پرخاشگری و علل آن

 

پرخاشگرى و عوامل موثر بر آن

 

تعاريف پرخاشگرى

پيش از بيان تعاريف، معناى لغوى «پرخاشگرى‏» (1) را مورد بررسى قرار مى‏ دهيم. رايكرافت (Rycroft, Ch.A.1968) در واژه‏ نامه انتقادى روان‏ تحليل‏گرى (2) خود، پس از ذكر معناى پرخاشگرى به عنوان پويايى، ابراز وجود، وسعت فكر و كشانندگى، اشاره مى‏ كند كه اين اصطلاح از واژه لاتين ad-gradior گرفته شده كه به معناى «به طرف جلو حركت مى‏كنم‏» است.واژه‏ هاى ديگرى كه از همين ريشه اشتقاق‏ يافته عبارتند از: , Regress ,Egress Progress و ;Ingress واژه‏ هايى كه حركت ‏به طرف جلو، خارج، عقب و داخل را نشان‏ مى‏ دهند. (3) كلمه Aggradi يا صورت انگليسى منسوخ آن Toaggress فعل لازم است كه مى‏تواند با فاعل به كار رود، اما با مفعول به معناى به كسى حمله بردن، نمى‏ تواند كارايى داشته باشد. (4)

مك دوگال (MC Doougall, W.1908) در كتاب روان‏شناسى اجتماعى، پرخاشگرى را به گروه ييل (Yale Group, 1939) هر رفتار ناشى از ناكامى را پرخاشگرانه تلقى نموده ‏اند. (6) بندورا (Bandura A., 1974) اعمالی را كه ‏به ‏آسيب‏ شخصى‏ روان‏شناختى يا جسمانى - يا تخريب مالى منجر مى‏ شود، پرخاشگرانه دانسته است. (7) براى آدلر (Adler A.) ،پرخاشگرى در هرگونه تجلى «ميل به قدرت‏» ابراز مى‏گردد. فرويد «غريزه مرگ‏» (8) در رفتار هشيارانه را پرخاشگرى دانسته است. (9) بركوويتز (Berkawits S., 1979) پرخاشگرى را عملى مى‏داند كه به آسيب‏ رسانى عمدى به ديگران منتهى مى‏گردد. (10)

به نظر مى‏آيد هر رفتار عمدى - اعم از كلامى يا غيركلامى - كه منجر به آسيب رساندن شخصى - روان‏شناختى يا جسمانى - يا تخريب ‏مالى به‏ خود و ديگران براى رسيدن به هدفى و يا به منظور تخليه هيجانى باشد پرخاشگرى است.

 

طبقه‏ بندى پرخاشگرى

از ديدگاه كلى، مى‏توان گفت كه دو نوع پرخاشگرى بازشناخته و تعريف شده ‏اند: پرخاشگرى درونزاد (11) يا سرشتى و پرخاشگرى برونزاد (12) يا واكنشى. اما پس از ايجاد چنين تمايزى، باز هم مساله وجود و عدم غريزه پرخاشگرى در انسان پابرجا مى‏ ماند. (13) بركوويتز در سطح انسانى، پرخاشگرى ابزارى (14) را از پرخاشگرى برانگيخته (15) بازشناخته و پرخاشگرى را به منزله رفتارى تلقى كرده است كه به هدف وارد كردن آسيب به شخصى يا شيئى صورت مى‏پذيرد و ممكن است آشكار (در سطح جسمانى و كلامى) يا ناآشكار (در سطح فكر) باشد.

رفتار پرخاشگرانه در انسان، پديده‏ اى متكثر است كه در گستره ‏اى از موقعيت‏هاى تنش ‏زا، سازش ‏نايافتگى‏ ها و اختلال‏ هاى عصب‏ شناختى‏ و روانى‏ به‏ منزله‏ شيوه ‏واكنش غالب رخ مى ‏نمايد. از اين‏رو، به ميزان شيوع آن در برخى جوامع اشاره مى‏ شود:

 

فراوانى پرخاشگرى 

بر اساس گزارش دايره آگاهى فدرال امريكا در سال 1988، 1566220 مورد جرايم خشونت‏ آميز از قبيل تجاوز به عنف، سرقت، اعمال زور و تهاجم منجر به ضرب و جرح روى داده است.مقايسه اين آمار با يك سال قبل از آن، 16% افزايش را نشان مى ‏دهد. (16)

بر پايه گزارشى كه از مركز جرم‏ شناسى اداره تحقيقات فدرال (FBI) چهار سال بعد - يعنى 1992 - ارائه شد، ميزان جرم و جنايت‏به رقمى بالغ بر 1932274 فقره رسيده است. از اين تعداد 109063 فقره تجاوز به عنف و 23760 فقره مربوط به آدم‏كشى بوده است.تحقيقات نشان مى‏دهد كه ميزان جرم و خشونت در مناطق شهرى بيش از مناطق روستايى است. آدم‏كشى در بين كسانى كه همديگر را مى‏ شناسند شايع‏تر بوده و بيش از 50% آن با اسلحه گرم صورت گرفته است.در امريكا، آدم‏كشى دومين علت مرگ و مير در بين سنين 15 تا 24 سالگى است. آدم‏كشى در بين گروه‏ هايى كه از نظر اجتماعى - اقتصادى در سطح پايين‏ ترى هستند، شايع‏تر است. (17)

يكى از بدترين پيامدهاى پرخاشگرى، جنگ‏ها و خشونت‏ هاى بين انسان‏هاست.اين موضوع در سطح جهانى و گستره وسيعى از زندگى اجتماعى بشر در طول تاريخ مشاهده مى‏شود. تحقيقات نشان مى‏دهد كه در خلال 5600 سال تاريخ مدون انسان، 14600 جنگ به ثبت رسيده است كه طول آن بيش از 6/2% كل سال‏هاى عمر بشر است. (18)

 

پژوهش‏هاى انجام شده در زمينه پرخاشگرى

بدون شك، تبيين پرخاشگرى مستلزم بررسى رويكردهاى نظرى گوناگونى است كه محققان درباره پرخاشگرى دارند.در اين زمينه، ابتدا اين سؤال به ذهن متبادر مى‏ شود كه محرك‏ها و تشكل‏هاى زيربنايى اين رفتار چيست.سپس بايد ديد نحوه پديدآيى فردى آن چگونه است; يعنى پرخاشگرى چگونه در زندگى فردى تحول يافته است و نقش عوامل گوناگون محيطى و ارثى و تعامل آن‏ها چه تاثيرى در بروز اين رفتار دارد.در نهايت، بايد به فهم كنش آن و تاريخچه پديدآيى نوعى آن پرداخت.براى پاسخ به اين سؤالات، نيازمند بررسى رويكردهاى گوناگونى هستيم كه محققان درباره پرخاشگرى دارند.بنابراين، به تحقيقات انجام شده مبتنى بر هر رويكرد اشاره مى‏شود تا زمينه براى يك جمع‏ بندى كلى با توجه به ديدگاه‏ هاى گوناگون فراهم شود:

1- جنبه فيزيولوژيكى (عصب شناختى، زيست‏ شيميايى)

محرك‏هايى كه رفتار پرخاشگرانه را موجب مى‏شود در دو نظام از اهميت ويژه ‏اى برخوردار است.يكى نظام عصبى و ديگرى نظام غدد درون‏ريز.

الف.نظام عصبى: تحقيقات نشان مى‏دهد كه مناطق گوناگونى در مغز از جمله و دستگاه كنارى (ليمبيك) (20) به صورت يك مجموعه هماهنگ عمل مى‏كنند و در مهار و يا ايجاد رفتارهاى هيجانى نقش مهمى ايفا مى ‏نمايند. (21)

بخش ديگرى از مغز، كه با رفتار پرخاشگرانه ارتباط دارد، «قشر پيشانى (22) يا قدامى‏» است.اين قسمت ‏با كاركردهاى گوناگون و بسيار مهمى مانند حل مساله، استدلال، نقشه ‏كشيدن‏ و همچنين‏ فعاليت‏هاى هيجانى ارتباط نزديك دارد. (23)

همچنين تخريب قطعه گيجگاهى رفتار پرخاشگرانه را در انسان ايجاد مى‏كند. (24)

ب.نظام غدد درون‏ريز: جولين (Julian, T.) و مك نرى (Mchenery. P. c., 1989) در يك بررسى آزمايشگاهى، به اين نتيجه رسيدند كه افزايش تستوسترون (25) در سطح خون موجب پرخاشگرى مى‏شود.علاوه بر هورمون تستوسترون، آندروژن (26) و پروژسترون (27) همراه با استروژن نيز در بروز افزايش رفتار پرخاشگرانه مؤثرند.بررسى‏هاى ديگر نشان مى‏دهد كه اختلال در تركيب و يا انتشار كاتكول آمين‏ها (28) و سروتونين (29) نيز تغييرات خلقى را موجب مى‏شوند و بر رفتارهاى هيجانى از جمله پرخاشگرى تاثير مى‏گذارند. (30)

در مجموع، تاخير رشديافتگى در نظام عصبى مركزى، آسيب‏هاى عصب‏ شناختى و هورمونى و ديگر اختلال‏هاى زيست‏ شيميايى و انتقال ارثى در منظومه علت‏ هاى زيست‏ شناختى پرخاشگرى قرار دارند و در محرك‏هايى كه زيربناى رفتار پرخاشگرانه را تشكيل مى‏ دهد سهيم اند.

