تعریف روانشناسی رشد


روانشناسی رشد


1- روان‌شناسی رشد چیست؟ 
روان‌شناسی رشد، شاخه‌ای از روان‌شناسی است که به مطالعه چگونگی رشد و تغییر افراد در طول زندگیشان می‌پردازد. روان‌شناسان رشد نه تنها به مطالعه تغییرات جسمی و فیزیکی در فرایند رشد افراد می‌پردازند بلکه رشد اجتماعی، هیجانی و شناختی افراد در طول زندگیشان را نیز در نظر می‌گیرند. قبل از بحث بیشتر در این مورد، بهتر است به تعریف دقیق «رشد» بپردازیم.

2- رشد چیست؟ 
این واژه، رشد انسان در طول زندگی، از شکل‌گیری نطفه تا مرگ، را توصیف می‌کند. مطالعه علمی رشد انسان، به دنبال درک و تشریح چگونگی و چرائی تغییراتی است که افراد در طول زندگیشان می‌کنند. این مطالعه، تمام جنبه‌های رشد انسان، شامل رشد جسمی، هیجانی، ذهنی، اجتماعی، ادراکی و شخصیتی را در برمی‌گیرد. 
مطالعه علمی رشد، نه تنها برای روان‌شناسی بلکه برای جامعه‌شناسی، آموزش و بهداشت نیز اهمیت دارد. منظور از رشد، تنها جنبه‌های جسمی و فیزیولوژیکی آن نیست بلکه جنبه‌های شناختی و اجتماعی مرتبط با آن نیز می‌باشد. 
مطالعه رشد انسان برای تعدادی از رشته‌ها از جمله زیست‌شناسی، انسان‌شناسی، آموزش، تاریخ و روان‌شناسی اهمیت دارد. البته ازهمه مهم‌تر، کاربردهای عملی مطالعه رشد انسان است. با درک بهتر این که افراد چرا و چگونه رشد و تغییر می‌کنند، می‌توان این دانش را برای کمک به آن‌ها در زمینه‌ به کارگیری تمام توانائی‌های بالقوه‌شان در زندگی، به کار بست.

3- مطالعه رشد چگونه صورت می‌گیرد؟ 
روان‌شناسان رشد، روش‌ها و فنون متفاوتی را برای مطالعه رشد انسان به کار می‌گیرند. پژوهشگران از روش‌های علمی برای جمع‌آوری و تحلیل سامانمند اطلاعاتی که قابل نتیجه‌گیری باشند، بهره می‌گیرند. روش علمی،فرایندی است که از رویه‌ها و اصول مشخصی برای یافتن پاسخ سوالات استفاده می‌کند.

چهار مرحله اصلی در یک روش علمی وجود دارد:

  • پاسخگویی به یک سوال
  • ایجاد یک فرضیه
  • آزمودن فرضیه
  • نتیجه‌گیری

پژوهش‌های روان‌شناسی در زمینه رشد نیز از روش‌های مختلفی از جمله آزمایش، مطالعات طولی (پژوهشی که با پیگیری آزمودنی برای دوره‌های طولانی انجام می‌گیرد)، مطالعات مقطعی(پژوهشی که در آن گروهی را در زمانی خاص تحت بررسی قرار می‌دهد)، مطالعات همبستگی و مطالعات موردی، استفاده می‌کنند. 
پس از آن که نوع پژوهش تعیین گردید، مرحله بعد تعیین چگونگی جمع‌آوری اطلاعات است. در روان‌شناسی رشد از روش‌های مختلفی استفاده می‌شود که هر یک نقاط قوت و ضعف خاص خود را دارند. برخی از رویکردهای متداول عبارتند از:

