجر می شوند، لذا نمی توان از این دسته مقابله ها به مهارت تعبیر كرد. مثلاً فردی كه برای كاستن از استرس به مواد مخدر روی می آورد، گرچه نوعی مقابله با استرس و هیجان منفی در كوتاه مدت به وقوع می پیوندد ولی باید هزینه این لذت های كوتاه مدت را به صورت تحمل اعتیاد و عوارض شوم آن بپردازد (ریو ۱۹۹۷ ترجمه سید محمدی ۱۳۷۶).

۳ ۱ انواع مقابله های كارآمد

مقابله های مؤثر و كارآمد كه ما را در برابر استرس ها و شرایط دشوار یاری می دهند به دو دسته تقسیم می شوند:

۳ ۱ ۱ مقابله متمركز بر مسئله

مقابله های متمركز بر مسئله، عبارت از عملكرد های مستقیم فكری و رفتاری فرد می باشد كه به منظور تغییر و اصلاح شرایط تهدید كننده محیطی انجام می شود. به بیان دیگر مقابله متمركز بر مسئله به تلاش های فرد برای تغییر وضعیت و گلاویزی مستقیم با مشكل مربوط می شود.(پاری ۱۹۹۱ ترجمه مقدسی ۱۳۷۵).

هیچ كس بدون كوشش نمی تواند به چیزی دست یابد. تصمیم گیری در مورد این كه فرد هنگام استرس چه كار باید بكند نیازمند به قضاوت خود او است، كه این قضاوت ها متأسفانه به وسیله هیجانات منفی كه در اثر تجارب منفی گذشته به وجود آمده اند تحت تأثیر قرار می گیرند. مثلاً فردی كه بحران زده است اگر در گذشته به ندرت تجربه ای موفقیت آمیز در تأثیر گذاردن بر دنیا برای تغییر اوضاع داشته و علاوه بر آن افسردگی در او تولید ناامیدی كرده باشد احتمالاً حتی با وجود كارهای فراوانی كه می تواند برای اصلاح وضعیت خود انجام بدهد در صدد مقابله با مسئله برنمی آید. این افراد به جای این كه خود را بازیگر نقش اصلی در زندگی بدانند خود را قربانی اعمال، رفتار و تلقینات دیگران می دانند. ناباوری نسبت به كارایی خود مانع بزرگی برای حل مسئله است، چون در این حالت فرد كمترین تلاشی برای حل مسئله انجام نمی دهد (پاری ۱۹۹۱ ترجمه مقدسی ۱۳۷۵).

كامپاز و همكاران (۱۹۸۸) در پژوهشی كه در زمینه چگونگی رویارویی نوجوانان با تنش ها انجام دادند به این نتیجه رسیدند كه افراد در موقعیت هایی كه از روش متمركز بر مسئله استفاده می كنند كنترل بیشتری بر آن موقعیت ها دارند. آنها خاطر نشان كردند كه نوجوانان در رویارویی با رویدادهای تنش زای تحصیلی بیشتر از روش متمركز بر مسئله استفاده می كنند، چون فكر می كنند این تنش ها بیشتر قابل كنترل هستند و بر عكس در رویدادهای تنش زای اجتماعی به این دلیل كه كمتر قابل كنترل هستند عمدتاً روش متمركز بر هیجان به كار گرفته می شود.

در پژوهشی كه والینگ و مارتینك (۱۹۹۵) انجام داده اند نتیجه گرفتند افرادی كه دچار استیصال می شوند در فعالیت های بدنی و تحصیلی خود كنترل كمتری بر موقعیت دارند. آنها اضافه كردند دانش آموزانی كه احساس می كنند بر موقعیت تسلط دارند می توانند پیامدهای عملكرد خودشان را نیز كنترل كنند و در برابر فعالیت هایی كه یادگیری آنها مشكل است از روش های حل مسئله استفاده می كنند (پاری ۱۹۹۱ ترجمه مقدسی ۱۳۷۵).

بر اساس بررسی های انجام گرفته روش های مقابله ای متمركز بر مسئله در موقعیت های قابل كنترل مؤثرتر هستند. در صورتی كه برای موقعیت های غیرقابل كنترل (مرگ یكی از عزیزان) عمدتاً مقابله متمركز بر هیجان مناسب تر است (دافعی ۱۳۷۶).

در مقابله متمركز بر مسئله افراد تدابیری را به كار می گیرند كه به چند مورد از این تدابیر اشاره می نماییم:

مقابله فعال: فرآیندی است كه شخص در طی آن به طور فعالانه برای تغییر منبع فشار روانی تلاش می كند.