2- جنبه ناكامى (31)

بر اساس اين رويكرد، پرخاشگرى همواره نتيجه ناكامى است و وقوع رفتار پرخاشگرانه همواره دال بر وجود ناكامى است.به عبارت ديگر، در اين رويكرد، ناكامى به منزله حالتى تعريف شده است كه بر اثر بازدارى پاسخ معطوف به هدف به وجود مى‏آيد و رابطه بين پرخاشگرى و ناكامى رابطه يك به يك فرض شده است.

با گذشت زمان اين رويكرد مورد نقد قرار گرفت و محققانى مانند بركوويتز (1992) اين مطلب را طرح كردند كه تعدد ناكامى‏ها همواره افزايش پرخاشگرى را در پى ندارد، بلكه‏رابطه‏اى‏منحنى‏وار بين تعداد ناكامى‏ها و رفتار پرخاشگرانه وجود دارد; يعنى پرخاشگرى به عنوان‏پاسخ به ناكامى تا حدى با شمار ناكامى افزايش مى ‏يابد، ولى سپس رو به‏ كاهش‏ مى‏ گذارد.

 

چرا چنين رابطه ‏اى حاصل مى‏ شود؟ به نظر مى‏رسد كه انتظارات، پاسخ عمده‏اى به اين پرسش باشند; بدين معنا كه با افزايش شمار ناكامى‏ها، شخص انتظار وقوع آن‏ها را دارد. بنابراين، هنگامى كه يك‏ ناكامى تكرار شود، واكنش نسبت ‏به آن كاهش ‏مى ‏يابد. به‏ عبارت ديگر، ناكامى‏ هاى مورد انتظار، واكنش‏هاى هيجانى خفيف‏ترى ايجاد مى‏كنند تا ناكامى‏ هاى غير منتظره.محققان براى تبيين اين موضوع، به چند دليل استناد كرده‏ اند:

1.ممكن ‏است‏ فرد درنتيجه ‏انتظار عوامل ناكام ‏كننده به تغيير اعمال يا حتى اهداف خود بپردازد و در نتيجه، ناكامى كم‏ترى تجربه كند.

2.ناكامى‏ ها ممكن است كم‏تر از سطح انتظار فرد ارزش‏يابى شوند. (32)

3.ممكن است فرد ناكام‏ شونده به جاى رفتار پرخاشگرانه به فكر دست‏يابى براى پيدا كردن راه‏هاى ديگرى غير از پرخاشگرى بيفتد تا به هدفش برسد. (33)

3- جنبه يادگيرى اجتماعى

 بندورا (Bandura. A., 1963) در انتقادى بر نظريه ناكامى - پرخاشگرى، اظهار مى‏ دارد: اگرچه ناكامى به‏ منزله تقويت مثبت، باافزايش انگيزشى كه درتشديد موقت ‏يك پاسخ منعكس‏ مى ‏شود مرتبط است، اما اهميت پاسخ ناكامى به آموزش اجتماعى اوليه آزمودنى - به شيوه ‏هاى تقويت و الگوبردارى از پيش تجربه شده - مبتنى است. (34)

به طور كلى، مى‏ توان گفت: از ديدگاه يادگيرى اجتماعى، پرخاشگرى يا عدم پرخاشگرى يك شخص، در موقعيتى خاص به عوامل بى‏شمارى از جمله تجربه‏ هاى گذشته، تقويت‏هاى كنونى، نوع الگوى مشاهده شده كه رفتار پرخاشگرى را انجام مى‏دهد (الگوى زنده، فيلم، نمايش و مانند آن) و متغيرهايى كه افكار و ادراك‏هاى او را شكل مى‏دهد، همچنين به متغيرهاى محيطى و اجتماعى وابسته است.

بر اساس رويكرد بندورا، پرخاشگرى شكلى از رفتار اجتماعى است كه ياد گرفته مى‏ شود و بروز آن در هر موقعيت، به عواملى از قبيل تجربه‏ هاى افراد پرخاشگر، تقويت‏هاى كنونى براى پرخاشگرى و بسيارى از عوامل شناختى و اجتماعى، كه ادراك مطلوب بودن رفتار پرخاشگرانه را تعيين مى‏كند، بستگى دارد.

4- جنبه شناختى

شاختر (Schachter, S.) و سينگر Singer, J. E., 1962) بر نقش شناخت در بروز حالت‏هاى هيجانى تاكيد مى‏ورزند و معتقدند كه شناخت و تحريك با هم و به صورت وحدت يافته منجر به بروز رفتارهاى هيجانى مى‏گردند، هر چند هر يك از آن‏ها مى‏تواند به صورت مستقل وجود داشته باشد.اين محققان بر اين باورند كه:

1.شناخت موجب تغييرات جسمانى و رفتارى مى‏ شود;

2.هيجانات در چارچوب شناختى مطرح مى ‏گردد;

3.به تمام عوامل بيرونى و درونى كه به ما امكان مى‏دهد به شناخت هيجانات نايل آييم، بايد توجه داشت.

شاختر بر اين باور است كه در هر هيجانى، يك تخليه سمپاتيكى در كار است و اين تخليه طى موقعيتى كه شخص آن را تجربه مى‏كند مشخص مى‏شود.به عبارت ديگر، شناخت راهنماى برپايى فيزيولوژيكى مى‏ گردد.بنابراين، در شرايط عادى و روزمره، شناخت‏ ها و بر پايى‏ ها به شدت با هم ارتباط متقابل دارند. (35)

هم‏زمان با مباحث‏شاختر محققان ديگر مانند لازاروس (Lazarus. Rs) و آرنولد (Arnold, سازه «ارزيابى‏» (36) را به عنوان شناخت‏ هايى كه بين محرك و پاسخ مداخله مى‏كنند، مطرح كردند.«ارزيابى‏» به اين معناست كه ما براى موقعيت‏هاى محيطى اطراف خويش، معنايى قايل مى‏شويم، خواه اين معنا براى ما خوب يا بد، باارزش يا بى‏ارزش باشد. آرنولد و لازاروس معتقدند كه ارزيابى محرك براى پديدايى هيجانى ضرورى است.به عقيده آرنولد (1960 - 1970) كليه محرك‏هاى هيجانى پيش از اين‏كه منجر به پاسخ‏هاى هيجانى شوند، در مراكز عالى مغز مورد ارزيابى قرار مى‏گيرند و پس از آن‏كه براى محرك هيجانى، پاسخ مناسب تشخيص داده شد، از طريق تالاموس و هيپوتالاموس به تحريك هيجانى، پاسخ هيجانى لازم داده مى‏شود.پس از ظهور پاسخ هيجانى، مراكز عالى مغز مجددا به ارزيابى مى‏پردازد.لازاروس معتقد است كه تصور هيجان بدون شناخت، كار بسيار دشوارى است. و هيجان‏ها بدون شناخت قبلى و تعبير و تفسير محرك‏ها امكان‏پذير نيستند. (37)

 

عوامل مؤثر بر پرخاشگرى

به طور كلى، عوامل مؤثر بر پرخاشگرى را به سه دسته مى‏توان تقسيم كرد:

الف - عوامل زيست‏ شناختى

1.مواد زيست‏ شيميايى: در اين زمينه، مى‏توان به تحقيقات جالين و مك نرى كه در پژوهش‏هاى خود به اين نتيجه رسيدند كه افزايش تستوسترون در سطح خون موجب پرخاشگرى مى‏شود يا كاهش سروتونين موجب تغييرات بدخلقى مى‏گردد و بر بروز رفتارهاى هيجانى از جمله پرخاشگرى تاثير دارد، اشاره كرد;

2.گرما: براى مثال، پژوهش‏هاى بارون و بل در 1977;

3.برانگيختگى جنسى: براى مثال، پژوهش‏ هاى‏ بارون و بريانت (Bryant, J. H. ;1972)

4.الكل: براى مثال، پژوهش‏ هاى لئونارد (Leonard, D. G. B. 1983)

ب - عوامل روان‏شناختى

1.افسردگى: براى مثال، پژوهش‏ هاى بوهيم (Bohime, D. 1966)

2.الگوى شخصيت: براى مثال، پژوهش‏ هاى‏ ماتيوس) ;(Mattews, K.A.1989)

3.تاثير حرمت‏خود: براى مثال، پژوهش‏هاى رنزى ;(Renzi, D. 1984)

4.تاثير احساس گناه: (38) براى مثال، پژوهش‏ هاى مانزى (

Manzy, H. 1991

 

ج - عوامل فرهنگى - اجتماعى - اقتصادى و محيطى

1.خانواده: براى مثال، پژوهش‏هاى فريم ;(Frame, N. 1974)

2.تسليح: وقتى فرد مسلح باشد، امكان رفتار پرخاشگرانه در او تقويت مى‏شود.براى مثال، پژوهش‏ هاى بركوويتز در 1974;

3.فقر: براى مثال، پژوهش‏ هاى ويليامز ;(Williamz, R. L. 1984)

4.تاثيرات الگويى: براى مثال، پژوهش‏ هاى بندورا در 1973;