  • مشاهده. دو نوع متفاوت از مشاهده وجود دارد. نخست، مشاهده موضوع مورد نظر در محیط آزمایشگاهی و دیگر، مشاهده در محیط طبیعی. فایده مشاهده در محیط آزمایشگاهی این است که شرایط توسط آزمایش قابل کنترل هستند امّا عیبش این است که شرایط ممکن است غیرطبیعی باشند و فرد از تحت مطالعه بودن آگاه است. مشاهده طبیعی به پژوهشگر امکان می‌دهد تابه مطالعه در شرایط طبیعی و واقعی بپردازد. فایده این روش این است که پژوهشگر می‌تواند رفتارها را آن گونه که واقعاً در شرایط طبیعی اتفاق می‌افتند مشاهده کند امّا عیبش این است که پژوهشگر ممکن است نتواند متغیرهای خارجی موثر بر رفتار را کنترل کند.
  • مطالعه موردی. یک مطالعه موردی، تحلیل عمیق یک فرد خاص است. با وجودی که این روش پژوهشی اطلاعات جامعی درباره یک فرد خاص فراهم می‌سازد، امّا تعمیم نتایج به دست آمده بر روی گروه‌های بزرگتر غالباً مشکل است. به این دلیل، از مطالعات موردی غالباً در پژوهش‌های بالینی یا در مواردی که جنبه‌های خاص زندگی فرد مورد مطالعه قابل تکثیر یا بازتولید نباشد، استفاده می‌شود.
  • پرسشنامه. این روش راه ساده و سریعی را برای جمع‌آوری حجم زیادی از اطلاعات در اختیار پژوهشگر قرار می‌دهد. یکی از نقاط ضعف این روش این است که تنوع، خلاقیت و فردیت پاسخ‌ها را کاهش می‌دهد. در مواردی که فرد مورد مطالعه قادر به پر کردن پرسشنامه نباشد، مثلاً کودک خردسال، سوالات از طریق مصاحبه پرسیده می‌شود.
  • آزمایش. آزمایش مستلزم دستکاری و اندازه‌گیری متغیرهاست. این روش پژوهشی، علمی‌ترین روش است اما در صورتی که متغیرهای مورد نظر، مفاهیم انتزاعی یا درونی باشند، به کارگیری آن دشوار است. مشکل دیگر این است که برخی متغیرهای مورد نظر به دلایل اخلاقی، قابل مطالعه در خلال آزمایش نیستند. به عنوان مثال، می‌توان به پژوهش بر روی اثرات تنبیه شدید کودکان در رشد آن‌ها اشاره کرد.

4- پرسش‌های اصلی در روان‌شناسی رشد چیست؟ 
چند بحث و موضوع مهم در طول تاریخچه روان‌شناسی رشد وجود داشته است. بعضی از پرسش‌های اصلی که از سوی روان‌شناسان و پژوهشگران مطرح گردیده، حول محور اهمیت نسبی وراثت در مقابل محیط، فرایندی که رشد از طریق آن صورت می‌گیرد و اهمیت کلّی آزمایش‌های اولیه در مقابل رویدادهای بعدی، بوده است. 
یک موضوع کلاسیک در پژوهش‌های رشد کودکان، «طبیعت در برابر وراثت» است. آیا وراثت نقش عمده‌تری در رشد کودک دارد یا محیط؟ امروزه، اغلب روان‌شناسان تشخیص داده‌اند که هر دو عنصر، نقشی اساسی دارند امّا بحث همچنان بر سر موضوعات دیگری چون استعداد تحصیلی یا گرایش‌های جنسی ادامه دارد.

منبع:http://www.ravanyar.com/


هیجان چیست

 

 جنبه های مختلف هیجان در روانشناسی

 

هیجان یعنی واکنش کلی ،شدید و کوتاه ارگانیسم به یک موقعیت غیره منتظره ،همراه با یک حالت عاطفی خوشایند یا ناخوشایند. هیجان ترجمه ی انگلیسی Emotion است. از نظر ریشه ی لغت ، Emotion یعنی عاملی که ارگانیسم را به حرکت در می آورد. مثلا، خشم عاملی است که فرد را از خود بی خود می کند: شادی ،غم، ترس و نگرانی نیز می توانند نمونه های خوبی از هیجان باشند.

درست است که خشم ،ترس،اندوه، تنفر، شگفتی، حسادت، غبطه و شرمندگی ، همه جزء هیجانها به حساب می آیند ، تعریف کردن همه ی این حالتها کار بسیار دشواری است. این حالتها بخشهای مهم زندگی عاطفی را تشکیل می دهند، زیرا در موقعیتهای ذهنی مهم تجلی می کنند. ویژگی حالتهای هیجانی این است که اختلالهای روانی و فیزیولوژیک به همراه می آورند. بخش ظاهری این اختلالها جلوه ی هیجان نامیده می شود.

