دانش نوین ذهن-اریک کندل

 

دانش نوين ذهن
اريک ر. کندل
مترجم: سامان توکلي

اريک ر. کندل، استاد مؤسسه‌ي ذهن، مغز و رفتار مورتيمر ب. زوکرمن در کاليفرنيا و پژوهشگر ارشد مؤسسه‌ي پزشکي هاوارد هيوز است که سال 2000 جايزه‌ي نوبل در فيزيولوژي يا پزشکي را دريافت کرد. او مؤلف مقاله‌ها و کتاب‌هاي فراوان، و از جمله «عصر آگاهي: در جست‌وجوي درک ناخودآگاه در هنر، ذهن و مغز، از وين 1900 تا زمان حاضر »، است.

 

 

اين روزها تعبيرهاي اغراق‌شده درباره‌ي تصويربرداري مغز ـ مثل اين که با يک اسکن ساده‌ي fMRI مي‌توان دروني‌ترين احساسات انسان را آشکار کرد ـ و ادعاهاي افراطي درباره‌ي درک مباني زيست‌شناختي فرايندهاي عالي ذهن انسان، مي‌تواند به راحتي آدم را عصباني کند. اين عصبانيت باعث شده تعدادي از انديشمندان اظهار کنند که ما هرگز نخواهيم توانست به درکي واقعاً عالمانه از شالوده‌ي زيست‌شناختيِ فعاليت‌هاي پيچيده‌ي ذهني انسان دست بيابيم.


از سوي ديگر، اين روزها در مقاله‌هاي روزنامه‌ها ادعا مي‌شود که روان‌پزشکي يک «نيمه‌علم» است و روان‌پزشکان نمي‌توانند مانند پزشکاني که اختلالات بدن را درمان مي‌کنند، درمان اختلالات ذهني را بر شواهد تجربي بنيان نهند. مشکل بسياري از اين افراد اين است که در اغلب اختلالات روان‌پزشکي نمي‌توانيم پايه‌ي زيست‌شناختي زيربنايي آن‌ها را نشان بدهيم. در واقع، جايگاه‌مان در شناخت و درک اختلالات روان‌پزشکي بسيار با آن چه در درک اختلالات کبد و قلب مي‌دانيم فاصله دارد. اما اوضاع در حال تغيير است.


زيست‌شناسي افسردگي را در نظر بگيريد. ما در شرايطي هستيم که تشخيص دادنِ طرح اصلي مدارهاي عصبي پيچيده‎‌اي که در بيماري افسردگي دچار اختلال مي‌شوند را آغاز کرده‌ايم. هلن مِي‌برگ ، در دانشگاه اِموري ، و دانشمندان ديگر فنون تصويربرداري مغز را براي تعيين اجزاي مختلف اين مدار عصبي به کار برده‌اند، و به ويژه دو جزو مهم را براي آن يافته‌اند.
يکي از اين اجزا منطقه‌ي 25 (ناحيه‌ي سينگوليت زيرکالوسي ) است، که واسطه‌ي پاسخ‌هاي ناخودآگاه و حرکتي ما به استرس‌هاي هيجاني است. جزو ديگر اين مدار، اينسولاي قدامي راست است که ناحيه‌اي است که خويشتن‌ـ‌آگاهي و تجربه‌هاي شخصي ما در آن ناحيه به هم مرتبط مي‌شوند. اين دو منطقه با هيپوتالاموس، که در کارکردهاي پايه‌اي مانند خواب، اشتها و ليبيدو نقش دارد، و سه منطقه‌ي مهم ديگر از مغز ارتباط دارند که عبارت‌اند از آميگدال، که بروز هيجانات را ارزيابي مي‌کند؛ هيپوکامپ، که با حافظه مرتبط است، و قشر پيش‌ـ‌پيشاني ، که جايگاه کارکرد اجرايي و اعتماد به نفس است. همه‌ي اين مناطق ممکن است در بيماري افسردگي دچار اختلال شوند.

پروفسور مِي‌برگ، در مطالعه‌اي جديد در افراد دچار افسردگي، به هر فرد يکي از اين دو نوع درمان را ارايه داد: درماني شناختي‌ـ رفتاري ، که نوعي روان‌درماني است که به افراد ياد مي‌دهد تا احساسات خود را به شکلي مثبت‌تر ببينند، يا داروي ضدافسردگي. او مشاهده کرد افرادي که در شروع مطالعه اينسولاي قدامي راست در آنان فعاليت پايه‌اي کم‌تر از ميانگين داشت، به درمان شناختي‌ـ رفتاري پاسخ خوبي مي‌دادند، اما به درمان با ضدافسردگي پاسخ نمي‌دادند. [برعکس،] افرادي که در اين منطقه فعاليتي بالاتر از ميانگين داشتند به ضدافسردگي پاسخ مي‌دادند، اما به درمان شناختي‌ـ رفتاري پاسخ نمي‌دادند. بنابراين، پروفسور مِي‌برگ مشاهده کرد که پاسخ درمانيِ افراد به هر يک از اين درمان‌ها را به طور خاص مي‌توان بر اساس فعاليت پايه‌اي مغز آن‌ها در ناحيه‌ي اينسولاي قدامي راست پيش‌بيني کرد.