5.تاثيرات پاداش و تاييد اجتماعى: براى مثال، پژوهش‏ هاى بندورا در 1973 كه در نظريه يادگيرى اجتماعى مطرح شد;

6.تاثير وسايل ارتباط جمعى: براى‏ مثال، پژوهش‏ هاى بركوويتز در 1984. (39)

 

ارتباط پرخاشگرى با مؤلفه‏ هاى شخصيت

آنچه امروزه از ناحيه انديشمندان و پژوهشگران پذيرفته شده اين است كه رفتار پرخاشگرانه با مؤلفه‏ هاى شخصيتى در ارتباط است; يعنى زيرساخت رفتار پرخاشگرانه مؤلفه ‏هاى شخصيتى افراد است.اما آنچه اهميت دارد شناسايى مؤلفه ‏هايى است كه با پرخاشگرى ارتباط دارد.تحقيقاتى كه در سال‏هاى اخير مشخصا در اين زمينه انجام شده است (40) به نتايج چشم‏گيرى در اين زمينه دست‏ يافته‏ اند. نتايج‏ حاصل از اين تحقيقات نشان‏ مى ‏دهد كه رگه‏ هاى اصلى پرخاشگرى را در مؤلفه‏ هاى اضطرابى بايد جست‏ وجو كرد.مؤلفه‏ هاى اضطرابى (شامل مجموع مؤلفه‏ هاى مرتبه دوم (41) اضطراب (Anxiety) يعنى تنش Q4 ،تحريك‏ پذيرى D ،نگرانى O ،ناپايدارى هيجانى C ، محدوديت در خود نظم‏دهى Q3 و ترس و كم‏رويى H (42) به عنوان هسته مركزى اختلال رفتار پرخاشگرانه بازشناخته شده‏اند، به عبارت ديگر، معلوم گرديده است كه تجربه‏هاى اضطرابى و روان‏ آزردگى، كه اصلى‏ترين زمينه‏ ساز بروز رفتار پرخاشگرانه است، در نوجوانان پسر و دختر موجود مى‏باشد.

البته بايد به اين نكته توجه داشت كه «اضطراب‏» به منزله بخشى از زندگى هر انسان، در همه افراد در حدى اعتدال‏آميز وجود دارد و در اين حد، به عنوان پاسخى سازش‏ يافته تلقى مى‏شود، به گونه ‏اى كه مى‏ توان گفت: اگر اضطراب نبود، به قول استيفن (Stephen, M. P, 1982) همه ما پشت ميزهاي مان به خواب مى‏ رفتيم. (43)

بنابراين، فقدان اضطراب ممكن است‏براى ما مشكلات قابل توجهى ايجاد كند; زيرا اضطراب است كه ما را وامى ‏دارد تا براى معاينه‏ اى كلى به پزشك مراجعه كنيم، كتاب‏هايى را كه از كتاب‏خانه يا دوستانمان به عاريت گرفته ‏ايم بازگردانيم، در يك جاده لغزنده با احتياط رانندگى كنيم و بدين‏سان، زندگى طولانى‏ تر، سازنده‏ تر و بارورترى داشته باشيم.از اين‏رو، اضطراب به منزله بخشى از زندگى هر انسان، يكى از مؤلفه‏ هاى ساختار شخصيت وى را تشكيل مى‏دهد و از اين زاويه است كه برخى از اضطراب‏ هاى دوران كودكى و نوجوانى را مى‏توان بهنجار دانست و تاثير مثبت آن‏ها را بر فرايند تحول پذيرفت; چرا كه اين فرصت را براى افراد فراهم مى‏كند تا محرك سازشى خود را در جهت مواجهه با منابع فشارآور (44) و اضطراب‏ انگيز گسترش دهند.به عبارت ديگر، مى‏توان گفت كه اضطراب در برخى مواقع، سازندگى و خلاقيت ايجاد مى‏كند، امكان تجسم موقعيت‏ها و سلطه بر آن‏ها را فراهم مى‏آورد و يا شخص را برمى‏ انگيزد تا به طور جدى با مسؤوليت مهم آماده ‏شدن براى يك امتحان يا پذيرفتن يك وظيفه اجتماعى مواجه شود و با موفقيت آن را به انجام رساند. (45)

به عكس، اضطراب مرضى نيز وجود دارد; اگرچه حدى از اضطراب مى‏ تواند سازنده و مفيد باشد، اما اين حالت اگر جنبه مزمن و مداوم بيابد، در اين صورت، نه تنها نمى‏توان آن را پاسخ سازش‏يافته دانست، بلكه بايد آن را به منزله شكست، سازش ‏يافتگى و استيصال گسترده‏ اى تلقى كرد كه فرد را از بخش عمده‏ اى از امكاناتش محروم مى‏ كند. (46)

اضطراب در سطح رفتار، به صورت‏هاى گوناگونى ظاهر مى‏شود كه از جمله آن‏ها خشم و تخريبگرى است كه اين‏ها خود جلوه‏ هايى از پرخاشگرى هستند.خشم به عنوان يك شيوه بيان اضطراب فراوان ديده مى‏شود و در بيش‏تر مواقع، وجود يك اضطراب شديد، نه تنها انسان (كودك) را دچار ناپايدارى هيجانى مى‏كند، بلكه موجب مى‏شود تا در برابر جزئى‏ترين سرزنش‏ها يا تذكرها، حساسيت نشان دهد و به صورت مكرر دچار خشم شود.اين خشم‏هاى ناگهانى، كه احساس گنه‏كارى را در پى دارند، واكنش‏هاى منفى اطرافيان را برمى‏ انگيزد. (47) اين برخوردهاى منفى همچنين موجب تشديد هيجان خشم مى‏شود.گاهى فرد مضطرب ممكن است دست‏به تخريبگرى بزند و نتواند خود را مهار كند و اطرافيان را مجبور سازد تا نقش مهاركننده را ايفا نمايند.در چنين مواقعى، فرد مضطرب به احساس ايمنى و اطمينان خاطرى بيش‏تر از هر زمان ديگر نياز دارد تا از اين طريق بتواند احساس گنه‏كارى خود را كاهش دهد. 

پى‏ نوشت‏ها:

1- Aggressiveness.

2- Ch. A. Rycroft, Critical Dicitionary of Psychoanalysis.

3- ستور - 1991

4- ر.ك.به: عباسعلى الهيارى، تعيين پرخاشگرى نوجوانان بر حسب مؤلفه‏هاى شخصيت و بررسى رابطه اين مؤلفه‏ها و سطح پرخاشگرى با مؤلفه‏هاى شخصيتى پدران و تاثيرانگارى تنيدگى‏زدايى بر پرخاشگرى، پايان‏نامه دكترى دانشكده علوم انسانى دانشگاه تربيت مدرس، تهران، 1376

5- W. Mc. Dougall, Introduction to Social Psychology (London, Melhuen,1908), P., ?

6&7- Bandura, Aggression and Social Heanning Analysis ([renrice Hall)

8- Deach instnct (Thanatos).

9 و 10- نگارنده، سطح پرخاشگرى و ارتباط آن با مؤلفه‏هاى شخصيت دانش‏آموزان دختر و پسر دبيرستان، پايان‏نامه كارشناسى ارشد، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام خمينى ‏رحمه الله قم، 1378، ص 19

11- Endogenous.

12- Exagenous.

13- پريرخ دادستان، مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى، تهران، دانشگاه تهران، ش 105 و 108 (پاييز 1376) ، ص 235 - 241

14- instrumental.

15- Impulsive aggression.

16&17- L. kapplan Sadock, Ssynopsis of Psychiatry Behavior Sciences And Children Psychiatrye New York.

18- R. A. Baron etal, Exploriny Social Psychology, Ed (Bascon, Allaun and Bacon)

19- هيپوتالاموس (Hypothalamus) به بخشى از مغز گفته مى‏شود كه در مجاورت كف بطن سوم و طرف داخلى تالاموس و ناحيه فوقانى غده هيپوفيز قرار دارد.براى مطالعه بيش‏تر، ر.ك.به: على روحانى، فيزيولوژى اعصاب و روان، ص 72 به بعد.

20- ليمبيك (Limbic) قسمت ديگرى از مغز است كه از بخش‏هاى گوناگونى ساخته شده. دستگاه ليمبيك همراه با هيپوتالاموس به صورت يك مجموعه هماهنگ عمل مى‏كند و در مهار رفتارهاى هيجانى نقش اساسى دارد.

21- على حائرى روحانى، فيزيولوژى اعصاب و غدد، چاپ سوم، تهران، سمت، 1372، ص 72 و 73/گايتون و جان هال، فيزيولوژى پزشكى، ترجمه‏ فرخ ‏شادان، چاپ‏ نهم، چهر، 1376، ص‏1119

22- Forontal Cortex.

23- به نقل از كاردوس، فصل پانزدهم، روان‏شناسى شخصيت، 1998

24- فديو، 1977 به نقل از گلداشتين و كلر 1987

25- تستوسترون (Testosterone) يكى از هورمون‏هاى مردانه جنسى است كه از غدد جنسى و نيز از غدد فوق كليه ترشح مى‏شود و در شكل‏گيرى صفات ثانويه جنسى مردانه نقش مهمى دارد.