ماهیت هیجان

در روان شناسی ، هیجانها جایگاه بسیار حساس و بنیادی دارند، زیرا رابطه ی آنها با نیازها و انگیزشها بسیار نزدیک است و می توانند ریشه ی بسیاری از اختلالهای روانی یا روان –تنی را تشکیل دهند. هیجانها حتی می توانند سلامت انسان را تضمین کنند. مثلا ، ترس موجب می شود که انسان خود را از خطر محفوظ بدارد و خشم موجب می شود که به دشمن حمله کند.

به رغم تلاشهای بسیار گسترده ای که فلاسفه ،فیزیولوژیستها و روان شناسان برای تبیین هیجانها به عمل آورده اند ، ماهیت و شیوه ی عمل آنها هنوز به طور روشن بیان نشده، به حالت فرضیه باقی مانده است. این محققان مخصوصا جلوه های فیزیولوژیک هیجانها (تغییرات ضربانهای قلب و تنفس ،سست شدن اسفنگترها ،خشک شدن دهان ،عرق کردن ،....)، اثر آنها روی عملکردهای ذهن (افزایش تلقین پذیری ، کاهش کنترل ارادی) و رفتارهای ناشی از هیجانها(گریه ها ،خنده ها، فرار کردنها،پنهان شدنها ...) را مطالعه کرده اند. این مطالعات نشان داده است که در ظهور و تکوین جلوه های هیجان ، فرهنگ سهم بسزایی دارد. مثلا، در چین ، وقتی انسانها خشمگین می شوند چشمهای خود را گرد می کنند . با این همه ، شرایط تولید هیجان و پایه های روانی –فیزیولوژیک آن هنوز بخوبی شناخته نشده است.

هیجان ،نه تنها به ماهیت عامل هیجان زا بلکه به خود فرد، حالت فعلی جسمی و ذهنی ،شخصیت ،تاریخچه زندگی شخصی و تجربه های قبلی او نیز وابسته است . درست است که در برخی شرایط استثنایی ،هیجانهای گروهی به وجود می آید و برای اکثریت مردم معنای یکسانی پیدا می کند(مانند ترس ناگهانی از زمین لرزه یا بمباران شهر از طرف دشمن)، اصولا هیجان یک احساس فردی است.یعنی ، ممکن است یک موقعیت معین فردی را کاملا خشمگین کند یا بترساند اما در مورد دیگری هیچ واکنشی به وجود نیاورد. برای تایید این گفته ، می توان روزهای موشک اندازی رژیم عراق به شهرهای ایران یا بمباران شهرها را به یاد آورد.کسانی که آن روزها را به چشم دیده اند ، هیجانهای کاملا متفاوت افراد را نیز مشاهده کرده اند .بودند کسانی که چند لحظه ای واقعا لال می شدند ، سردرد می گرفتند، داد و فریاد می کردند ، می لرزیدند یا در جایی پنهان می شدند و.... در مقابل ، کسان دیگری نیز بودند که مقابله ضد هواییهای ایران با هواپیماهای عراقی را به آتش بازی تشبیه می کردند و گاهی حتی از رختخواب خود نیز بلند نمی شدند !

به طور کلی ، هیجان زمانی به وجود می آید که فرد غافلگیر شود یا موقعیت از تحمل او فراتر رود. هیجان در واقع بیانگر عدم سازگاری فرد با موقعیت و تلاش ارگانیسم برای برقراری تعادلی است که به طور موقت از بین رفته است. بنابراین ، می توان گفت که هدف هیجان برقراری تعادل و حفظ موجودیت ارگانیسم است.

واکنشهای فیزیولوژیک هیجان

می توان گفت که هیجان یک مجموعه ی روانی –فیزیولوژیک است و نشانه های عضوی آن تنوع زیادی دارد. بنابراین ، اگر تصور کنیم که هر هیجان واکنشهای فیزیولوژیک خاص خود را دارد کاملا ساده اندیشی خواهد بود.

