عوامل موثر بر هوش

هوش، یکی از بحث‌انگیزترین مفاهیمی است که تا به‌حال اندیشمندان، تعاریف زیادی در مورد آن ارائه داده‌اند اما هنوز به تعریف واحدی که مورد قبول همگان باشد، دست نیافته‌اند. زیرا هوش یک مفهوم انتزاعی(ذهنی) است و تعریف کردن این‌گونه مفاهیم دشوار می‌باشد. یكی از تعاریفی كه بسیار مورد استفاده و استقبال قرار گرفته، تعریفی است كه وكسلر، پیشنهاد كرده است. او هوش را به عنوان یك "استعداد كلی شخصی" برای درك جهان خود و برآورده ساختن انتظارات آن تعریف كرد. بنابراین از نظر وی، هوش شامل توانایی‌های فرد برای تفكر منطقی، اقدام هدفمندانه و برخورد مؤثر با محیط است. او تاكید می‌كرد كه هوش كلی را نمی‌توان با توانایی رفتار هوشمندانه هر اندازه كه به مفهومی گسترده تعریف شود، معادل دانست، بلكه باید آن را به عنوان جلوه‌های آشكار شخصیت به‌طور كلی،‌ تلقی كرد.[1]

  به هرحال می‌توان به سه مولفه در تعریف هوش اشاره کرد که اکثریت متخصصان بر سر آن توافق دارند:
الف. توانایی پرداختن به مسائل انتزاعی در امور عینی
ب. توانایی حل مساله و درگیر شدن در موقعیت‌های تازه و جدید
ج. توانایی فراگیری، به‌ویژه فراگیری و استفاده از امور انتزاعی مشتمل بر واژه‌ها و نمادهای دیگر.[2]
 
 
عوامل زیستی موثر بر هوش
  پژوهش‌های مختلف، تاثیر عوامل زیستی گوناگون را بر هوش و توانایی‌های ذهنی افراد نشان داده است که به اختصار اشاره می‌کنیم:
 
الف. هورمون‌ها: بعضی از هورمون‌ها در فعالیت‌های ذهنی نقش مهمی دارند. هورمون تیروكسین كه از غده تیروئید ترشح می‌كند،‌ در فعال كردن كاركردهای ذهنی نقش اساسی دارد. اختلال در ترشح هورمون‌های تعیین‌كننده جنس در دوره جنینی،‌ علاوه بر اینكه نامشخص شدن جنس كودك را پس از تولد موجب می‌شود، ممكن است نقایص هوشی را نیز به وجود آورد.
 
ب. تغذیه: بسیاری از پژوهش‌ها نشان داده‌اند كه تغذیه ناقص چه در دوره جنینی و چه پس از آن در رشد هوش كودك تاثیر سوء بر جای می‌گذارد. از جمله مواد غذایی لازم در مورد كودكان، ماده پروتئینی است كه كمبود آن بر رشد دستگاه عصبی و در نتیجه بر هوش تاثیر نامطلوب می‌گذارد. علاوه بر مواد پروتئینی، انواع ویتامین‌ها(E,D,C,A) و بعضی از مواد معدنی(كلسیم و منیزیم) در این مورد نقش موثری دارند. بر اساس برخی پژوهش‌ها، چنانچه كودكانی را كه از تغذیه مطلوب برخوردار نبوده‌اند تحت رژیم غذایی مناسب قرار دهند، پس از مدتی هوشبهر آنان تا اندازه‌ای افزایش نشان می‌دهد.
 
 
تفاوت‌های جنسی و هوش
  پژوهش‌هایی كه برای مقایسه هوش دختران و پسران انجام گرفته‌اند، اغلب به این نتیجه رسیده‌اند كه از نظر هوش كلی بین دو جنس تفاوتی وجود ندارد. اما از نظر برخی توانایی‌ها بین دو جنس تفاوت‌هایی وجود دارد. از نظر روانی كلامی، خواندن، فهمیدن، چالاكی انگشتان دست و مهارت‌های منشی‌گری دختران نسبت به پسران برتری دارند. از سویی دیگر از نظر استدلال ریاضی، توانایی دیداری – فضایی،‌ استعداد فنی و سرعت هماهنگی حركات عضلانی درشت، پسران بر دختران برتری دارند.
  باید دانست این تفاوت‌ها بیشتر معلول روش تربیت دختران و پسران و عوامل فرهنگی است تا عوامل زیستی و وراثتی مربوط به دو جنس. با وجود این، برخی تحقیقات نشان داده است كه از نظر بعضی كاركردهای مغزی بین دو جنس تفاوت‌هایی وجود دارد. چنانچه وایتلسون، در یك پژوهش درباره دختران و پسران گروهای سنی 6 تا 13 سال به این نتیجه رسید كه در پسران تا سن 6 سالگی برای پردازش اطلاعات فضایی و غیركلامی، نیمكره راست مغز بر نیمكره چپ برتری دارد. در حالی كه در مورد دختران برتری نیمكره سمت راست مغز برای پردازش اطلاعات فضایی تا قبل از نوجوانی برقرار نمی‌شود.
 