افراد دچار افسردگي که در آغاز مطالعه فعاليت اينسولاي قدامي راست در آنان بيش‌تر بود، به درمان با داروي ضدافسردگي پاسخي بهتر از روان‌درماني شناختي‌ـ رفتاري نشان مي‌دادند.

نتايج اين مطالعه چهار موضوع مهم را درباره‌ي زيست‌شناسي اختلالات ذهني نشان مي‌دهد:

اول آن که احتمالاً مدارهاي عصبيِ دخيل در اختلالات روان‌پزشکي بسيار پيچيده‌اند.

دوم آن که مي‌توانيم نشانگرهايي ويژه و قابل‌سنجش را براي اختلالات ذهني تعيين کنيم، و آن نشانگرها مي‌توانند پاسخ درماني افراد به روان‌درماني و دارو را پيش‌بيني کنند.

سوم آن که روان‌درماني درماني است زيست‌شناختي و مؤثر بر مغز که باعث ايجاد تغييرات فيزيکي پايدار و قابل‌شناسايي در مغز مي‌شود، که بسيار شبيه چيزي است که در يادگيري اتفاق مي‌افتد. 

چهارم آن که اثرات روان‌درماني را مي‌توان به طور تجربي مطالعه کرد. آرون بک ، پيش‌گام استفاده از درمان شناختي‌ـرفتاري، مدت‌ها است اصرار دارد که روان‌درماني پايه‌ي تجربي دارد و علم است. ساير شکل‌هاي روان‌درماني در اين حرکت کندتر [از درمان شناختي‌ـ رفتاري] بوده‌اند، که بخشي از آن به اين علت بوده است که تعدادي از روان‌درمانگران عقيده داشتند که رفتار انساني پيچيده‌تر از آن است که بتوان با روش‌هاي علمي آن را مطالعه کرد.

هر گونه بحث درباره‌ي مبانيِ زيست‌شناختيِ اختلالات روان‌پزشکي بايد ژنتيک را هم دربربگيرد. و، در واقع، ما در حال شناخت قطعه‌هاي جديد پازلي هستيم تا به کمک آن بتوانيم ببينيم که جهش‌هاي ژنتيکي چه‌گونه بر رشد مغز تأثير مي‌گذارند.
اغلبِ جهش‌ها باعث ايجاد تغييراتي کوچک در ژن‌هاي ما مي‌شوند، اما دانشمندان اخيراً کشف کرده‌اند که برخي از جهش‌ها منجر به تغييراتي ساختاري در کروموزوم‌هاي ما مي‌شوند. اين گونه تغييرات با عنوان «وارياسيون در تعداد رونوشت‌ها » شناخته مي‌شوند. افرادي که وارياسيون در تعداد رونوشت‌ها دارند ممکن است قطعه‌اي کوچک از DNA ـِ يک کروموزوم را از دست داده باشند، يا قطعه‌اي اضافه از آن DNA داشته باشند.

وارياسيون در تعداد رونوشت‌ها
متيو استيت ، از دانشگاه کاليفرنيا، سان‌فرانسيسکو، يک وارياسيون مهم در تعداد رونوشت‌ها را در کروموزوم 7 کشف کرده است. رونوشت اضافه از قطعه‌اي خاص از اين کروموزوم خطر بروز اوتيسم را، که با انزواي اجتماعي مشخص مي‌شود، به شکل جدي افزايش مي‌دهد. حذف همان قطعه باعث نشانگان ويليامز مي‌شود که اختلالي است که يکي از مشخصات آن اجتماعي بودنِ بيش از حد است. اين قطعه‌ي منفرد از کروموزوم 7 [فقط] حدود 25 ژن از مجموع 21000 ژن موجود در ژنوم ما را شامل مي‌شود، با اين حال، حذف يا اضافه شدن يک رونوشت از آن اثراتي عميق و به شدت متفاوت بر رفتار اجتماعي فرد دارد.
يافته‌ي دوم جهش‌هاي نقطه‌اي جديد است که به طور خودبه‌خودي در اسپرم مردان بزرگ‌سال رخ مي‌دهد. اسپرم هر 15 روز تقسيم مي‌شود. اين تقسيم و رونوشت‌برداريِ مداومِ DNA منجر به بروز خطاهايي مي‌شود، و با افزايش سن فرد ميزان اين خطاها بيش‌تر مي‌شود: يک مرد 20 ساله به طور ميانگين در اسپرم‌اش جهش نقطه‌اي جديد 25، و يک مرد 40 ساله 65 جهش نقطه‌اي جديد دارد. اين جهش‌ها يکي از دلايلي هستند که باعث مي‌شوند احتمال بروز اوتيسم و اسکيزوفرنيا در فرزندان افرادي که در سن بالاتري پدر مي‌شوند، بيش‌تر باشد.