وقتی هیجان شدید و زودگذر است ، واکنشهای فیزیولوژیک آن یکنواخت تر از موقعی است که هیجان ملایم و طولانی است. کند یا تند شدن جریان خون و تنفس و انقباضهای رگهای سطحی (رگهای ریز) از جمله واکنشهایی است که در هیجانهای غم ،شادی ، خشم و ترس شدید دیده می شود.

وقتی هیجان ملایم و طولانی است ،مثلا هیجان حسادت ،واکنشهای فیزیولوژیک آن متفاوت از واکنشهای یک هیجان شدید است. در هر صورت ، رابطه بین نوع هیجان و واکنشهای جسمی آن یک رابطه ی ساده و بدون ابهام نیست . در واکنشهای فیزیولوژیک هیجان ،نوعی برانگیختگی و فرو ریختگی دیده می شود که در عین حال ترکیبهای متفاوت دارند.

مثلا هیجان غم می تواند به شکل افسردگی جلوه کند. بدین ترتیب که حالات زیر در فرد دیده شود: کوفتگی ،سستی ،خمیدگی قد افتادن شانه ها و دستها، انجماد چهره ، بی حرکتی بدن ،بی حالتی نگاه ،کند شدن گردش خون و تنفس ، بی حس شدن عضلات و فعال نبودن ذهن . همچنین هیجان غم می تواند شکل فعال به خود بگیرد ، که در آن صورت تحرک جسمی و روانی ،فریادها، گریه ها ،ناله ها و فعالیتهای بیش از حد دستگاههای تنفس و گردش خون مشاهده خواهد شد. بنابراین ،فیزیولوژی غم فعال ، از برخی جهات ،به فیزیولوژی شادی فعال شباهت خواهد داشت. برعکس ،فیزیولوژی غم غیرفعال ،از برخی جهات ،یادآور فیزیولوژی شادی آرام خواهد بود.

ابزارهای مطالعه ی هیجان

مطالعه ی واکنشهای فیزیولوژیک هیجان ، با ابزارهای ویژه و با آزمایش انسانها و حیوانات انجام می گیرد.جریان خون با قلب نگار و نبض نگار ،که ضربان قلب یا رگها را ثبت می کنند، مطالعه می شود. حجم نگار ، تغییرات حجم اعضا (تغییرات کند حاصل از انقباض ماهیچه های رگها و تغییرات همزمان ضربان قلب یا نبض) را ثبت می کند. فشار خون سنج ، فشار موج خون را اندازه می گیرد. دم نگار ، تغییرات حجم قفسه سینه و شکم را ، که در اثر تنفس حاصل شود،ثبت می کند. لوله هایی که به معده ، اثنی عشر و روده فرستاده می شوند، انقباضهای آنها را ثبت می کنند. با گالوانومتر ، دگرگونیهای الکتریکی پوست (بازتاب گالوانیک ) اندازه گیری می شود. نمونه برداری از خون و ادرار ایجاب می کند که از روشهای تجزیه ی شیمیایی معمولی استفاده شود.

آزمایشهایی که هم در مورد انسانهای طبیعی (مقایسه ی حالت عادی با حالت هیجانی ) و هم در مورد افراد بیمار انجام گرفته ، اجازه داده است که این مطالعات با گستردگی بیشتری دنبال شود. همچنین این آزمایشها اجازه داده است که مدت حالات هیجانی در بیماریهای مختلف (افسردگی ف برانگیختگی بیش از اندازه)مورد بررسی قرار گیرد. در مورد حیوانات ، آزمایشهای مربوط به هیجان را با قطع اعضا و قسمتهایی از دستگاه عصبی ،که به نظر می رسد در تولید هیجان نقش داشته باشند ، انجام داده اند . با این ازمایشها توانسته اند مراکز مربوط به هیجانها را کشف کنند و به اهمیت آنها پی ببرند.

انواع واکنشهای هیجانی

الف. واکنشهای درونی

واکنشهای درونی ، همه ی دستگاههای بدن را در بر می گیرد: گردش خون، تنفس ، هاضمه و غدد.البته واکنشهای غیرارادی دستگاه عضله ای را نیز می توان جزء واکنشهای درونی به حساب آورد. به عنوان مثال، واکنش هایی را شرح می دهیم که ممکن است در هیجان ترس وجود داشته باشند و برخی از آنها در سایر هیجان ها نیز دیده می شود.