 
پایگاه اجتماعی – اقتصادی
  یکی دیگر از عوامل موثر بر هوش، پایگاه اجتماعی – اقتصادی، سطح شغل، ‌سطح تحصیلات و میزان درآمد پدر و مادر است. تفاوت بین متوسط هوش كودكان در رابطه با پایگاه خانواده‌ها ممكن است از یكسو نشانگر تاثیر عامل وراثت در هوش و از سوی دیگر نتیجه تاثیر شرایط مناسب خانوادگی و محیطی برای رشد و پرورش توانایی‌های ذهنی كودكان باشد.
  علاوه بر مسائل فوق برخی عوامل دیگر مانند جمعیت خانواده و ترتیب تولد فرزندان، محل سكونت، شباهت و تفاوت فرهنگی پدر و مادر، انتظارهای والدین از كودكان،‌ فقر، فشارهای اقتصادی، نگرش والدین نسبت به فرزندان،‌ روش‌های تربیتی كه از سوی والدین اعمال می‌شوند، داشتن فرصت‌های آموزشی و ... بر رشد و چگونگی هوش تاثیرگذار هستند.[3]
 
 
طبیعت و تربیت
  یكی از چالش‌هایی كه همیشه در مورد هوش مطرح بوده این است كه، رشد هوش تحت تاثیر طبیعت است یا تربیت؟ طبیعت به میراث زیستی كودك و تربیت به تجربیات محیطی اشاره دارد اعم از فرهنگ حاکم بر جامعه، روابط خانوادگی، رسانه ها و ... . برخی دانشمندان اعلام كرده‌اند كه هوش، عموما ارثی است و تجربیات محیطی، نقش كمی در گسترش آن ایفا می‌كنند؛ اما رشد واقعی هوش نیاز به چیزی بیش از وراثت دارد. اغلب متخصصان امروزه بر این نكته توافق دارند كه محیط نیز نقش مهمی در رشد هوش دارد. این بدین معناست كه غنی‌سازی محیط كودكان می‌تواند هوش آنها را افزایش دهد و موجب پیشرفت تحصیلی و افزایش احتمال دستیابی آنها به مهارت‌های مورد نیاز برای یك شغل و استخدام شود.
  یكی از مسائل مهم در رابطه با اهمیت محیط در هوش، افزایش نمرات آزمون‌های هوشی در سراسر دنیاست. نمره‌‌های افراد در آزمون‌های اخیر هوشی نشان می‌دهد كه اكثر افراد، بهره هوشی متوسط دارند، در حالی كه در گذشته وضع هوشی اكثریت، كمتر از متوسط بود. همچنین مطالعات مدرسه‌ای در تاثیر محیط بر هوش نیز اثراتی بر هوش نشان داده‌اند. در تحقیقی كه رمفل، بر روی كودكان هندی ساكن جنوب آفریقا كه به مدت 4 سال از مدرسه رفتن محروم شدند در مقایسه با كودكان روستای همجوار كه در محیط مدرسه مشغول به تحصیل بودند، انجام داد متوجه شد كه به ازای هر یك سال تاخیر از مدرسه 5 نمره در هوشبهر كاهش داشتند. نمرات آزمون هوش، گرایش به افزایش در طول ماه‌های مدرسه و كاهش در ماه‌های تعطیل دارد.
  علاوه بر این كودكانی كه روزهای تولدشان به گونه‌ای است كه یكسال زودتر به مدرسه می‌روند، هوش بالاتری نسبت به كودكانی كه یكسال دیرتر به مدرسه می‌روند،‌ نشان می‌دهند. همچنین كسانی كه به هر دلیلی به مدرسه نرفتند یا ترك تحصیل داشتند هوش پایین‌تری خواهند داشت. لكن تعامل بین وراثت و محیط آن‌قدر پیچیده و پویاست كه یكی از روان‌شناسان به نام ویلیام گرینوخ، می‌گوید: پرسش از اینكه در هوش، طبیعت مهمتر است یا تربیت، مانند پرسش از این نكته است كه برای ایجاد یك مستطیل، طول مهمتر است یا عرض؟ ما هنوز نمی‌دانیم كدام؟ و اصولا این سوال غلط است. رشد هوشی فرد، نتیجه متقابل وراثت و محیط است. در عوامل محیطی بر تحصیلات مدرسه‌ای تاکید شده در حالی که فرهنگ حاکم بر جامعه، روابط خانوادگی، رسانه‌ها و دیگر عوامل نیز موثر است.[4]
 


[1] . پاشاشریفی، حسن؛ نظریه و كاربرد آزمون‌های هوش و شخصیت، تهران، سخن، 1376، چاپ اول، ص 36 الی 39.
[2] کاکاوند، علیرضا؛ روان‌شناسی و آموزش کودکان استثنایی، تهران، روان، 1385، چاپ اول، ص 120.
[3] . نظریه و کاربرد آزمون‌های هوش و شخصیت، ص 53 الی 58.
[4] . بیابانگرد، اسماعیل؛ روان‌شناسی تربیتی، تهران، ‌ویرایش، 1384، چاپ اول، ص 117 الی 119.

 منبع:http://www.pajoohe.com/

انواع نظریه های هوش چیست 
دیدگاه های روانسنجی به هوش 

انواع نظریه های هوش چیست

با وجودی که «هوش» یکی از آن موضوعاتی است که در حوزه  روان‌شناسی، بسیار مورد بحث قرار گرفته است امّا تعریف استانداردی از این که چه چیزی دقیقاً تشکیل دهنده  «هوش» است وجود ندارد. برخی پژوهشگران هوش را یک قابلیت منفرد و عمومی می‌دانند در حالی که برخی دیگر اعقتاد دارند که هوش دربرگیرنده  دامنه‌ای از مهارت‌ها و استعدادهاست.