 

سن پدر و تعداد جهش‌هاي نقطه‌اي
درک ما از زيست‌شناسيِ اختلالات ذهني به آهستگي به دست آمده است، اما پيش‌رفت‌هاي اخير، مانند آن چه در بالا ذکر شد، نشان داده‌اند که اختلالات ذهني ماهيتي زيست‌شناختي دارند، افراد در مبتلا شدن به اسکيزوفرنيا يا افسردگي مسؤوليتي ندارند، و زيست‌شناسي و توارث سهمي قابل‌توجه در بروز اين اختلالات دارند.
نتيجه‌ي اين پژوهش‌ها ظهور دانشي نوين و يکپارچه درباره‌ي ذهن است که ترکيب توان روان‌شناسي شناختي و علم عصب‌پايه را براي شناخت اسرار باقي‌مانده‌ي ذهن به کار مي‌برد: يعني براي شناخت آن که به عنوان موجود انساني خودآگاه چه طور فکر و احساس مي‌کنيم، يا خود را تجربه مي‌کنيم.


اين دانشِ نوينِ ذهن بر اين اصل مبتني است که ذهن و مغز از هم جدايي‌ناپذيرند. مغز عضو زيست‌شناختي پيچيده‌اي است که توانمندي يارانگري عظيمی دارد: مغز تجربه‌هاي احساسي ما را برمي‌سازد، افکار و احساسات‌مان را تنظيم مي‌کند، و کنش‌هاي‌مان را کنترل مي‌کند.

مغز علاوه بر اين که مسؤول رفتارهاي حرکتي نسبتاً ساده‌اي مانند دويدن و خوردن است، مسؤول کنش‌هاي پيچيده‌اي مانند تفکر، تکلم و خلق آثار هنري نيز است، که آن‌ها را اساساً کنش‌های خاص انسان مي‌دانيم. از اين چشم‌انداز، ذهن ما مجموعه‌اي از کارکردها است که به وسيله‌ي مغز انجام مي‌شوند. همين اصل يکپارچگي [ذهن و مغز] شامل اختلالات ذهني هم مي‌شود.


در سال‌هاي پيشِ رو، دانش فزاينده از عملکردهاي فيزيکي مغز منجر به آگاهي‌هايي پراهميت درباره‌ي اختلالات مغزي، شامل اختلالات روان‌پزشکي و نورولوژيک، خواهد شد. اما اگر پشت‌کار داشته باشيم، چيزي بيش از آن نصيب‌مان خواهد شد: اين پيشرفت ها به ما درکي نوين از خود، به عنوان موجودات انساني، خواهد داد.

منبع: انجمن علمی روانپزشکان ایران

مطالب مرتبط

 معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

ویدیوها در آپارات

ساختار پیمانه ای ذهن

 

بررسي ذهن به عنوان يك موضوع علمي، همچنان با اين سوال اساسی مواجه است که ذهن چيست؟ 

تصور براين است كه ذهن مجموعه­ اي از بازنمايي ها و پردازش هاي مربوط به آن در مغز است كه اين امكان را فراهم مي كند كه رفتار تبيين و پيش بيني شود. در ادامه چالش هاي پيش رو در مورد ذهن و شيوه مطالعه آن، يكي از سوالات اساسي در روانشناسي اين است كه پردازش هاي ذهني از چه تركيبي برخوردارند. 

قبل از انقلاب شناختي دهه 60، ذهن همانند يك جعبه سياه نگريسته مي شد. اما بعد از اين انقلاب شناختي، ساختار دروني آن توصيف شد تا بتواند روابط نظام دار بين درون دادهاي اطلاعاتي و برون دادهاي رفتاري را تبيين نمايد. 