مقابله مبتنی بر برنامه ریزی: در این نوع مقابله فرد برای كنترل و حل مشكل با تكیه بر فكر و اندیشه خود به ارزیابی راه حل های مختلف می پردازد و بعد از آن با انتخاب بهترین شیوه به حل مسئله اقدام می كند.

مقابله بردبارانه: عبارت است از خویشتنداری و اجتناب از فعالیت های ناپخته ای كه منجر به پیچیده تر شدن مسئله و ایجاد اخلال در روند حل مسئله می شود.

مقابله جستجوی حمایت اجتماعی كارآمد: هنگامی كه فرد خود را برای حل مسئله ناتوان می بیند به راحتی از كمك های یاورانه افراد دیگر استفاده می كند، این كمك به تناسب نیاز و نوع مشكل می تواند كسب اطلاعات از طریق خدمات راهنمایی، مشاوره و جذب امكانات مادی یا معنوی از دیگران باشد.

۳ ۱ ۲ مقابله متمركز بر هیجان

این مقابله شامل كلیه فعالیت ها یا افكاری می شود كه فرد به منظور كنترل و بهبود احساسات نامطلوب ناشی از شرایط فشارزا به كار می گیرد، این مقابله ها عبارتند از:

مقابله مبتنی بر جستجوی حمایت عاطفی: تلاش های فرد برای به دست آوردن حمایت اخلاقی، همدلی، همدردی و جو تفاهم و احساس درك شدن توسط دیگران را شامل می شود.

مقابله مبتنی بر تفسیر مجدد مثبت: ارزیابی مثبت از حوادث و موقعیت ها كه مبتنی بر نگرش خوشبینانه به رویدادهای زندگی است، این مقابله بیشتر برای اداره و كنترل عواطف و آشفتگی روان به كار می رود تا مربوط به منبع استرس باشد (لازاروس و فولكمن(۱۹۸۴).

مقابله مبتنی بر مذهب: در این مقابله فرد برای رهایی از ناراحتی های خود به انجام اعمال مذهبی مثل دعا و نیایش، توكل و توسل به خداوند و معصومین(ع) روی می آورد. یافته های پژوهش مك كری و كتسا نشان می دهد كه این نوع مقابله برای همه مردم مفید واقع می شود زیرا هم به عنوان منبع حمایت عاطفی و هم وسیله ای برای تغییر مثبت عمل می كند و لذا مقابله های بعدی را تسهیل می كند.

مقابله مبتنی بر پذیرش: عبارت از یك پاسخ مقابله ای كنشی است كه در آن شخص واقعیت شرایط فشارزا را می پذیرد. این امر در شرایطی كه منبع فشار قابل تغییر نیست (فوت یكی از عزیزان) مهم و مؤثر است (كارور و همكاران به نقل از علیمحمدی ۱۳۷۱).

۴ مقابله های ناكارآمد و غیرمفید

مجموعه ای از شیوه های مقابله ای را دربرمی گیرد كه اگر چه برای تغییر منبع فشارها و بهبود احساسات ناشی از موقعیت فشارزا به كار گرفته می شوند ولی متأسفانه این شیوه وضع را بدتر می كنند و لذا نمی توان از این عوامل مقابله ای به مهارت مقابله ای تعبیر نمود، این مقابله ها عبارتند از:

پرداختن به احساسات دردناك از طریق تفكر آرزومندانه: این مقابله شیوه ای برای خنثی كردن آنچه اتفاق افتاده می باشد. این افكار نوعاً با عبارتی از قبیل: اگر فقط ... یا ای كاش حقیقت نداشته باشد كه ... شروع می شود. گاهی اوقات این افكار به شكل آنچه باید اتفاق می افتاد، اگر فقط... یك روش مقابله ای مسكن برای طفره رفتن موقتی از رنج ناشی از حقیقت است، زیان این حالت آن است كه هیچ مقدار از آرزوها جای حقایق را نخواهد گرفت و دیر یا زود واقعیت چهره خود را نمایان خواهد كرد. در این حالت زمان و فرصتی كه می توانست برای یافتن راه های جدید مواجهه با واقعیت و مشكل اتفاق افتاده مورد استفاده قرار بگیرد به هدر می رود.