26- آندروژن (Androgen) هورمون جنسى مردانه است كه از غده فوق كليه و بعضى ديگر از نقاط جنسى بدن ترشح مى‏شود.

27- پروژسترون (Progesterone) يكى از هورمون‏هاى جنسى زنانه است كه از اندام‏هاى جنسى و به وسيله يافته ‏هاى فوليكول و به مقدار زياد به وسيله جسم زرد و نيز پس از تشكيل جفت از اين اندام ترشح مى‏شود.

28- كاتكول آمين‏ها (Pathecolamine) هورمون‏هاى اپى نفرين و نوراپى نفرين هستند كه از بخش ميانى غده فوق كليه ترشح مى‏شوند.

29- سروتونين (Serotonin) ماده‏اى است كه از نورون‏هايى ترشح مى‏شود كه در هسته‏ هاى سجافى خط وسط قسمت تحتانى پل مغزى و بصل النخاع قرار دارند.(ر.ك.به: گايتون، فيزيولوژى پزشكى، ترجمه فرخ شادان، ج 2، ص 1133.)

30- كاپلان سادوك، خلاصه روان‏پزشكى، ترجمه پورافكارى، 1993

31- Frustration.

32- بركوويتز 1962، روان‏شناسى اجتماعى، ترجمه محمدحسين فرجاد و عباس محمدى اصل، چ اول، انتشارات اساطير، 1372.

33- محمدكريم خداپناهى، انگيزش و هيجان، سمت، 1376، ص 102 الى 104

34- عباسعلى الهيارى، پيشين، ص 52

35- محمدكريم خداپناهى، پيشين، ص ص 212 الى 214

36- Appraisal.

37- همان، ص 212 الى 214

38- Guilt.

39- نگارنده، پيشين، ص 46 و 47

40- نگارنده، پيشين/عباسعلى الهيارى، پيشين

41- منظور از عوامل مرتبه دوم اين است كه بيش‏تر عواملى كه در زمينه شخصيت‏به دست آمده‏اند، مستقل نيستند و اين بدان معناست كه از نظر رياضى، همبستگى‏ هايى بين اشباع ‏هاى عوامل وجود دارند.بايد چنين نتيجه گرفت كه اين عوامل خود توسط علل ديگرى، كه جزئا در چند عامل - به اصطلاح - نخستين مشتركند، تعيين شده‏اند.پس يك بار ديگر به تحليل عوامل دست زد تا به عوامل اساسى‏ترى، كه اصطلاحا رتبه دوم ناميده مى‏شوند، دست‏يافت.

42- براى توضيح بيش‏تر، مى‏توانيد ر.ك.به: بيمارى‏هاى روانى، اثر كراژ.ژ، ترجمه پريرخ دادستان و محمود منصور.

43- به نقل از كامر 1995، براى اطلاع بيش‏تر، ر.ك.به: پريرخ دادستان، روان‏شناسى مرضى تحولى از كودكى تا بزرگ‏سالى، ج اول، ص 60

44- Stressor.

45،46- پريرخ دادستان، پيشين، ج‏اول، ص 59 - 60

47- همان، ص 66

نویسنده:ابوالقاسم بشيرى

دستگاه بیوفیدبک

 

دستگاه بيوفيدبك ‏GSR Biofeedback
 
 

واژة بيوفيدبك مشتمل بر دو بخش بيو(زيستي) و فيدبك(باز خورد) بوده و واژة تركيبي«باز خورد زيستي» را مي‌توان جايگزيني براي بيوفيدبك به حساب آورد. 
 
اين نوع بيوفيدبك بهترين وسيله در دست براي اطلاع از سطح فعاليت و برانگيختگي بخش سمپاتيك سيستم نباتي به شمار مي رود.مكانيزم آن به اين ترتيب است كه از تغييرات هدايت يا مقاومت الكتريكي پوست كه تحت تاثير غدد تعريقي پوست كه خود در كنترل سيستم اعصاب خودمختار قرار دارد، فيدبك ديداري و شنيداري مناسبي را فراهم مي سازد كه به منظور دست يابي به كنترل ارادي فرايندهاي غير ارادي و تحت فرمان سیستم عصبی اتونوم (ANS) مورد استفاده قرار مي گيرد.
 
منبع:سایت دانشگاه پیام نور تهران جنوب
 

مترونوم

 

مترونوم
 

براي كنترل و تنظيم سرعت گفتار افراد لكنتي به كار مي رود. روش كار به اين صورت است كه درمانجو ياد مي گيرد با هر علامت صوتي مترونوم، كه در انتهاي مسير حركت ستاره و با روشن شدن چراغ قرمز شنيده مي شود، يك بخش از كلمه را بيان كند. اين روش كه اصطلاحا روش درماني سيلابيك گفته مي شود به ويژه براي افرادي كه مشكل گفتاري آنها به دليل شتاب زياد در بيان ايجاد شده است، قابل استفاده است.
 
اين وسيله همچنين براي انجام تمرين هاي تمركز فكر و نگاه و همچنين آزمايشات مربوط به ادراك حركت استروبوسكوپي مورد استفاده قرار مي گيرد.
 
منبع:سایت دانشگاه پیام نور تهران جنوب

دستگاه آلارم شب ادراری

 

دستگاه آلارم شب ادراري مجهز به لرزاننده و سيستم تأخير

 
 
براي كمك به درمان كودكان ‏و نوجوانان مبتلا به شب‌ادراري كنشي مورد استفاده قرار مي‌گيرد و به دليل مجهز بودن به لرزاننده، براي افراد ‏ناشنوا نيز قابل استفاده است. اين دستگاه را در درمان شب ادراري كودكان و نوجوانان در هر دو جنس مذكر و مؤنث مي‌توان به كار برد. البته استفاده از اين دستگاه در مواردي ثمربخش است كه علت ناراحتي (شب ادراري) صرفاً رواني بوده و وجود اختلالات جسمي از طرف متخصص رد شده باشد.
 
منبع:سایت دانشگاه پیام نور تهران جنوب

دستگاه محرک نما

 

دستگاه محرك‌نما یا تاشيستوسكوپ
 
 
تاشيستوسكوپ يا محرك‌نما وسيله‌اي است كه از آن براي ارائه محرك بينايي (نوشتار يا تصوير)، در مدت مشخص و قابل تنظيم استفاده مي‌شود. البته مدت ارائه، معمولاً كوتاه (در حدود ۱۰۰ هزارم ثانيه) در نظر گرفته مي‌شود تا صرفاً قسمت‌هايي از محرك كه با يك ديد زدن كوتاه ادراك مي‌شود، مشخص شود. هرچند بر حسب نوع و كيفيت آزمايش زمان ياد شده مي‌تواند كمتر يا بيشتر از آن تعيين شود، يا حتي يك زمان خيلي كوتاه (مثلاً ۱ هزارم ثانيه) به دفعات تكرار شود. در اين دستگاه ارائه محرك از يك‌هزارم ثانيه تا حداكثر ۱۰ ثانيه قابل تنظيم است.
 
دستگاه‌هاي محرك‌نما در دو نوع كلي گروهي و انفرادي وجود دارد.
 
محرك‌نما وسيله‌اي مناسب براي انجام آزمايش‌هايي در حيطه حافظه، ادراك، انگيزش و شخصيت است. موضوع‌هايي از قبيل سنجش ظرفيت ادراك بينايي – حافظه انتخابي يا سوگيري حافظه – تأثير خلق و خو در سوگيري حافظه – انگيزش و شخصيت – هيجان و ادراك و بسياري از موضوع‌هاي ديگر از مواردي به شمار مي‌آيند كه در صورت طرح‌ريزي مناسب، با استفاده از دستگاه محرك‌نما قابل بررسي است.
 
منبع:سایت دانشگاه پیام نور تهران جنوب
 

دستگاه الکتروشوک

 

 دستگاه الکتروشوک EST 

دستگاه الكتروشوك وسيله‌اي است كه براي ايجاد تحريك الكتريكي در روي پوست مورد استفاده قرار مي‌گيرد. اين دستگاه با دستگاه ECT or  Electro Convulsion Therapy كه در روانپزشكي كاربرد دارد، به لحاظ عملكرد و موارد كاربرد به كلي متفاوت است. دستگاه‌هايECT براي ارائه تحريك الكتريكي نسبتاً قوي بر سيستم اعصاب مركزي (مغز) به كار گرفته مي‌شوند و در واقع به دليل تشنج ناشي از اثر اين تحريك نامECTبر آنها گذاشته شده است. در حالی که دستگاهEST تحريك الكتريكي بسيار خفيفي را بر روي پوست (و نه بر سيستم اعصاب مركزي) وارد مي‌سازد كه اثر ناشي از اين تحريك به صورت گزش پوست احساس مي‌شود. البته شدت اين گزش برحسب درجة شوك متفاوت خواهد بود و چنانچه در حد مناسبي زياد باشد، مي‌تواند حالت بيزاري و اجتناب را در فرد ايجاد كند. همراه شدن اين حالت(اجتناب) به عنوان يك محرك غيرشرطي ناخوشايند با آنچه رفتار نامطلوب يا غيرمعمول در نظر گرفته مي‌شود (به عنوان محرك شرطي) باعث انتقال احساس بيزاري و اجتناب، به محرك شرطي شده و از اين طريق اثرات درماني خود را ايجاد مي‌كند.