گردش خون. تند یا کند شدن حرکات قلب، تقویت یا تضعیف ضربان، انقباض رگ های مرکزی(انقباض رگهای شکمی همراه با افزایش فشار در کل دستگاه گردش خون) یا رگ های سطحی(پریدگی رنگ پوست).

تنفس. تغیرات مختلف درآهنگ و عمق تنفس، انقباض یا انبساط ششها، تلاش برای خارج کردن هوا از شش ها.

دستگاه هاضمه. توقف انقباض های حرکات دودی مری، معده و روده، عدم ترشح غدد بزاقی(خشکی دهان)، ورم معده(از بین رفتن اشتها) فلج شدن اسفنگترها(عدم کنترل مدفوع و ادرار).

ترشح غدد. توقف ترشح برخی غدد، مثل غدد بزاقی و غدد شیری؛ در عوض افزایش ترشح برخی دیگر، مانند غدد اشکی، صفرا، ادرار و عرق(عرق سرد). عرق سبک موجب دگرگونی مقاومت الکتریکی پوست می شود و این دگرگونی می تواند برای موجهای هیجانی سبک، شاخص باشد(بازتاب گالوانیک). ترشح غدد فوق کلیوی(آدرنالین) به مقدار کم در خون، می تواند تعداد زیادی از کنش های درونی را بر انگیزد: ازدیاد قابل ملاحظه ی تعداد گلبول های قرمز خون(اثر روی طحال) و گلبول های سفید؛ افزایش قند آزاد شده از کبد که گاهی به قدری زیاد می شود که در ادرار دیده می شود(در بازیکنان فوتبال، پیش از بازی و در دانشجویان، پیش از امتحان)؛ افزایش قابلیت انعقاد خون. ترسهای شدید و طولانی می توانند اختلال ها و دگرگونیها عمیقی به وجود آورند، مثل پیری زود رس، بی رنگ یا کمرنگ شدن مو ها و ...

واکنش های غیرارادی در دستگاه عضله. همان طور که قبلا نیز اشاره شد، باید واکنش های عضله ای کلی را نیز به واکنش های عضلات داخلی واقعی اضافه کرد: لرزش، رعشه، راست شدن موها، افزایش یا کاهش قابلیت ارتجاعی عضلات، که روی فعالیت(سست شدن زانو ها) و خطوط چهره اثر می گذارد.

ب. واکنشهای نگرشی و حرکتی

هیجانها، علاوه بر واکنش های درونی، واکنشهای نگرشی و حرکتی آشکاری نیز دارندکه جلوه ی آنها را تشکیل می دهند. جلوه ی هیجان ها بخوبی شناخته شده است، زیرا با همین جلوه است که هیجان دیگران را تمیز می دهیم و کمتر برای تبیین آن تاکید می کنیم.

برای روشن شدن مطلب، به تبیین هیجان ترس می پردازیم. یک قسمت از واکنش حرکتی ترس، از دگرگونی و کشیدگی عضلات ریز حاصل می شود که کم و بیش در مکان های خاصی از بدن به وجود می آیند( پریدگی رنگ صورت، گود رفتن گونه ها، افتادن فک پایین، بزرگ شدن چشم ها، انبساط مردمک چشم؛ در مورد سگ یا گربه، پایین افتادن دم و راست شدن مو پشم های پشت). همچنین واکنش های حرکتی هیجان می توانند از انقباضهای تشنجی ماهیچه ها ناشی شوند(لرزش دستها و صدا، که موجب دگرگونی طنین آن می شود).هیجان ترس مخصوصا از طریق نگرش های فرد نسبت به موضوع ترس مشخص میشود: تمایل به اجتناب از ترس، تمایل به دور شدن از حوزه ی عمل آن یا حتی از حضور آن، تمایل به فرار به نقطه دور دست، مخفی شدن در پشت مانع، کز کردن، تمایل به بی حرکت ماندن در جای خود، واکنش های منفی در مقابل هر نوع تماس یا تهدید به تماس، واکنش های منفی در مقابل هر تلاشی که بخواهد اعضای بدن را به حرکت در آورد؛ تشنج به صورت خمیدگی، دست و پا زدن، فریاد کشیدنو در برخی موارد، اقدام به اعمال دفاعی فعال: غرغر کردن، گاز گرفتن و چنگ زدن.