آنچه در زیر می‌آید، برخی از نظریه‌های عمده درباره  هوش است که ظرف 100 سال اخیر ارائه گشته‌اند:

چارلز اسپیرمن – هوش عمومی 
چارلز اسپیرمن (1945-1863)، روان‌شناسی انگلیسی، به تشریح مفهومی پرداخته است که آن را هوش عمومی یا «عامل g » نامیده است. او پس از استفاده از روشی به نام «تحلیل عوامل» برای بررسی تعدادی از آزمون‌های استعداد روانی، متوجه شد که امتیاز این آزمون‌ها به نحو قابل ملاحظه‌ای به یکدیگر شبیه هستند. کسانی که نتایج خوبی در یک آزمون شناختی کسب کرده بودند، در سایر آزمون‌ها نیز نتایج خوبی به دست آورده بودند و برعکس. اسپیرمن نتیجه‌گیری کرد که هوش یک قابلیتِ شناختی عمومی است که قابل ارزیابی و کمّی‌شدن می‌باشد. (اسپیرمن، 1904)

لوئیس تورستون – قابلیت‌های اولیه  ذهن
لوئیس تورستون (1955-1887)، روان‌شناس، نظریه  متفاوتی را درباره  هوش ارائه کرده است. نظریه  او به جای در نظر گرفتن هوش به عنوان یک قابلیت منفرد و عمومی، بر 7 قابلیت اولیه  ذهنی تمرکز دارد (تورستون 1938). قابلیت‌هایی که او تشریح کرده عبارتند از:

  • درک کلامی
  • استدلال
  • سرعت ادراک
  • توانایی عددی
  • سیالی واژگانی (بیان سلیس)
  • حافظه  تداعی
  • تجسّم فضایی

هاوارد گاردنر – هوش چندگانه 
یکی از جدیدترین ایده‌ها، نظریه  هوش چندگانه  هاوارد گاردنر است. گاردنر به جای تمرکز بر تحلیل امتیاز آزمون‌ها، عقیده دارد که مقدار عددی هوش انسان، بیانگر دقیق و کامل توانائی‌های او نیست. نظریه  او 8 هوش مختلف را بر پایه  مهارت‌ها و توانائی‌هایی که در فرهنگ‌های مختلف ارزش گذاری شده‌اند، توصیف می‌کند. 
این 8 هوش عبارتند از:

  • هوش تصویری – فضایی
  • هوش کلامی - زبانی
  • هوش اندامی – جنبشی
  • هوش منطقی – ریاضی
  • هوش میان فردی
  • هوش موسیقیائی
  • هوش درون فردی
  • هوش طبیعت‌گرا

رابرت استرن برگ- نظریه  سه وجهی هوش 
رابرت استرن برگ، روان‌شناس، هوش را بدین صورت تعریف می‌کند: «فعالیت ذهنی، در جهت انطباق هدفمند با محیط واقعی مربوط به زندگی شخص یا انتخاب و شکل دهی آن» (استرن برگ، 1985). با وجودی که او با گاردنر موافق است که هوش، بسیار فراتر از یک قابلیت منفرد و عمومی است، امّا عقیده دارد که برخی از انواع هوش‌های گاردنر، بهتراست به عنوان استعدادهای فردی در نظر گرفته شوند. آنچه استرن برگ «هوش موفق» نامیده از سه عامل متفاوت تشکیل شده است:

  • هوش تحلیلی: این مؤلفه به قابلیت‌های حل مسأله اشاره می‌کند.
  • هوش مولّد: این جنبه از هوش شامل قابلیت برخورد با شرایط جدید با استفاده از تجربیات گذشته و مهارت‌های فعلی است.
  • هوش عملی: این عنصر به قابلیت انطباق و وفق‌پذیری با یک محیط در حال تغییر اشاره می‌کند.

با وجودی که بحث‌های زیادی بر سر طبیعت واقعی و دقیق هوش وجود دارد، هنوز هیچ تصوّر قطعی حاصل نگشته است. امروزه روان‌شناسان به هنگام بحث درباره  هوش، غالباً دیدگاه‌های نظری مختلف را در نظر می‌گیرند و تصدیق می‌کنند که این بحث همچنان ادامه دارد.