يكي از مهم­ترين پيشرفت ها در اين زمينه، مربوط به ديدگاه هاي پردازش اطلاعات و در راس آنها ديدگاه محاسباتي ذهن مي باشد. در بطن ديدگاه محاسباتي ذهن، رويكرد پيمانه اي قرار دارد كه معتقد است پديده هاي رواني از عملكرد فرايندهاي متمايز چندگانه اي ناشي مي شود نه يك عملكرد واحد نامتمايز. 

روانشناسي قوا يا همان روانشناسي استعداد هاي ذهني بعد از قرن ها و به دنبال چرخ زدن حول مباحث جمجمه شناسي و علوم وابسته،‌ دوباره مورد توجه قرار گرفته است تا اين اواخر روانشناسان و ديدگاه هاي تربيتي و آموزشي اعتقاد داشتند كه ذهن انسان ها به صورت يك كل كاملا" پيچيده فعاليت مي كند. اما امروزه متخصصان علوم شناختي فرضيه ساختار يك شكل داشتن ذهن را، مورد ترديد قرار داده و فرض نموده اند كه ساختار غالب ذهن به صورت پيمانه اي است. 

در سال 1983 جری فودور(1) ساختار ذهن را به صورت خاصي تبيين نمود كه در آن پيمانه هاي پردازش اطلاعات، حالتي شبيه به بازتاب ها داشته و بسيار تخصصي عمل مي كنند و انواع بسيار ظريفي از اطلاعات را به صورتي كليشه اي پردازش مي كنند. هرچند انتقاداتی بر ديدگاه پيمانه ای فودور مطرح گرديده است، اما امروزه به خوبي پذيرفته شده است كه ذهن ساختاري پيمانه اي دارد و روش هاي مختلف محاسباتي و فيزيكي ابداع شده است كه ماهيت هر يك از پيمانه ها و نقش كاركردي آنها را مشخص مي­نمايند و برهمين اساس تحقيقات مختلف وجود ساختارهاي پيمانه اي و ارتباطات وسيع بين پيمانه ها را در پستانداران مختلف و در نواحي مختلف مغزي نشان داده اند.

در يكي از جديدترين تحقيقات انجام شده با استفاده از روش تصويرسازي رزونانس مغزي و تحليل­هاي رياضي مرتبط، حدود 90 ناحيه و منطقه قشري و زير قشري با شبكه ارتباطات فراوان بين آنها در مغز شناسايي شد كه اين نواحي در قالب 6 پيمانه اصلي و كاركردي قابل بررسي بود. در يكي از جديدترين پژوهش ها در اين رابطه، ميونير و همكاران (2008) به بررسي تعداد پيمانه هاي مغزي پرداخته و تغييرات آنها را بر حسب سن مورد بررسي قرار دادند. فرضيه اوليه آنها بر اين اصل استوار بود كه بين اجزاي دروني هر پيمانه و همچنين پيمانه ها با همديگر ارتباطات فراواني وجود دارد. 

همچنين به اعتقاد آنها بيشترين تعداد پيمانه ها و ارتباطات بين اجزا و پيمانه ها در افراد جوان تر مشاهده مي شود. براساس نتايج حاصل از پژوهش آنها، ارتباطات پيمانه اي افراد جوان با افراد مسن متفاوت مي باشد مثلا" در افراد جوان ارتباطات پيمانه اي نواحي خلفي با مركزي، كمتر از افراد مسن مي باشد. در واقع كمترين ميزان ارتباطات پيمانه اي در افراد جوان، در پيمانه هاي اين ناحيه مي­باشد. در حالي كه ارتباطات پيمانه اي همين ناحيه، بيشترين ميزان را در افراد مسن دارد. در مقابل در افراد جوان، بيشترين ميزان ارتباطات پيمانه اي در بين پيمانه هاي ناحيه فرونتال- سينگوليت – گيجگاهي با پيمانه هاي ناحيه مركزي مي باشد. در افراد مسن پائين ترين ميزان ارتباطات، مربوط به ارتباطات پيمانه اي ناحيه فرونتال - تالاموس با نواحي خلفي مي باشد.

همچنين نتايج جالب توجه آنها مربوط به تعداد پيمانه ها در دو گروه بود. به ترتيبي كه در افراد جوان توانستند 5 پيمانه كلي و در افراد مسن 6 پيمانه كلي را شناسايي نمايند.


پيمانه های افراد جوان به ترتيب حجم از کوچک ترين به بزرگ ترين عبارت بودند از:
1- نواحی ميانی گيجگاهی
2- نواحی بطنی – پيشانی،
3- نواحی خلفی
4- پيشانی
5- مرکزی.