در کل این تبیین، که در باره ی هیجان ترس گفته شد، بیشتر واکنشهای غیر ارادی، یعنی بازتابها، تسلط دارند. علاوه بر واکنش های نگرشی و حرکتی غیرارادی، نگرشها و حرکاتی نیز وجود دارد که بیشتر ارادی است، به محیط و به تعلیم و تربیت وابسته است. این نگرش ها و این حرکات ارادی مخصوصا در هیجانهایی دیده می شود که تجلی آنها نقش اساسی در روابط اجتماعی دارد. در این حالت، جلوه ی ذاتی هیجان با جلوه ی اکتسابی و اجتماعی آن همراه می شود.

جلوه ی اکتسابی هیجان ابتدا به صورت تقلید و تغییر شکل از جلوه ی بازتابی اولیه ظاهر می شود. مثلا، لبخند زدن، جلوه ی بازتابی هیجان شادی است که می توان آن را با تحریک الکتریکی عصب صورت ایجاد کرد. لبخند زدن در اولین ماه زندگی کودک و در حالی که او از نظر جسمی در سلامت کامل است دیده می شود. لبخند زدن، در اثر تعلیم و تربیت، تغییر شکل می یابد و کاملا متفاوت از آنچه از نظر جسمی می توانست باشد جلوه می کند(لبخند محبت آمیز، موذیانه، تحقیر آمیز، ملیح، نیشدار و ...) شکل و کاربرد لبخند، طبق سنتی که در محیط و به کمک تعلیم و تربیت در اختیار ما قرار می گیرد، تثبیت می شود. هر چند لبخند می تواند غیر هیجانی و مصنوعی نیز باشد(لبخند از روی سیاست)، واکنش های حرکتی هیجانی اصولا می تواند کدگذاری شود و بیانگر احساسات واقعی ما تحت نفوذ آداب و سنن باشد. اخم کردن، سر را با دو دست گرفتن(یعنی نا امید و سرگردان شدن) و خاراندن سر( یعنی تردید و حیرت)، نمونه هایی از واکنش های حرکتی است که به طور طبیعی در اختیار ما قرار دارد. دلیل قانع کننده برای طبیعی بودن این حرکات مشاهده ی آنها در میمونهای انسان نما و به صورت پیشرس، در کودکان است که اغلب به صورت حرکات اکتسابی در آمده با احساسات واقعی در هم آمیخته است.

اشکها، به راحتی نشان می دهند که تبدیل یک بازتاب واقعی به یک عمل ارادی امکان پذیر است. مثلا هستند کسانی که به صورت ارادی و حرفه ای اشک می ریزند. وقتی تغییر پدیده های مربوط به جلوه ی هیجان را در اجتماعات مختلف و حتی در دوجنس مختلف مقایسه می کنیم، نقش تقلید آشکار می شود. همچنین بی حرکتی نسبی خطوط چهره ی نابینایان، که قادر به تقلید جلوه ی صورت نیستند، به راحتی نشان می دهد که تقلید می تواند در تکوین جلوه ی هیجان نقش مهمی داشته باشد.

ما تنها بازتابهای ذاتی(لبخند زدن و اشک ریختن) را تقلید نمی کنیم، بکله اعمال ارادی معنی دار را، که به صورت سمبلیک یا نمادین در می آید، تقلید می کنیم. بدین صورت که نگاه، دهان و دست، زبان خاص خود را دارند و می توانند نگرش های عاطفی، اندوه، شادی، احترام، نفرت و ...  را نشان دهند. مثلا بوسیدن، مشت گره کردن، تف انداختن، نفس عمیق کشیدن، حرکت تهدید آمیز دست، پوشاندن صورت با دست، خیره شدن و پایین انداختن نگاه، هر یک معنای خاص خود را دارد(تصویر 1-9).