استفاده از دارو برای فرار از رنج: گاهی اوقات افراد برای رهایی از رنج ناشی از استرس ها و بحران ها از داروهایی مانند الكل، نیكوتین، تریاك، هروئین و مسكن های خواب آور و ضد افسردگی بدون تجویز پزشك استفاده می كند. استفاده از این داروها و داروهایی كه اخیراً به این عوامل افزوده شده و با نام های مختلف به بازار وارد می شود مانند اكستازی خطرات زیادی را به همراه می آورد و ضمن مشكل تر كردن روند بازسازی روانی اكثراً خود منبع جدیدی برای افزایش رنج برای فرد استفاده كننده می شوند، مثلاً الكل موجب از دست رفتن نیروی مهار درونی یا خویشتنداری می شود و فرد به هنگام خشم به خشونت روی می آورد. استفاده نادرست از مواد بر فرایندهای ذهنی ما هم كه قبلاً توسط استرس و هیجان شدید بی كفایت شده است به طور جانبی اثر می گذارد و توانایی هایی مانند قضاوت، برنامه ریزی، استدلال و تمركز كه برای حل مشكل لازم است آسیب مضاعف می بیند (پاری ۱۹۹۱ ترجمه مقدسی ۱۳۷۵).

تفكر منفی: در این حالت فرد به طور غیر واقع گرایانه ای به موارد منفی مشكل تأكید كرده و مشكلات را بیشتر از آنچه هست و به صورت غیرقابل حل ارزیابی می كند (پی ستین، می یر ،۱۹۸۹ ترجمه علیمحمدی ۱۳۷۱).

رفتارهای تكانشی: به شیوه خاصی از مقابله اطلاق می شود كه طی آن فرد بدون فكر، اندیشه و ارزیابی درست از آنچه رخ داده و یا رخ خواهد داد فوراً دست به اقدام و عمل می زند و نوعاً منجر به بدتر شدن وضعیت می شود.

عدم درگیری ذهنی و رفتاری: در این مقابله فرد با انجام رفتارهای متنوع و با رفتارهای مختلف خود را مشغول می كند و به این وسیله سعی می كند به مسئله فكر نكند، مثلاً سرگرم شدن با یك فرد دیگر، پناه بردن به رویاهای روزانه، فرار از مسئله به صورت خوابیدن و یا تماشای تلویزیون و دیدن فیلم (لازاروس و فولكمن ،۱۹۸۴ به نقل از علیمحمدی ۱۳۷۱).

مقابله به صورت انكار: در این مقابله فرد به گونه ای برخورد می كند كه انگار مسئله ای روی نداده است. انكار واقعیت رخ داده و حادثه پیش آمده بر وخامت مسئله می افزاید و مانع مقابله مؤثر بعدی می شود (ماتیوز و همكاران ۱۹۸۳ به نقل از ابراهیمی ۱۳۷۱).

نویسنده: ابراهیم فهلی

مراجع

ابراهیمی، امرالله، مطالعه جنبه‌های روانشناختی سازگاری پس از ضایعه نخاعی، پایان نامه كارشناسی ارشد روانشناسی بالینی، دانشگاه علوم پزشكی ایران.

پاری، گلنیس. ۱۹۹۱. مقابله با بحران، ترجمه حمید مقدسی(۱۳۷۵) انتشارات دهخدا، چاپ پنجم.

جان ان هیوز، روانشناسی بالینی كودك، ترجمه بهمن نجاریان و همكاران(۱۳۷۵). انتشارات مردمك اهواز.

جان مارشال ریو. انگیزش و هیجان، ترجمه یحیی سید محمدی، ،۱۳۷۶ انتشارات نشر ویرایش.

دافعی، مریم. ۱۳۷۶. بررسی رابطه روش‌های مقابله‌ای با ویژگی‌های فردی و سلامت روانی زوج‌های نابارور یزد، پایان نامه كارشناسی ارشد، دانشكده علوم پزشكی دانشگاه تربیت مدرس.

علیمحمدی سهراب. ۱۳۷۲. پیش بینی اقدام به خودكشی در بیماران به افسردگی نوروتیك، پایان نامه كارشناسی ارشد، دانشگاه علوم پزشكی ایران.

وفایی بوربور، صدیقه، ۱۳۸۷. نقش جهت گیری دینی و مقابله‌های مذهبی در استرس شغلی دبیران زن شهرستان همدان، پایان نامه كارشناسی ارشد، دانشگاه تربیت مدرس.

منبع: http://www.aftabir.com/

 مطالب مرتبط

مهارت های مقابله ای و شکل گیری هویت 

---------------------------------------------

معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

ویدیوها در آپارات