 منبع:www.ravanyar.com

عوامل موثر بر هوش
دیدگاه های روانسنجی به هوش 

دیدگاه های روانسنجی به هوش

رویکردهای روانسنجی هوش

Intelligence psychometrics approaches

رویكرد روان‌سنجی، بر این فرض مبتنی است كه هوش یك سازه یا صفت(trait) است كه در آن تفاوت‌های فردی وجود دارد. وجود تفاوت‌های آشكار بین عملكرد افراد، صرفنظر از ماهیت عامل ایجادكننده این تفاوت‌ها، نشان‌دهنده آن است كه مقدار این عامل در افراد مختلف برابر نیست. بنابراین می‌توان آن را مورد اندازه‌گیری قرار داد.
  طرفداران نظریه روان‌سنجی عمدتا برای سنجش هوش و توانایی‌های ذهنی از آزمون‌ها استفاده می‌كنند و توانایی‌های مختلف ذهنی را با اجرای آزمون‌ها به صورت كمی توصیف می‌كنند.[1] اگرچه بیشتر روان‌سنج‌های اولیه مانند بینه، ابینگ‌هاوس و ورنیكه[2] به شناخت ماهیت نظری هوش علاقمند بودند، در عمل آزمون‌هایی كه می‌ساختند به مسایل عملی، پیش‌بینی و طبقه‌بندی درست مبتنی بود. بدین‌ترتیب از همان آغاز در درون جنبش روان‌سنجی دو مسیر در پیش گرفته شد: یكی رویكرد عملی كه به مساله‌گشایی معطوف بود و دیگری رویكرد مفهومی كه به نظریه توجه داشت.[3]
  در سال 1881 دولت فرانسه از آلفرد بینه خواست آزمونی طراحی كند كه بتوان با آن كودكانی را تشخیص داد كه به علت كندذهنی نمی‌توانستند از برنامه‌های مدارس عادی استفاده كنند و با سرعت عادی یاد بگیرند و به برنامه‌های آموزشی ویژه نیاز داشتند. بینه در سال 1905 با همكاری روان‌شناس فرانسوی دیگری به نام سیمون(Simon) مقیاسی را منتشر كرد و در سال‌های 1908 و 1911 نیز در آن تجدیدنظر كرد.[4]
  مقیاس‌های اولیه او بر این فرض استوار بود كه هر فردی دارای یك "سن زمانی"[5] یا سن واقعی برحسب سال و یك "سن عقلی"[6] است كه نشانگر متوسط توانایی‌های هوشی موجود بین افراد گروه سنی معینی است. پس از محاسبه سن عقلی دانش‌آموز، می‌توان آن را با سن زمانی وی مقایسه كرد تا جایگاه نسبی وی در میان افرادی كه سن زمانی‌شان با او یكسان است، تعیین شود.[7] بدین‌ترتیب استدلال بینه این بود كه مراحل رشد ذهنی در كودكان كندذهن فرقی با كودكان طبیعی ندارد. یعنی كودك كندذهن در آزمون‌ها نمره‌ای شبیه كودك طبیعی، ولی با سن كمتر، می‌گیرد و توانایی‌های ذهنی كودك تیزهوش نیز در حد كودكان بزرگتر از سن خودش است.[8]
  مهمترین فرم‌های تجدیدنظر شده آزمون بینه در سال‌های 1916، 1937، 1960 و 1986 منتشر شد. یكی از مهمترین تجدیدنظرها، تجدیدنظر در مفهوم هوشبهر یا IQ است كه در 1916 توسط ترمن(Terman) انجام گرفت. مشكل هوشبهر اولیه بینه(تفاوت سن عقلی و سن زمانی) این بود كه معنای آن در گروه‌های سنی مختلف تفاوت داشت. یك سال عقب‌ماندگی برای یک كودك 3 ساله به مراتب شدیدتر از یك سال عقب‌ماندگی برای كودك 14 ساله است. این مساله تا اندازه‌ای با روش محاسبه هوشبهر ترمن(1916) كه از روی خارج‌قسمت سن عقلی بر سن زمانی ضرب در 100 تعیین می‌شود، حل شد. اگر از این فرمول استفاده شود، كودك سه ساله‌ای كه یك سال عقب‌ماندگی دارد، هوشبهری برابر 66 و كودك 14 ساله‌ای كه یك سال عقب‌ماندگی دارد هوشبهر نسبتا بالاتر و معادل 93 خواهد داشت. علیرغم اینكه فرمول ارائه‌شده توسط ترمن این مشكل را حل كرد، اما چنین فرض می‌شد كه سن عقلی در حدود 16 سالگی به حداكثر رشد خود می‌رسد. در این صورت تعیین هوشبهر بزرگسالان با اشكال روبه‌رو می‌شد، زیرا سن زمانی بزرگسالان بیش از سن عقلی آنهاست. به‌علاوه كاهش سن عقلی بر اثر پیری یا آسیب‌های مغزی در دوره بزرگسالی نیز به دقت قابل برآورد نبود. به همین دلیل در فرم‌های تجدیدنظر شده 1960 و 1986 آزمون استنفورد – بینه با اقتباس از وكسلر، هوشبهر انحرافی(deviation IQ) به‌كار بسته شد. این یك نمره معیار در آزمون توانایی است كه می‌توان آن را با عملكرد دیگران در یك گروه سنی مقایسه كرد. در نتیجه بین اشخاص در گروه‌های سنی مختلف می‌توان مقایسه‌های بامعناتری به عمل آورد.[9]
  آزمون‌های اولیه از نوع آزمون‌های بینه، تنها سطح كلی هوش را تعیین می‌كردند. مدت كمی پس از تهیه شدن این آزمون‌ها، روان‌شناسان متوجه شدند كه سطح كلی هوش نمی‌تواند تفاوت‌های فردی را، آن طور كه لازم است، نشان دهد. بنابراین به این فكر افتادند كه عوامل تشكیل‌دهنده توانایی‌های كلی را نیز بشناسند.[10]
  چارلز اسپیرمن[11] روان‌شناس انگلیسی، مبتكر روان‌سنجی و مبدع روش تحلیل عاملی، نخستین بار این نكته را مطرح كرد كه در همه افراد یك عامل عمومی هوش به نام "g" به مقادیر مختلف وجود دارد و بسته به مقدار g در هر فرد، می‌توان او را در مجموع تیزهوش یا كندذهن دانست. به اعتقاد اسپیرمن، عامل g تعیین‌كننده اصلی عملكرد فرد در آزمون هوش است. به‌علاوه، عوامل ویژه‌ای هم به نام "s" برای هر توانایی یا آزمون وجود دارد. مثلا با هر یك از آزمون‌های مربوط به روابط ریاضی یا هندسی، s جداگانه‌ای به دست می‌آید. در آزمون هوشی كه از هر كسی گرفته می‌شود، مقدار عامل g به اضافه مقداری عوامل مختلف s منعكس می‌شود. بنابراین مثلا عملكرد ریاضی هر فرد تابع هوش عمومی g و نیز استعداد ریاضی s اوست.[12]
  پژوهشگر بعدی، لوئیس ترستون[13] نظریه اسپیرمن را مورد انتقاد قرار داد و او به وجود عامل مشترك و یكپارچه‌كننده‌ای به نام عامل g اعتقاد نداشت و بر این باور بود كه هوش از توانایی‌های خاص و جداگانه‌ای تشكیل شده است. وی با استفاده از روش تحلیل عاملی به این نتیجه رسید كه هوش از هفت عامل زیر كه وی آنها را توانایی‌های ذهنی اولیه نامید، تشكیل یافته است:
 