به اين‌ترتيب تكنيك‌هاي شرطي‌سازي اجتنابي (Avoidance Conditioning)، بيزار سازي  (Aversive Therapy) و توقف فكر (Thought Stopping)، اصلي‌ترين روشهايي به شمار مي‌آيند كه اين دستگاه در آن به كار گرفته مي‌شود. تكنيك‌هاي فوق كمك مؤثري در درمان اختلالاتي از قبيل وسواس‌هاي فكري و عملي، اعتياد به مواد مخدر، عادات نامطلوب رفتاري و انحرافي و... به شمار مي‌آيد.

منبع:سایت دانشگاه پیام نور تهران جنوب

هیجان چیست

 

هیجان و نظریه های هیجان

اصطلاح هیجان از ریشه لاتین Emovere  به معنی حرکت، تحریک و حالت تنش مشتق شده است. هیجان در زبان متداول با شور، احساس، انفعال و عاطفه معادل است.  

  در حال حاضر دو نوع کاربرد برای این واژه وجود دارد:  
1ـ اصطلاحی پوششی برای تعداد نامعيني از حالات ذهنی. این همان معنایی است که ضمن صحبت از عشق، ترس و نفرت مورد نظر است.  
2ـ برچسبی برای زمینه‌ای از تحقیقات علمی که به بررسی عوامل محیطی، فیزیولوژیکی و شناختی این تجربیات ذهنی می‌پردازد.
 
علاوه بر اين كاربردها، اصطلاح هيجان مفاهيم ضمني ديگري نیز دارد:
حالات هیجانی به طور طبیعی، حاد تلقی می‌شوند و این حالات، تجارب ذهنی هستند که با احساسات تفاوت داشته و از نظر رفتاری با آشفتگی و اضطراب همراه هستند.[1]
 
هیجان، حالت پیچیده روان‌شناختی است که شامل سه مولفه مجزا می‌باشد:
تجربه ذهنی، پاسخ هیجانی و رفتار آشکار حاصل از این تجربه. بر اساس مولفه‌های موجود، هیجان‌های اصلی شامل ترس، تعجب، خشم، نفرت، ناراحتی و شادی می‌باشند و نوع دیگر هیجان، هیجان‌های مرکب هستند که ترکیبی از هیجانات اصلی می‌باشند.
 
 
اجزای هیجان
  هر هیجان شامل شناخت‌ها، اعمال و احساسات می‌باشد و تمامی هیجانات این مراحل را طی می‌کنند.
1ـ احساس درون‌ذهنی
2ـ تحریک دستگاه خودکار
3ـ ارزیابی شناختی از موقعیت
4ـ ابراز هیجان
5ـ واکنش عمومی
6ـ گرایش عملی که مقدار هیجانی که از احساسی ناشی می‌شود و به صورت رفتار خاصی بروز می‌کند به تجربه فرد بستگی دارد.[2]
مهم‌ترین چیزی که تاکنون درباره هیجان گفته شده این است كه، تا وقتی کسی هیجان را تعریف نکرده فکر می‌کند معنای آن را می‌داند.[3] 
 
 
تاریخچه هیجان
  دانشمندان فراوانی درباره هیجان تحقیق کرده‌اند. ويليام جیمز، اولین محققی است که برای هیجان یک الگوی فیزیولوژیکی ارایه داد و چارلز داروین یکی از اولین دانشمندانی بود که هیجان را به طور سیستماتیک مطالعه کرد.
  هدف او از نشان دادن هیجان در میان انسان‌ها، شاهدی برای نظریه تکامل‌اش بود. او در سال 1872 کتاب خود را با عنوان "ابراز هیجان در انسان‌ها و حیوانات" منتشر کرد.
  همگانی بودن حالت‌هاي چهره هنگام ابراز هیجان، تاییدی برای ادعای داروین مبنی بر ذاتی بودن واکنش‌ها و داشتن تاریخچه تکاملی برای هیجان‌ها می‌باشد.[4] 
 
 
نظریه‌های هیجان  
 
نظریه های هیجان شامل:
نظریه جیمز – لانگه (theory James Lange): بر طبق این نظریه هیجان‌هایی که احساس می‌شوند، ادراک دگرگونی‌های بدنی است. طبق این نظریه چیزی‌ که ما به صورت هیجان تجربه می‌کنیم برچسبي است که به پاسخ‌های خودمان می‌زنیم. برای مثال، چون می‌گریزیم پس می‌ترسیم.[5]
 
نظریه شاختر ـ سینگر (Schachter – Singer): در این نظریه، هیجانی که احساس می‌کنیم تعبیر و تفسیر ما از حالت‌های برانگیختگی است.
 
نظریه ارزیابانه: طبق نظر ریچارد لازاروس(Lazarus)، هیجان نتیجه ارزیابی اطلاعات از موقعیت محیطی و از درون بدن است.[6] 
 
نظریه رفتارگرایی: واتسون اظهار داشت که فقط سه هیجان اساسی وجود دارد که ذاتی بوده و توسط محرک‌های ویژه بروز می‌کند که عبارتند از: ترس، خشم و عشق.
ترس: از پاسخ ذاتی فرد به صدای بلند و یا از دست دادن حمایت به وجود می‌آید.
خشم: از ایجاد مانع در برابر حرکات و اعمال فرد به وجود می‌آید.
عشق: از نوازش و دلجویی به وجود می‌آید.
و سایر هیجان‌ها از طریق شرطی‌شدن و یادگیری به وجود می‌آید.
 
نظریه بازخوراند چهره: طبق این نظریه حالت چهره باعث تجربه درون‌ذهنی هیجان می‌شود. تامکینز(Tomkins) معتقد است: حالت چهره یا مثبت است یا منفی. حالت چهره از همین طریق می‌تواند هیجانات مثبت و منفی را از هم افتراق دهد.[7]
 
 
وظایف هیجان‌ها  
  اگر ما قابلیت تجربه کردن و ابراز کردن هیجان‌ها را تکامل بخشیده‌ایم، پس هیجان‌ها باید برای اجداد ما سازگارانه بوده و احتمالا براي ما نیز چنین باشند. به طور مثال، ترس به ما هشدار می‌دهد که از خطر بگریزیم، خشم برای حمله کردن به مهاجم هدایت می‌کند. وقتی نیاز به گرفتن تصمیمی فوری است هیجان می‌تواند رهنمودی مفید در اختیار بگذارد. افرادی که شدیدا بی‌هیجان هستند اغلب تصمیمات نامناسب می‌گیرند.
 
 
فیزیولوژی هیجان‌ها
  چند منطقه مغزی در هیجان‌ها دخالت دارند. "بادامه" سریعا به محرک‌های هیجانی پاسخ می‌دهد. بسیاری از دگرگونی‌های بدنی که در هیجان رخ می‌دهد، در نتیجه فعالیت بخشی از دستگاه عصبی خودمختار (Authomic Nervus) به وجود می‌آید. سمپاتیک، بخشی از این سیستم، با آزاد کردن هورمون‌های اپی‌نفرین و نوراپی‌نفرین در هنگام هیجان در این تغییرات بدنی نقش مهمی ایفا می‌کند. به طور کلی نیمکره راست در ابراز و تشخیص هیجان نقش دارد.[8]
 
 
 منابع
 
 1. پورافکاری، نصرت‌ا...؛ فرهنگ جامع روان‌شناسی – روان‌پزشکی، تهران، فرهنگ معاصر، 1373، جلد اول، ص 495. 
 2. اتکینسون، ریتال.ال و همکاران؛ زمینه روان‌شناسی، رفیعی و همکاران، تهران، ارجمند، 1384، چاپ پنجم، جلد دوم، ص 51 و 52.
3. كالات، جيمز؛ روان‌شناسي فيزيولوژيكي، يحيي سيدمحمدي، تهران، نشر روان، 2007، ص 176.
 4. زمینه روان‌شناسی؛ ص 63.
 5. همان، ص 54.
 6. همان، ص 58 و 59.
 7. همان، ص 64 و 65.
 8. روان‌شناسي فيزيولوژيكي، ص 186.
 منبع:http://pajoohe.com
 موضوعات مرتبط

آزمایش اش و همنوایی

 

آزمایش اش

سالومون اش و همنوایی (همرنگی)

 

آیا شما خود را آدمی همنوا (همرنگ با جماعت) می‌دانید یا ناهمنوا؟ اگر شما مثل اغلب مردم باشید احتمالاً عقیده دارید که به قدر کافی ناهمنوا هستید که هنگامی که بدانید حق با شماست در مقابل جماعت بایستید و در عین حال به قدر کافی همنوا هستید که با بقیه همسالان و همتایان خود بیامیزید.
خود را در این وضعیت در نظر بگیرید: در یک آزمایش روان‌شناسی شرکت کرده‌اید که درآن از شما خواسته شده است به یک آزمون (تست) تصویری پاسخ دهید. در یک اتاق همراه با دیگر شرکت کنندگان در این آزمایش نشسته‌اید. به شما یک تکه خط نشان داده می‌شود و شما باید در بین سه تکه خط با طول‌های متفاوت، خطی را که هم طول با آن تکه خط اولی است انتخاب کنید.