برای روشن تر شدن آنچه در پاراگراف بالا گفته شد، از اشعار شاعر معاصر آقای هوشنگ ابتهاج(سایه) مثال می آوریم:

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست    تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم     پاسخم ده به نگاهی که زبان من و توست

 

تمیز جلوه ی اکتسابی و اجتماعی هیجان از جلوه ی ذاتی و بازتابی آن اغلب دشوار است. جلوه ی ذاتی و بازتابی هیجان را می توان در حیواناتی که به انسان نزدیکترند پیدا کرد و بسیار جالب خواهد بود که آنها را با جلوه ای که کودکان دارند مورد مقایسه قرار داد.

 

عملکرد ذهن در هیجان

عملکرد ذهن در هیجان را نیز، مثل عملکرد فیزیولوژیک آن می توان از دو جنبه ی برانگیختگی و فروریختگی بررسی کرد: به هنگام هیجان، فعالیت ذهن افزایش می یابد. بدین ترتیب که تخیل انسان تازیانه می خورد و مثل اسب سرکش به جولان در می آید، تلاشهای کندو بی حاصل جای خود را به تلاش های مولد و الهام بخش می دهد. هیجان می تواند خلاق و طراح باشد. به هنگام هیجان، انسان سریعتر فکر می کند و اندیشه های خیلی زیاد یا خیلی تازه در اختیار دارد. همچنین انسان هیجانی نیروی زیاد برای عمل کردن دارد، مبتکر است، سریع کار می کند و از اعتماد به نفس زیادی برخوردار است.

برعکس، هیجان می تواند هم تفکر و هم قدرت عمل را فلج کند. هیجان ذهن را«خالی» می کند، به این صورت که انسان نه چیزی برای گفتن پیدا می کند و نه کاری برای انجام دادن. انسان هیجانی خوب فکر نمی کند، موقعیت ها را روشن نمی بیند و کلمات را نمی فهمد؛ گاهی در اندیشه های او، تنها کندی رکود کامل دیده می شود. انسان هیجانی، حالت انسان کودن را دارد، چنین به نظر می رسد که توانایی انجام دادن هیچ کاری را ندارد. مثلا، انسانی که به شدت ترسیده است، عملا هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و احتمالا به همین دلیل گفته اند: «ترس، برادر مرگ است».

بنابراین، جلوه های هیجانی معانی متفاوتی خواهند داشت. برانگیختگی، در شادی و خشم، و فرو ریختگی در ترس و غم تسط دارند. اما این قانون کلی نیست. شادی های غیر فعال و بدون برانگیختگی نیز وجود دارند که نوعی بی فکری، خواب آلودگی و عدم فعالیت ذهنی را به همراه می آورند. به عنوان مثال، خلسه می تواند احساس حالت روحانی، راحتی و روشن بینی مافوق تفکر به وجود آورد، اما بعید که این حالت بتواند با فعالیت حقیقی و با کار تولیدی همراه شود و حتی موضوع این فعالیت روشن و پایدار باشد. بر عکس، غمهایی وجود دارد که با فعالیت ذهنی واقعی همراه است: مراقبه یا تعمق شدید روی یک موضوع غم انگیز، سرزنشهای آگاهانه، وسواس در مورد چیزی که می تواند باشد یا باید باشد، تلاش خسته کننده برای حل مسئله علمی و ...  .

در هر صورت فعالیت ذهن به هنگام هیجان خواه به صورت بر انگیختگی خواه به صورت فروریختگی ، هرگز قابل مقایسه با فعالیت ذهن در حالت عادی نیست. به هنگام هیجان، کنترل اراده ی عمل و تفکر کاهش می یابد. به هنگام هیجان، شکلهای تکانشی تفکر و عمل تسلط پیدا می کند. یعنی افکار ناگهانی به ذهن انسان می آید و او دست به اعمال غیر مترقبه می زند. انسان هیجانی احساس می کند که برخود تسلط ندارد، خود به خود کشیده می شود، راز پا افتاده است، اختیار حرکات و افکار خود را ندارد. یه هنگام هیجان تعمق و تفکر می تواند شیدید و سریع باشد. البته ایت تفکر یک تفکر وسواسی تحمیلی است که قابل هدایت نیست و دقتی است که نمی توان آن را قطع یا روی چیز دیگری جلب کرد. با این همه، این فعالیت اغلب در سطح پایین قرار دارد و می توان گفت که نشخواری بی حاصل، سماجت یک انگیزه ذهنی معیین، تکرار یکنواخت جمله های یکسان و نداهای یکسان است. این فعالیت، در واقعدور باطلی از تخیلات، فرار از اندیشه ها، عدم توانایی برای منطقی و سیستماتیک فکر کردن و فرو ریختگی کنشهای عالی بحث و انتقاد است.