اما پيمانه های افراد مسن به ترتيب شامل: 
1- بطنی – پيشانی
2- نواحی میانی خلفی
3- پيشانی
4- گيجگاهی 
5- خلفی
6- مرکزی بود.

در افراد جوان هرچند تعداد پيمانه ها، كمتر از افراد مسن مي باشد، اما ميزان ارتباطات درون پيمانه اي و بين پيمانه اي بسيار پيچيده و گسترده اي در افراد جوان در مقايسه با افراد مسن وجود دارد. در مقايسه بين تعداد و نوع پيمانه هاي دو گروه، نكات جالبي مشاهده شد.

نكته اول اين كه تعداد شبكه هاي ارتباطي درون هر پيمانه كه در اصل خرده پيمانه هاي درون هر پيمانه كلي هستند، با افزايش سن كاهش مي يابد، به اين معني كه در افراد جوان بيشترين تعدادخرده پيمانه ها، مربوط به پيمانه مركزي با حدود 24 خرده پيمانه و كمترين آن، مربوط به تمپورال مياني با تعداد 3 خرده پيمانه مي باشد. 
در افراد مسن،‌ بيشترين تعداد خرده پيمانه مربوط به پيمانه مركزي، با تعداد 15 و كمترين مربوط به فرونتال بطني، با تعداد 6 خرده پيمانه مي باشد.

دوم اين كه مقايسه نوع پيمانه ها نشان مي دهد، افراد جوان فاقد پيمانه گيجگاهي هستند، تفاوت ديگر نيز مربوط به وجود پيمانه گيجگاهي مياني در افراد جوان و وجود پيمانه خلفي مياني به جاي آن، در افراد مسن مي باشد. بقيه انواع پيمانه ها در هر دو گروه تقريبا" يكسان مي باشند، هرچند تعداد خرده پيمانه هاي آنها تفاوت زيادي با همديگر دارند. 

اين نتايج، سوالات پژوهشي متعددي را پيش روي محققان در ارتباط با كاركردهاي عصب شناختي و نوروسايكولوژيك افراد قرار مي­دهد و می تواند کاربردهای وسيعی در مطالعات مربوط به آسيب های روانی و علوم اعصاب شناختی داشته باشد. 

(1)- جری الن فودر (Jerry Alan Fodor) (-۱۹۳۵) فیلسوف و روانشناس علوم شناختی ‌است. علایق عمده او عبارت‌اند از فلسفه ذهن ،فلسفه زبان وعلوم شناختی.


نظریات معروف او عبارت‌اند از: 
-واحدی بودن یا ماجولی بودن (modularity) ذهن، و زبان و تفکر .
وی از نوام چامسکی تأثیر پذیرفته است. از نظر فودور، بخش‌های مهمی از ذهن نظیر فرآیندهای ادراکی و زبانی، بر اساس «پیمانه‌‌ها» یا ارگان‌هایی ساختاربندی شده‌اند که بر اساس نقش‌های علی و کارکردی خود تعریف می‌شوند. این پیمانه‌‌ها از یکدیگر و از بخش «پردازش مرکزی» ذهن که خصلتی بیشتر عمومی و کم‌تر مکان‌ویژه دارد، نسبتاً مستقل هستند.

فودور می‌گوید که وی‍ژگی این پیمانه‌‌ها امکان روابط علی را با اشیاء بیرونی فراهم می‌آورد. این امر، به نوبه‌ی خود، به حالت‌های ذهنی امکان می‌دهد تا محتویاتی داشته باشند که در مورد اشیاء جهان هستند. 
از سوی دیگر، بخش پردازش مرکزی مسئول روابط منطقی میان محتویات گوناگون و ورودی‌ها وخروجی‌هاست.

 

برای مثال از نظر اکثر افراد خط پائین کمی بلند تر از خط بالا است . اما در واقع اینجا یک خطای بینائی به نام مولر - لایر رخ می دهد و الا طول دو خط واقعا مساوی است . مثال دیگر از محدودیت اطلاعاتی را می شود در فوبی های بیمار گونه انسان مشاهده کرد .

به عنوان نمونه ترس از مار : 
حتی اگر بدانیم که فلان مارخاص هیچ خطری برای ما ندارد باز هم به احتمال خیلی زیاد با دیدن آن احساس ترس و وحشت می کنیم . این موضوع نشان می دهد که شاید در ذهن هر یک از ما انسان ها پیمانه " ترس از مار " با اطلاعات محدود و به صورت غریزی وجود داشته باشد .

منبع: میگنا

مطالب مرتبط

 معرفی کتاب من

لیست وبلاگ های رسمی من

ویدیوها در آپارات