آزمونگر از تک تک شرکت‌کنندگان به طور جداگانه جواب را می‌پرسد. بعضی وقت‌ها همه شرکت‌کنندگان خط درست را انتخاب می‌کنند امّا گاهی اوقات همه آن‌ها متفقاً خط دیگری، بجز پاسخ درست، را برمی‌گزینند.
خوب، هنگامی که نوبت به شما می‌رسد و آزمونگر از شما می‌پرسد پاسخ درست کدام است شما چه جوابی می‌دهید؟ آیا همان پاسخ اولیه خودتان را می‌دهید یا آن‌که با بقیه شرکت‌کنندگان همنوا می‌شوید؟

آزمون‌های همنوایی اَش چه بودند؟ 

در اصطلاح روان‌شناسی، «همنوایی» به تمایل و گرایش فرد به پیروی از رفتارهای گروه اجتماعی که به آن تعلّق دارد، گفته می‌شود. پژوهشگران از دیرباز به میزان پیروی یا مقاومت افراد در مقابل هنجارهای اجتماعی علاقه‌مند بوده‌اند. در خلال دهه 1950، سالومون اَش، روان‌شناس، دنباله‌ای از آزمایش‌هایی را که برای نشان دادن قدرت همنوایی در گروه طراحی شده بودند، انجام داد.

در آزمایش‌های اَش، به دانشجویان گفته می‌شد که باید تک‌تک در یک «آزمون تصویری» شرکت کنند. بقیه شرکت‌کنندگان در آزمایش، بدون آن که آن دانشجو بداند، همگی همدست یا دستیار آزمونگر بودند. در ابتدا، همدستان به پرسش‌ها پاسخ درست می‌دادند امّا پس از مدتی شروع به گفتن پاسخ‌های نادرست می‌کردند.

نتایج آزمایش‌های همنوایی اَش 

تقریباً 75درصد شرکت کنندگان در آزمایش‌های همنوایی، حداقل یکبار، با بقیه گروه همنوا شدند. پس از ترکیب آزمایش‌ها، نتایج نشان داد که شرکت‌کنندگان تقریباً در یک سوم مواقع با پاسخ نادرست گروه، همنوا شده‌اند. به منظور اطمینان از این که شرکت‌کنندگان قادر به اندازه‌گیری دقیق طول خط هستند، از آنان خواسته شد که پاسخ‌های خود را به جای آن که زبانی اعلام کنند روی کاغذ بنویسند. نتایج نشان داد که 98 درصد شرکت‌کنندگان پاسخ درست را انتخاب می‌کنند.

آزمایش‌های اَش همچنین به موضوع چگونگی تأثیر تعداد اعضای گروه بر همنوایی پرداخت. هنگامی که آزمونگر تنها یک همدست داشت، تقریباً پاسخ‌های او هیچ تأثیری بر پاسخ‌های شرکت‌کنندگان در آزمایش نداشت. حضور دو همدست نیز تأثیر کمی داشت. امّا هنگامی که تعداد همدستان آزمونگر سه نفر یا بیشتر بود، قدرت همنوایی به تدریج خود را نشان می‌داد.
اَش همچنین دریافت که اگر تنها یکی از همدستانش پاسخ درست و بقیه پاسخ نادرست بدهند، میزان همنوایی شرکت‌کنندگان در آزمایش به نحو چشمگیری کاهش می‌یابد. در این وضعیت، تنها 5 تا 10 درصد شرکت کنندگان با بقیه گروه همنوا شدند. مطالعات بعدی نیز این یافته‌ها را تأیید کرد (موریس و میلر، 1975).

نتایج آزمایش‌های اَش چه چیزی را نشان می‌دهد؟ 

در پایان آزمایش‌ها، از شرکت‌کنندگان پرسیده می‌شد چرا با بقیه گروه همنوا شدند؟ در اغلب موارد، دانشجویان ابراز کردند که با وجودی که می‌دانستند بقیه گروه اشتباه می‌کنند امّا نمی‌خواستند با خطر تمسخر آنان روبرو شوند. چند شرکت کننده نیز گفتند که آن‌ها واقعاً عقیده داشتند که بقیه اعضای گروه پاسخشان درست بوده است.

این نتایج نشان می‌دهد که هم نیاز به تطبیق با دیگران و هم اعتقاد به این که دیگران با هوش‌تر یا آگاه‌تر از ما هستند می‌تواند بر همنوایی تأثیرگذار باشد. در شرایط واقعی زندگی، هنگامی که محرک‌ها مبهم‌تر یا قضاوت درباره آن‌ها مشکل‌تر باشد، میزان همنوایی ممکن است از آنچه در آزمایش‌های اَش نشان داده شد، بیشتر باشد.

بحت آزمایش اش

در آزمايش «اش» به طور چشمگيري همرنگي با جماعت را در شركت كنندگان شاهد هستيم كه به فشار گروه تن دادند و در واقع براي همرنگ شدن با جماعت به قضاوت خويش نيز شك كردند. 
    اليوت ارونسون در كتاب روانشناسي اجتماعي خود معتقد است براي اين همرنگي با جماعت دو امكان وجود دارد؛ يك احتمال و امكان اين است كه فرد به علت قضاوت متفق اكثريت متقاعد شده باشد كه عقيده خودش نادرست و غلط است و احتمال و امكان دوم اين است كه فرد صرفاً در ظاهر با جماعت همرنگي كرده باشد در حالي كه در باطن خود مي داند قضاوت خودش درست است تا با اين همرنگي با جماعت كه بيشتر به صورت تاكتيك به كار رفته است مورد علاقه و پذيرش اكثريت قرار گيرد و از نفرت و طرد شدن اجتناب ورزد. 
    همان طور كه ارونسون معتقد است در اجراي اين همرنگي فرد دو هدف مهم دارد؛ يكي درست بودن اعمال و افكار و ديگري داشتن روابط دوستانه با مردم از طريق رفتار مطابق با انتظارات آنان. 
    اما واقعاً چه اتفاقي مي افتد كه چنين همرنگي اي در انسان ها پديد مي آيد يا به عبارتي ميزان اين همرنگي با جماعت در انسان ها به چه عواملي بستگي دارد؟
    يكي از عوامل موثر در همرنگي با جماعت نوع شخصيت افراد است. افرادي كه عزت نفس پاييني دارند، نياز افراطي به تاييد شدن توسط ديگران دارند يا منافع آشكار و پنهان متعددي برايشان در اين همرنگي نهفته است، خيلي بيشتر به فشار گروه تن مي دهند نسبت به آنهايي كه عزت نفس بالاتري دارند، نيازي به تاييد ديگران ندارند و عافيت طلب نيستند. 
    عامل موثر ديگر در ميزان همرنگي اتفاق نظر داشتن جماعت است. اگر فرد حتي يك نفر را موافق خود پيدا كند تمايلش به همرنگي با بقيه به شدت كاهش مي يابد. علاوه بر اينها تفاوت هاي فرهنگي در جوامع نيز در ميزان همرنگي با جماعت نقش مهمي دارد. نگرش فرد نسبت به جماعت و افراد متشكله آن عامل ديگر است. اگر افراد متخصص يا افرادي حضور داشته باشند كه براي فرد از اهميت ويژه اي برخوردار باشند ميزان همرنگي فرد با جماعت افزايش مي يابد. 
    به نظر مي رسد راه برون رفت از اين رفتار نادرست و مخرب در نظريات ادوارد دوبونو مستتر باشد. او كه متخصص تفكر است در كتابش به نام شش كلاه براي فكر كردن، شش نوع فكر را براي انسان برمي شمارد و آنها را به كلاه هايي تشبيه مي كند كه هر كدام يك رنگ دارد. از نظر وي كلاه سياه همان تفكر نقاد، عيب ياب و تحليلگر انسان هاست. در واقع كلاه سياه باعث مي شود انسان ها كمتر تحت تاثير گفتار و رفتار نادرست قرار بگيرند و با تحليل و ارزيابي نظرات و رفتار ديگران درصدد صحت و سقم آن برآيند. اليوت ارونسون خبر خوشي در مورد همرنگي با جماعت در انسان ها مي دهد و مي گويد مردم را مي توان تحت تاثير قرار داد تا از فشارهاي اجتماعي ضمني تبعيت كنند اما هنگامي كه اين فشارها چنان آشكار باشند كه احساس آزادي مردم را تهديد كنند، مردم نه تنها در برابر آنها ايستادگي مي كنند بلكه تمايل دارند در جهت مخالف واكنش نشان دهند.

انتقادهایی بر آزمایش‌های همنوایی اَش 

یکی از مهم‌ترین انتقادها بر دلایل همنوایی شرکت‌کنندگان تمرکز دارد. به عقیده برخی پژوهشگران، شرکت‌کنندگان ممکن است تمایل واقعی برای همنوایی با بقیه گروه نداشته باشند بلکه با انگیزه اجتناب از تعارض و برخورد، به همنوایی بپردازند.

انتقاد دیگر این است که نتایج تجربیات آزمایشگاهی ممکن است قابلیت تعمیم به شرایط دنیای واقعی را نداشته باشد. با وجود این، بسیاری از روانشناسان اجتماعی معتقدند که با وجودی که شرایط دنیای واقعی ممکن است به شفافی و وضوح شرایط آزمایشگاهی نباشد امّا فشارهای واقعی اجتماعی برای همنوایی احتمالاً بسیار بیشتر است و می‌تواند رفتارهای همنوا را به نحو چشمگیری افزایش دهد.