·        توانایی كلامی     
·        روانی یا سیالی كلامی 
·        توانایی عددی    
·        توانایی فضایی    
·        توانایی ادراكی        
·        استدلال استقرایی      
·        حافظه
 
  به نظر ترستون، برخی شواهد آشكار وجود دارند كه نشان می‌دهند یك عامل خاص می‌تواند بدون عامل كلی g مربوط به آن وجود داشته باشد. مثلا در میان بعضی از افراد عقب‌مانده ذهنی كه در اصطلاح به آنان كودن‌های دانشمند گفته می‌شود، افرادی یافت می‌شوند كه یكی از توانایی‌های آنان به گونه‌ای افراطی رشد می‌كند، در صورتی كه توانایی ذهنی آنان در سایر زمینه‌ها پایین است. به عبارت دیگر عامل g در آنان بسیار كم است. این شواهد نظر ترستون را دایر بر اینكه عامل s می‌تواند بدون عامل g وجود داشته باشد، تایید می‌كند.[14]
  در مفهوم‌سازی جدیدتر از عامل‌های خاص هوش توسط گاردنر[15] در مقایسه با سایر نظریه‌ها، هوش به حیطه وسیع‌تری گسترش یافته است. او معتقد بود كه هفت نوع هوش مجزا و مستقل از یكدیگر وجود دارد كه هر یك به صورت سامانه(Module) جداگانه‌ای در مغز عمل می‌كنند و قواعد خاص خود را دارند. این انواع عبارتند از:
 
·        زبانی
·        منطقی – ریاضی
·        فضایی
·        بدنی – جنبشی
·        میان‌فردی
·        درون‌فردی
·        موسیقیایی
 
  سه نوع نخست، همان مولفه‌های متداول هوش است كه در آزمون‌های معیارمند هوش سنجیده می‌شود. گاردنر معتقد است كه هوش موسیقیایی یعنی توان درك ارتفاع صداها و نظم(ریتم) آنها در قسمت اعظم تاریخ بشر مهمتر از هوش منطقی – ریاضی بوده است. هوش مربوط به درك حركات بدن(بدنی – جنبشی) سبب تسلط بر بدن خود و مهارت در دستكاری اشیاء می‌شود. هوش درون‌فردی كه توانایی پایش احساس‌ها و هیجان‌های خود، افتراق آنها از هم و استفاده از این اطلاعات در هدایت اعمال خود است. هوش بین‌فردی كه توانایی توجه كردن به نیازها و نیات دیگران، پی بردن به آنها و پایش روحیات ایشان برای پیش‌بینی رفتار آنهاست.[16]
  گاردنر، وسیله‌ای را كه از آن به عنوان طرحواره (Schema) یاد می‌كند، تدوین كرده است كه شامل 15 مقیاس برای سنجش این هوش چندگانه است. این مقیاس از نوع آزمون‌های مداد – كاغذی سنتی نیستند، بلكه بر سنجش طبیعی مهارت‌های فكری در بافت محیط كلاس مبتنی است. نظام گاردنر اگرچه بر مفهوم‌سازی هوش و روش‌های آموزشی تاثیر مهمی داشته است اما كارهای او فاقد یك مبنای تجربی قوی است.[17]
  ورنون[18]، با اتخاذ موضع بینابین اظهار داشت كه نظر اسپیرمن و ترستون به لحاظی هر دو درست است و هوش، كلی و یكپارچه است. اما در عین حال از تعدادی توانایی‌های خاص كوچك و بزرگ تشكیل شده است. الگوی وی اساسا سلسله مراتبی را به وجود می‌آورد كه در رأس آن عامل g قرار دارد و نشانگر آن است كه تمامی توانایی‌های سطوح پایین را یكپارچه می‌كند. سطح بعدی كه عوامل گروهی اصلی نامیده می‌شود، شامل توانایی‌های فضایی – حركتی و كلامی – آموزشی است. بخش‌های فرعی كوچك‌تر در سطوح پایین‌تر به توانایی‌های مجزا و خاص اطلاق می‌شوند و هر یك از این عامل‌های گروهی فرعی نیز به عامل‌های كوچك‌تر یعنی عامل‌های اختصاصی تقسیم می‌شوند.[19]
  نظریه سه‌بعدی گیلفورد[20] با دیگر نظریه‌های هوشی تفاوت فاحش دارد. وی به وجود عامل g اعتقاد نداشت و معتقد بود كه هوش دارای ویژگی سه‌بعدی است و یا به صورت فرایندی سه‌بعدی سازمان پیدا می‌كند. این ابعاد عبارتند از:
 
عملیات: آنچه كه شخص انجام می‌دهد.
 
محتواها: موادی كه عملیات روی آنها انجام می‌گیرد.
 
فرآورده‌ها: روش ذخیره‌شدن یا پردازش اطلاعات.
 