اهمیت آزمایش‌های همنوایی در روان‌شناسی 

آزمایش‌های همنوایی اَش در میان معروف‌ترین آزمایش‌ها در تاریخ روان‌شناسی است و الهام‌بخش پژوهش‌های گسترده دیگری در زمینه همنوایی و رفتار گروهی شده است.

منابع:http://www.ravanyar.com

روزنامه شرق ، شماره 1118 به تاريخ 1/9/89، صفحه 15-عبدالله مروارید

آزمایش میلگرام و اطاعت از قدرت

 

آزمایش میلگرام و خطرات فرمانبرداری

«روان‌شناسی اجتماعی این قرن، درس مهمی به ما می‌دهد: غالباً شرایط و موقعیتی که فرد در آن قرار می‌گیرد بیشتر از این که او چه جور آدمی است، تعیین کننده عملی است که انجام خواهد داد.»       استنلی میلگرام،1974 

اگر فردی از موضع قدرت به شما فرمان دهد که شوک الکتریکی 400 ولتی به فرد دیگری بدهید، آیا فرمانش را اجرا خواهید کرد؟ بسیاری از افراد قاطعانه به این پرسش پاسخ منفی خواهند داد امّا استنلی میلگرام، روان‌شناس دانشگاه ییل، به یک سری آزمایش فرمانبرداری در خلال دهه 1960 دست زد که نتایج تعجب برانگیزی به همراه داشت. این آزمایش‌ها دیدگاه تازه و در عین حال نگران کننده‌ای را به مسأله قدرت و فرمانبرداری گشود.

مقدمه 

میلگرام آزمایش‌هایش رادر سال 1961، کوته زمانی پس از آن که محاکمه آدولف آیشمن جنایتکار جنگ جهانی دوم آغاز شده بود، شروع کرد. دفاعیات آیشمن در دادگاه مبنی بر این که او در کشتار میلیون‌ها یهودی فقط دستور مافوق را اجرا کرده است، توجه میلگرام را برانگیخت. میلگرام در کتاب خود به نام «اطاعت از قدرت» که در سال 1974 چاپ شد این پرسش را مطرح نمود: آیا آیشمن و هزاران همدستش در جریان نسل‌کشی یهودیان (هولوکاست) تنها مجری دستورات مافوق بوده‌اند؟ آیا می‌توانیم همه آن‌ها را شریک جرم بدانیم؟

روش 

کسانی که در این مطالعه شرکت کردند 40 مرد بودند که از طریق تبلیغات روزنامه‌ای مراجعه کرده و انتخاب شده بودند و به هر یک بابت شرکت کردن در این آزمایش 5/4 دلار پرداخت می‌شد. میلگرام یک دستگاه تولید کننده شوک الکتریکی درست کرده بود که ابتدا شوک 30 ولتی می‌داد و در هر مرحله 15 ولت به آن افزوده می‌شد تا به 450 ولت می‌رسید. سوئیچ‌های زیادی روی دستگاه قرار داشت که روی آن‌ها برچسب‌های «شوک خفیف»، «شوک متوسط»، «خطر: شوک شدید» زده شده بود. دو سوئیچ آخری هم برچسب « *** » داشت. 

هر شرکت کننده در نقش یک «آموزگار» قرار می‌گرفت که می‌بایست هر بار که «شاگرد» پاسخ نادرست می‌داد به او شوک می‌داد. شرکت‌کنندگان فکر می‌کردند که شوک واقعی به شاگرد می‌دهند امّا شاگرد در واقع همدست آزمایش کننده بود و تنها وانمود می‌کرد که شوک به او داده شده است. 
همچنان که آزمایش پیش می‌رفت، آموزگار صدای شاگرد را می‌شنید که التماس می‌کرد او را رها کنند و یا حتی از درد قلبی شکایت می‌کرد. وقتی میزان شوک به 300 ولت می‌رسید، شاگرد محکم به دیوار می‌خورد و تقاضا می‌کرد او را بیش از این آزار ندهند. پس از این مرحله، آموزگار کاملاً ساکت باقی می‌ماند و سوال دیگری نمی‌پرسید. در این لحظه، آزمایش کننده به او دستور می‌داد که نباید سکوت کند و از او می‌خواست که شوک‌های بعدی را بدهد. اغلب شرکت کنندگان از آزمایش کننده می‌پرسیدند که آیا باید ادامه دهند؟ آزمایش کننده فرمان‌های زیر را به شرکت کننده می‌داد:

  • لطفاً ادامه بده.
  • هنوز آزمایش تمام نشده، ادامه بده.
  • کاملاً ضرورت دارد که ادامه بدهی.
  • حق انتخاب دیگری نداری، باید ادامه بدهی.

نتایج 

میزان شوکی که شرکت کننده می‌توانست بدهد به عنوان معیاری برای فرمانبرداری در نظر گرفته شد. فکر می‌کنید اغلب شرکت کنندگان تا چه حدّ پیش رفتند؟ هنگامی که میلگرام این سوال را از گروهی از دانشجویان دانشگاه ییل پرسید پیش‌بینی آن‌ها این بود که بیشتر از 3 درصد نتوانند ماکزیمم شوک را بدهند. امّا اتفاقی که در واقع افتاده بود این بود که 65 درصد شرکت کنندگان آزمایش میلگرام ماکزیمم شوک را داده بودند. 26 نفر از 40 نفر شرکت کننده ماکزیمم شوک را داده بودند و 14 نفر از قبل از رسیدن به بالاترین سطح شوک کار را متوقف کرده بودند. این نکته مهم را باید خاطر نشان کرد که بسیاری از شرکت کنندگان از دست آزمایش کننده خیلی عصبانی و خشمگین شده بودند، امّا با این وجود به پیروی از فرمان‌ها تا آخر ادامه داده بودند. به دلیل اضطراب زیادی که شرکت کنندگان متحمل شده بودند، به تمام آن‌ها در انتهای آزمایش توضیح داده شد که وارد کردن شوک ساختگی بوده است. با وجود این، انتقادهای بسیاری بابت انجام این آزمایش به عمل آمد و آن را برای شرکت کنندگان از نظر روانی دارای اثرات تخریبی دانستند. میلگرام برای فرونشاندن انتقادها بعداً شرکت کنندگان را دوباره مورد مطالعه قرار داد و دریافت که 84 درصد آن‌ها از این که در این آزمایش شرکت کرده بودند خوشحال و تنها 1٪ از این بابت متاسف هستند.

بحث 

با وجودی که تحقیق میلگرام سوالات اخلاقی جدّی درباره استفاده از انسان‌ها در آزمایش‌های روان‌شناسی برانگیخت امّا نتایج آزمایش او را در آزمایش‌های بعدی که توسط دیگران صورت گرفت نیز کاملاً تائید شد. توماس بلاس (1999) به پژوهش‌های بیشتری در زمینه فرمانبرداری دست زد و دریافت که یافته‌های میلگرام در آزمایش‌های دیگر نیز تأیید شده‌اند. اخیراً نیز جری برگر (2007)، استاد روان‌شناسی دانشگاه سنتا کلارا آزمایش میلگرام را با اصلاحاتی تکرار کرد. او ماکزیمم شوک را به جای 450 ولت، 150 ولت در نظر گرفت و شرکت کنندگان را پیش از آزمایش به دقت مورد بررسی قرار داد و آن‌هایی که ممکن بود آزمایش، اثرات منفی بر روی آن‌ها بجا گذارد کنار گذاشت. نتایج آزمایش جدید او آشکار ساخت که شرکت کنندگان به همان میزان آزمایش میلگرام در 40 سال قبل، فرمانبرداری نشان داده‌اند. 

چرا بسیاری از شرکت کنندگان در این آزمایش در اجرای دستور یک شخص قدرتمند چنین عمل ظاهراً سادیستی و آزارگرانه‌ای انجام دادند؟ به گفته میلگرام چند عامل در آن وضعیت وجود داشت که می‌توانند توضیح دهنده چنین سطح فرمانبرداری باشند:

  • حضور فیزیکی یک شخص قدرتمند به نحو چشمگیری بر میزان فرمانبرداری افزود.
  • این واقعیت که آزمایش توسط دانشگاه ییل (یک موسسه علمی معتبر و شاخص) صورت می‌گرفت بسیاری از شرکت کنندگان را متقاعد ساخته بود که همه چیز حساب شده است.
  • شرکت کنندگان فرض می‌کردند که آزمایش کننده، فردی دارای صلاحیت و خبره است.
  • به شرکت کنندگان گفته شده بود که شوک‌ها دردآور هستند نه خطرناک.

آزمایش‌های بعدی که توسط میلگرام صورت گرفت نشان داد که حضور افراد دیگری که از فرمان‌ها پیروی نمی‌کردند، میزان فرمانبرداری شرکت کننده را به نحو زیادی کاهش می‌دهد. وقتی کسان دیگری در کنار شرکت کننده حضور داشتند که از اجرای فرمان‌ها سرباز می‌زدند، 36 نفر از 40 شرکت کننده از دادن ماکزیمم شوک خودداری کردند. 