 
  به نظر گیلفورد 5 نوع عملیات، 4 نوع محتوا و 6 نوع فرآورده‌ وجود دارد. او اظهار می‌دارد كه تركیب هر یك از 5 نوع عملیات با یكی از انواع محتواها، همراه با یكی از فرآورده‌ها، نوع یگانه‌ای از هوش را تعریف می‌كند. به عبارت دیگر بر حسب تركیب‌های مختلف هر یك از انواع عملیات، محتواها و فرآورده‌ها، 120 نوع هوش مختلف وجود دارد(120=6×4×5). گیلفورد در پژوهش‌های بعدی خود تعداد انواع هوش را حتی بیش از این ذكر كرده است.[21]
  در سطح محتوا، گیلفورد به طبقه‌بندی موادی اقدام كرده است كه هوش بر روی آنها به فعالیت می‌پردازد. محتواها به نظر او 4 نوع تصویری، نمادی، معنایی و رفتاری هستند. در سطح عملیات، گیلفورد به بررسی نوع فعالیت هوش بر روی محتواها می‌پردازد و شامل شناخت، حافظه، تفكر همگرا، تفكر واگرا و ارزشیابی است. گیلفورد، در سطح فرآورده‌ها به نتایجی كه فعالیت‌های هوشمندانه در پی می‌آورند، توجه دارد. این فرآورده‌ها را او به 6 دسته واحدها، طبقه‌ها، رابطه‌ها، نظام‌ها، تبدیل‌ها و تلویحات(كاربردها) تقسیم می‌نماید.[22]
 
  نظریه‌های روان‌سنجی هوش كه در اینجا ارائه شد، از جنبه عملی به متخصصان بالینی كمك می‌كند تا توانایی‌های هوشی درمانجو را به گونه‌ای روشن و دقیق بفهمند و توصیف كنند. اما یكی از محدودیت‌های عمده رویكرد روان‌سنجی آن است كه هر چند نظریه‌های مربوط به ماهیت هوش به تفصیل تشریح شده‌اند، آزمون‌های هوشی تدوین‌شده ممكن است در عمل این سازه‌ها را اندازه‌گیری نكنند. این ناهمخوانی بین عمل و نظر باید در تفسیر نمره‌های هوشبهر مورد توجه قرار گیرد. بدین‌سان، آزمون‌های هوشی معمولا برای پیش‌بینی عملكرد تحصیلی آینده كارآیی دارند، اما در عمل ممكن است "هوش" را اندازه‌گیری نكنند. این بدان معنا نیست كه نظریه‌های هوش بی‌فایده‌اند، آنها این نقش مهم را دارند كه متخصصان بالینی را قادر می‌سازند تا جنبه‌هایی از خصایص درمانجو را كه پیش از مفهوم‌سازی دست‌نیافتنی بودند، درك كنند و مورد بحث قرار دهند. این قبیل نظریه‌ها، بالقوه عمق و وسعت درك و فهم را افزایش می‌دهند و آزمون‌های هوشی نیز برای انواع خاصی از پیش‌بینی‌ها مناسب و مفیدند.[23]   


[1] . پاشا شریفی، حسن؛ روان‌شناسی هوش و سنجش آن، تهران، پیام نور، 1384، چاپ ششم، ص 20.
[2] . Wernicke  ,Ebinghaus . Binet
[3] . گراث، مارنات، گری؛ راهنمای سنجش روانی، حسن پاشاشریفی و محمدرضا نیكخو، تهران، سخن، 1384، چاپ اول، جلد اول، ص 268.
[4] . اتكینسون، ریتاال و همكاران؛ زمینه روان‌شناسی، حسن رفیعی و دیگران، تهران، ارجمند، 1384، چاپ پنجم، جلد دوم، ص 78.
[5] . Chronological  Age
[6] . Mental  Age
[7] . راهنمای سنجش روانی، ص 269.
[8] . زمینه روان‌شناسی، ص 78.
[9] . راهنمای سنجش روانی، ص 270.
[10] . گنجی، حمزه؛ روان‌سنجی، تهران، پیام نور، 1379، چاپ سوم، ص 40.
[11] . Charles Spearman
[12] . زمینه روان‌شناسی، ص 81.
[13] . Louis  Thurstone
[14] . روان‌شناسی هوش و سنجش آن، ص 43 و 44.
[15] . Gardner
[16] . زمینه روان‌شناسی، ص 83.
[17] . راهنمای سنجش روانی، ص 273.
[18] . Vernon
[19] . روان‌شناسی هوش و سنجش آن، ص 60.
[20] . Guilford
[21] . همان، ص 60.
[22] . بهرامی، هادی؛ آزمون‌های روانی، دانشگاه علامه طباطبایی، تهران، 1385، چاپ سوم، ص 119.

نظریه هوش چندگانه گاردنر

 

هوش چندگانه چیست؟

هنگامی که واژه «هوش» به گوش ما می‌خورد معمولاً مفهوم ضریب‌هوشی ( IQ ) به ذهنمان می‌آید. هوش معمولاً به عنوان توانائی‌های بالقوه عقلانی تعریف می‌شود. چیزی که ما با آن زاده می‌شویم، چیزی که قابل اندازه‌گیری است و ظرفیتی که تغییر دادن آن دشوار است. امّا در سال‌های اخیر دیدگاه‌های دیگری نسبت به هوش پدید آمده است. یکی از این دیدگاه‌ها، نظریه هوش چندگانه است که توسط هاوارد گاردنر، روان‌شناس دانشگاه هاوارد، ارائه گشته است.

 

بر طبق این نظریه، دیدگاه‌های روان‌سنجی سنتی نسبت به هوش، بسیار محدود و ضعیف است. گاردنر نظریه‌اش را نخستین بار در کتاب «قاب‌های ذهنی: نظریه هوش چندگانه»، در سال 1983 ارائه کرد. به عقیده او همه انسان‌ها دارای انواع مختلفی از هوش هستند. او در کتاب خود، هشت نوع مختلف هوش را معرفی نموده و احتمال داده است که نوع نهمی نیز به عنوان «هوش هستی‌گرا» وجود داشته باشد.

طبق نظریه گاردنر، برای به دست آوردن تمام قابلیت‌ها و استعدادهای یک فرد، نباید تنها به بررسی ضریب هوشی پرداخت بلکه انواع هوش‌های دیگر او مثل هوش موسیقیایی، هوش درون فردی، هوش تصویری-فضایی و هوش کلامی- زبانی نیز باید در نظر گرفته شود.

 

نظریه گاردنر با انتقاداتی از سوی روان‌شناسان و مربیان روبرو گشته است. منتقدان می‌گویند تعریف گاردنر از هوش بسیار وسیع و گسترده است و هشت نوع هوشی که او تعریف کرده فقط نشانگر استعدادها، خصوصیات شخصیتی و توانائی‌هاست. از دیگر نقاط ضعف نظریه گاردنر می‌توان به کمبود پژوهش‌های عملی پشتیبان آن اشاره کرد.

اما با وجود این، نظریه هوش چندگانه محبوبیت زیادی در بین مربیان و آموزشگران پیدا کرده است و بسیاری از معلمان از این نظریه در انتخاب شیوه تدریس خود استفاده می‌کنند.

 

در این مقاله با هشت نوع هوش مختلفی که گاردنر تعریف کرده است بیشتر آشنا می‌شویم.

 

 

۱-هوش تصویری – فضایی 

نقاط قوت: قدرت تشخیص تصویری و فضایی

کسانی که هوش تصویری-فضایی بالایی دارند در تجسّم چیزها قوی هستند. این افراد معمولاً جهت‌یابی خوبی دارند و با نقشه‌ها، نمودارها، عکس‌ها و تصاویر ویدیویی مشکلی ندارند.

 

ویژگی‌های هوش تصویری-فضایی

•  لذت بردن از خواندن و نوشتن
•  مهارت در درست کردن پازل
•  مهارت در تفسیر عکس، گراف و نمودار
•  لذت بردن از رسم، نقاشی و هنرهای تجسمی
•  تشخیص راحت الگوها

انتخاب‌های شغلی

•  معمار
•  هنرمند
•  مهندس

 

2- هوش کلامی – زبانی 

نقاط قوت- کلمات، زبان و نویسندگی

کسانی که هوش کلامی- زبانی بالایی دارند به خوبی می‌توانند از کلمات، به هنگام نوشتن و حرف زدن، استفاده کنند. این افراد غالباً در نوشتن داستان، به خاطر سپردن اطلاعات و خواندن مهارت دارند.

 

ویژگی‌های هوش کلامی- زبانی

•  مهارت در به یادآوردن اطلاعات نوشته یا گفته شده
•  لذت بردن از خواندن و نوشتن
•  مهارت در مباحثه یا صحبت‌های متقاعد کننده
•  توانائی در توضیح دادن مسائل
•  استفاده از شوخ‌طبعی به هنگام بیان داستان‌ها

انتخاب‌های شغلی

•  نویسنده/ روزنامه‌نگار
•  وکیل
•  معلم

 

3- هوش منطقی – ریاضی 

نقاط قوت- تحلیل مسائل و عملیات ریاضی

کسانی که هوش منطقی- ریاضی بالایی دارند در استدلال، شناسایی الگوها و تحلیل منطقی مسائل قوی هستند. این افراد به تفکر درباره مفهوم اعداد، روابط والگوها علاقه‌مندند.

 

ویژگی‌های هوش منطقی- ریاضی

•  مهارت زیاد در حل مساله
•  لذت بردن از تفکر درباره ایده‌های انتزاعی
•  علاقه‌مندی به انجام آزمایش‌های علمی
•  مهارت در انجام محاسبات پیچیده

انتخاب‌های شغلی

•  دانشمند
•  ریاضیدان
•  برنامه‌نویس رایانه
•  مهندس
•  حسابدار

4- هوش اندامی- جنبشی 

نقاط قوت: تحرک فیزیکی، کنترل حرکات

کسانی که هوش اندامی- جنبشی بالایی دارند در حرکت‌های بدنی، انجام عملیات و کنترل فیزیکی قوی هستند. این افراد در هماهنگ سازی چشم و دست مهارت دارند و افراد چالاک وتردستی هستند.

 

ویژگی‌های هوش اندامی- جنبشی

•  مهارت در ورزش و رقص
•  لذت بردن از ساختن چیزها با دست
•  هماهنگی فیزیکی عالی
•  به خاطر سپردن چیزها از طریق انجام دادن آن‌ها، به جای گوش کردن یا دیدن

انتخاب‌های شغلی

•  رقصنده
•  هنرپیشه
•  مجسمه‌ساز
•  پیمانکار

 

5- هوش موسیقیایی 

نقاط قوت: ریتم و موسیقی

کسانی که هوش موسیقیایی بالایی دارند در فکر کردن به الگوها، ریتم‌ها و صداها قوی هستند. این افراد از موسیقی لذت می‌برند و معمولاً در نواختن سازهای موسیقی و آهنگسازی مهارت دارند.