«مردم عادی، فقط کار یا وظیفه‌شان را انجام می‌دهند و بدون هیچگونه دشمنی خاصی می‌توانند عامل انجام کارهای فوق‌العاده وحشتناک و مخرّب باشند. به علاوه، حتی هنگامی که اثر مخرّب کار آن‌ها آشکار باشد اگر از آن‌ها خواسته شود که اقدامی ناهمخوان و ناسازگار با استانداردهای اخلاقی انجام دهند، باز هم نسبتاً عده کمی هستند که منابع مورد نیاز برای مقاومت در برابر قدرت را داشته باشند.» (میلگرام، 1974).

مطالعه میلگرام به صورت مطالعه‌ای کلاسیک در روان‌شناسی در آمده و نشانگر خطرات فرمانبرداری است. با وجودی که این آزمایش می‌گوید که متغیرهای محیطی و وضعیتی، عامل قوی‌تری از عوامل شخصیتی در تعیین میزان فرمانبرداری هستند امّا برخی دیگر از روان‌شناسان معتقدند که فرمانبرداری، عمیقاً تحت تاثیر هم عوامل بیرونی و هم عوامل درونی، مثل اعتقادات شخصی و خلق و خوی کلّی است.

منبع:http://www.ravanyar.com

روانشناسی اجتماعی چیست

 

روانشناسی اجتماعی

 

بر طبق گفته گوردون آلپورت، روان‌شناسی اجتماعی، نظامی است که از روش‌های علمی برای «درک و توضیح چگونگی تأثیرپذیری افکار، احساسات و رفتار افراد از حضور واقعی، تخیلی یا ضمنی انسان‌های دیگر» استفاده می‌کند (1985).

روان‌شناسی اجتماعی به محدوده وسیعی از موضوعات اجتماعی، شامل رفتار گروهی، درک اجتماعی، رهبری، رفتار غیرکلامی، همرنگی با جماعت (همنوایی)، پرخاشگری و پیشداوری (تعصب) نظر می‌افکند. باید توجه داشت که روان‌شناسی اجتماعی تنها درباره در نظر گرفتن تاثیرات اجتماعی نیست بلکه درک اجتماعی و تعاملات اجتماعی نیز برای درک رفتار اجتماعی ضرورت دارند.

تاریخچه کوتاه روان‌شناسی اجتماعی 

با وجودی که افلاطون ایده «خِردجمعی» را مطرح کرد و مفاهیمی چون تسهیلات اجتماعی در اواخر قرن هجدهم میلادی مطرح گشت امّا پس از جنگ جهانی دوم بود که پژوهش‌ها در زمینه روان‌شناسی اجتماعی آغاز گشت. وحشتی که از نسل‌کشی یهودیان (هولوکاست) به وجود آمده بود پژوهشگران را واداشت که به مطالعه تأثیرات اجتماعی، همنوایی و اطاعت بپردازند.

دولت آمریکا نیز علاقه‌مند شد که مفاهیم روان‌شناسی اجتماعی را برای تاثیرگذاری بر شهروندان به کار بندد. روان‌شناسی اجتماعی به رشد خود در طول قرن بیستم ادامه داد و الهام‌بخش پژوهش‌هایی گردید که به درک بهتر ما از رفتار و تجربه اجتماعی انجامیده است.

تفاوت روان‌شناسی اجتماعی با سایر حوزه‌ها 

درک تفاوت‌های روان‌شناسی اجتماعی با نظام‌های دیگر اهمیت دارد. روان‌شناسی اجتماعی گاهی با روان‌شناسی شخصیت، خردمندی قومی ( flok wisdom ) و یا جامعه‌شناسی اشتباه گرفته می‌شود. چه چیزی روان‌شناسی اجتماعی را متمایز می‌سازد؟ برخلاف خردمندی قومی که بر مشاهدات داستان‌گونه (anecdotal- observation ) و تعبیرات ذهنی تکیه دارد، روان‌شناسی اجتماعی روش‌های علمی و مطالعات تجربی پدیده‌های اجتماعی را به خدمت می‌گیرد.

روان‌شناسی شخصیت بر روی ویژگی‌ها، خصوصیات و طرز فکر فردی تمرکز دارد در حالی که روان‌شناسی اجتماعی تمرکزش بر وضعیت‌ها و شرایط است. روانشناسان اجتماعی به اثراتی که محیط و تعاملات اجتماعی بر روی نگرش‌ها و رفتارها می‌گذارند علاقه‌مندند.

و سرانجام، درک تفاوت بین روان‌شناسی اجتماعی و جامعه‌شناسی از اهمیت زیادی برخوردار است. با وجودی که مشابهت‌های زیادی بین این دو وجود دارد، امّا جامعه‌شناسی، رفتار اجتماعی و تأثیرات آن را در یک سطح خیلی گسترده‌تر در نظر می‌گیرد. جامعه‌شناسان به نهادها و فرهنگی که بر روانشناسی اجتماعی تأثیر می‌گذارد علاقه‌مندند. در حالی که روان‌شناسان بر روی متغیرهای وابسته به موقعیت (متغیرهای موقعیتی) که بر رفتار اجتماعی اثر می‌گذارند تمرکز می‌کنند. با وجودی که روان‌شناسی و جامعه شناسی هر دو به مطالعه موضوعات مشابهی می‌پردازند امّا آن‌ها به این موضوعات از دیدگاه‌های متفاوتی می‌نگرند.

روش پژوهش در روان شناسی اجتماعی

در این رشته همچون سایر علوم از روشهای معتبر علمی برای بررسی موضوعات مورد نظر استفاده می‌شود. از آنجا که این شاخه ، از شاخه‌های علوم انسانی است و با روان شناسی و علوم اجتماعی پیوند دارد، از روشهای رایج در این دو حوزه استفاده می‌کند. مهمترین روشهای مورد استفاده برای جمع‌آوری داده‌ها ، بسته به نوع موضوع مورد پژوهش ، مشاهده ، مصاحبه و اجرای پرسشنامه را شامل می‌شود. روش گروه سنجشی و سنجشهای نگرش نیز مانند علوم اجتماعی کاربرد زیادی در این شاخه دارد.

در تحقیقات بعمل آمده مطالعه رفتارهای فردی را به روانشناسی , جامعه را به جامعه شناسی و بالاخره فرهنگ را به مردم شناسی (انسان شناسی فرهنگی), اختصاص داده‌اند, اکنون رفته رفته به این حقیقت وقوف حاصل گردیده است که تداخل فرد و جامعه و فرهنگ و تاثیر متقابل آنها آنچنان دائمی و مستمر است که پژوهشگری که قصد مطالعه درباره یکی از آنها را دارد, بدون مراجعه به دو بحث دیگر نمی‌تواند تحقیق کاملی را ارائه نماید

موضوعات مورد مطالعه در روان شناسی اجتماعی

مسائلی مثل رقابت در گروه , ستیزه , همکاری , سبقت جویی , رهبری و بطور کلی کنشهای متقابل گروهی از اهم موضوعاتی است که در روانشناسی اجتماعی مورد بررسی واقع می‌گردد, بنابراین می‌توان حیطه تحقیق در روانشناسی اجتماعی را در موارد زیر خلاصه نمود:

* اثر جامعه در فرد از طریق اجتماعی شدن
* اثر فرد بر جامعه از طریق پدیده‌هایی مانند رهبری
* روابط میان افراد و کنشهای متقابل آنها در پدیده‌هایی مثل ستیزه , رقابت , سازگاری و ... .

رفتار فرد در گروه ، مساله همرنگی ، بررسی نگرش و تغییرات آن ، تاثیر عوامل اجتماعی روی رفتار مثلا اثر تلویزیون بر خشونت و یا تاثیر جنگها بر روان افراد و ... ، توجیه خود ، مساله اسنادها و ارتباطات و ... عمده‌ترین مباحث مورد علاقه روان شناسان اجتماعی است. همچنین روان شناسی اجتماعی با پدیده‌های رایج و جاری اجتماعی به صورت کاربردی درگیر است. به عنوان مثال مساله استرس و بررسی عوامل اجتماعی موثر در بروز آن در جوامع پیشرفته بسیار مورد توجه روان شناسان اجتماعی است که در تلاش برای رفع این عوامل مثلا عامل ازدحام در جوامع پرجمعیت می‌باشند. همچنین در دهه‌های اخیر شاهد خدمات مهم روان شناسان اجتماعی در زمینه‌های مهمی چون روابط پزشک و بیمار ، واکنش در برابر اطلاعات تشخیصی ، مهار بیماری و تجربه درد بر مبنای نظریه اسنادها بوده‌ایم.

سرانجام باید به درگیری فزاینده روان شناسان اجتماعی در مطالعه مسائلی اشاره کرد که از دستگاههای قانونی و نظامهای دادرسی سرچشمه می‌گیرد. در این حیطه روان شناسان اجتماعی به فرایند محاکمه ، روانشناسی شهادت ، اعتراف و ... پرداخته‌اند. همچنین در فرایند طرح و اجرای مقررات اجتماعی مثلا مقررات راهنمایی رانندگی از یافته‌های روان شناسی اجتماعی استفاده بهینه‌ای به عمل آمده است.

 منابع:http://www.ravanyar.com

 http://khabaronline.ir