 

ویژگی‌های هوش موسیقیایی

•  لذت بردن از آوارخوانی و نواختن سازهای موسیقی
•  تشخیص آسان الگوها و نت‌های موسیقی
•  توانایی به خاطرسپردن آهنگ‌ها و ملودی‌ها
•  درک عمیق از ساختار، ریتم و نت‌های موسیقی

انتخاب‌های شغلی

•  موسیقیدان
•  آهنگساز
•  خواننده
•  معلم موسیقی
•  رهبر ارکستر

 

6- هوش میان فردی 

نقاط قوت: ارتباط برقرار کردن و درک دیگران

کسانی که هوش میان فردی بالایی دارند در تعامل با دیگران و درک آن‌ها قوی هستند.این افراد در سنجش هیجانات، انگیزه‌ها، تمایلات و منظور کسانی که دور و برشان هستند مهارت دارند.

 

ویژگی‌های هوش میان فردی

•  مهارت در برقراری ارتباط کلامی
•  مهارت در ارتباط غیرکلامی
•  نگاه کردن به موقعیت‌ها از زوایای مختلف
•  ایجاد روابط مثبت با دیگران
•  مهارت در فرو نشاندن اختلافات در داخل گروه‌ها

انتخاب‌های شغلی

•  روان‌شناسی
•  فیلسوف
•  مشاور
•  فروشنده
•  سیاستمدار

 

7- هوش درون فردی 

نقاط قوت: درون نگری و خودآزمایی

کسانی که هوش درون فردی بالایی دارند، آگاهی خوبی از وضعیت هیجانی، احساسات و انگیزه‌های خود دارند. این افراد از خودآزمایی، تخیل روزانه، کند و کاو کردن روابط خود با دیگران و برآورد توانائی‌های فردی خود لذت می‌برند.

 

ویژگی‌های هوش درون فردی

•  مهارت در تحلیل نقاط قوت و ضعف خود
•  لذت بردن از تجزیه و تحلیل نظریه‌ها وایده‌ها
•  خودآگاهی زیاد
•  داشتن درک روشن از ریشه انگیزه‌ها و احساسات خود

انتخاب‌های شغلی

•  فیلسوف
•  نویسنده
•  نظریه‌پرداز
•  دانشمند

8- هوش طبیعت‌گرا 

نقاط قوت: یافتن الگوها و روابطی که با طبیعت وجود دارد

هوش طبیعت‌گرا آخرین نوع هوشی است که گاردنر درنظریه خود به هفت نوع قبلی افزوده و با مقاومت و مخالفت بیشتری نسبت به بقیه روبرو گردیده است. به گفته گاردنر، کسانی که دارای هوش طبیعت‌گرای بالایی هستند، سازگاری بیشتری با طبیعت دارند و معمولاً به پرورش، کشف محیط و یادگیری درباره موجودات علاقه‌مندند. این افراد به سرعت از جزئی‌ترین تغییرات در محیط‌شان آگاه می‌شوند.

ویژگی‌های هوش طبیعت‌گرا

•  علاقه‌مند به موضوعاتی از قبیل گیاه‌شناسی، زیست‌شناسی و جانورشناسی
•  مهارت در رده‌بندی و فهرست بندی اطلاعات
•  لذت بردن از باغبانی، کشف طبیعت، پیاده‌روی و چادر زدن در طبیعت
•  بی‌علاقگی به یادگیری موضوعات بی‌ارتباط با طبیعت

انتخاب‌های شغلی

•  زیست‌شناس
•  حفاظت از محیط زیست
•  باغبان
•  مزرعه‌دار

منبع: http://www.ravanyar.com/

اصول کامیابی(اسرارموفقیت)

طبقه بندی مطالب وبلاگ فیزیوتراپی (وبلاگ دیگرم در بلاگفا)

مقالات ورزش و تغذیه (شامل موضوعات تحرک و فعالیت بدنی،تغذیه صحیح،چاقی،اضافه وزن،کنترل وزن و غیروه)

مقالات قلب و عروق (شامل مفاهیم، اختلالات و مقاله های آموزشی)

مقالات فیزیوتراپی 

مقالات استخوان شناسی

مقالات آناتومی اندام فوقانی

مقالات آناتومی اندام تحتانی

مقالات آناتومی ستون فقرات

مقالات حرکت شناسی (کینزیولوژی)

مقالات سیستم عضلانی-اسکلتی، بیماری ها و اختلالات مربوطه

مقالات شکستگی استخوانها و جراحی های ارتوپدی

مقالات روماتولوژی (شامل اصطلاحات،اختلالات و بیماریهای روماتیسمی و روماتیسم خارج مفصلی)

مقاله های دستگاه عصبی مرکزی و محیطی (cns & pns)

مقالات سیستم عصبی، بیماریها و اختلالات مربوطه

مقالات سیستم تنفسی، بیماریها و اختلالات مربوطه

مقاله های سیستم حسی، درد و موضوعات آن

مقالات سیستم عروقی، بیماریها و اختلالات مربوطه

مروری بر آناتومی سیستم عصبی، عضلانی و اسکلتی ازطریق تصاویر 

اخبار کنگره ها و سمینارهای فیزیوتراپی 

مهمترین اخبار دکترای حرفه ای فیزیوتراپی

مطالب و موضوعات متفرقه (مقالاتی درباره فشار خون، دیابت، بیوفیزیک، رادیولوژی،فیزیولوژی و تست خون، برخی از بیماری ها و...)