هیجان انسان را زود باور و تلقین پذیر می کند. وقتی انسان می خواهد یک مساله علمی را حل کند، اغلب با ساده کردن آن به کمک راه حل های ناگهانی، غیر اختیاری، ناهنجار و جسورانه اقدام می کند، فردی که گرفتار خشم یا ترس است، کمبود انرژی ندارد، بلکه ترمز های اخلاقی افکار و همچنین ترمزهای تعلیم و تربیت او از کار افتاده است. این انرژی از منبعی به دست می آید که از نظر روانشناختی در سطح پایین قرار دارد. هیجان های شدید، آموخته های جدید و ناپایدار تفکر و اراده را در هم میریزد و جا برای اعمال خودکار بسیار محکم، غریزی و عادی خالی می ماند. به هنگام هیجان، عادتهایی که در حال شکلگیری است بیشتر از عادتهایی که بخوبی شکل گرفته است آسیب می بیند. موسیقی دان، سخنران یا هنر پیشه ی هیجانی، تسلیم عادت های بسیار قدیمی می شود. انسان متمدن هیجانی مثل انسان بدوی عمل می کند. رفتار انسان بزرگسال هیجانی به رفتار کودک و حیوان نزدیک می شود. دانش آموز یا دانشجوی هیجانی نیز معمولا آموخته های تازه ی خود را فراموش می کند نه آموخته های قدیمی و جا افتاده را.

اساس عصبی هیجان

اکثر واکنش های درونی هیجان به دستگاه عصبی خودکار وابسته است. این دستگاه از دو سیستم عصبی سمپاتیک و پاراسمپاتیک، که عملکردشان معمولا در جهت عکس یکدیگر است، تشکیل می شود. برانگیختگی هایی که دستگاه عصبی خودکار به وجود می آورد، معمولا اثر کند، طولانی و پراکنده دارند. این اثر با ترشح غدد(مثلا آدرنالین) تقویت میشود. بنابراین به نظر می رسد که واکنش های درونی وابسته به دستگاه عصبی خودکار، با یک مرکز بالاتر، که امروزه جای آن در تالاموس و، یعنی مغز میانی، تشخیص داده می شود، هماهنگ می شود. ظاهرا حرکات چهره و نگرش های غیر ارادی نیز به همین مرکز وابسته است؛ در حالی که حرکات ارادی و اکسابی تحت کنترل کرتک(قشر خارجی مخ) قرار دارد. از نظر پیدایش و تکوین قسمتهای مختلف دستگاه عصبی مرکزی، مغز میانی، که عضو تنظیم کننده ی واکنش های هیجانی به حساب می آید، خیلی قدیمی تر از قشر خارجی مخ(کرتکس) است. بنابراین، از نظر تکامل، می توان هیجان را یک عملکرد کهنه و سطح پایین به حساب آورد.

همان طور که در بالا نیز اشاره شد، دو عصب سمپاتیک و پاراسمپاتیک در جهت عکس یکدیگر عمل می کنند. عصب سمپاتیک ارگانیسم را برای مقابله با حالات اضطراری آماده می کند، در صورتی که عصب پاراسمپاتیک او را به سوی استراحت و آرامش سوق می دهد. علت تفاوت عملکرد آنها این است که هر یک مواد شیمیایی جداگانه ای آزاد می کند. عصب سمپاتیک ماده ای آزاد می کند که اثر آن مثل هورمون آدرنالین غدد فوق کلیوی است، یعنی موجب برانگیختگی می شود. در عوض، ماده ای که عصب پاراسمپاتیک آزاد می کند خاصیت آرام بخشی دارد. به طور کلی نقش عصب سمپاتیک در به وجود آمدن هیجان ها را می توان به شرح زیر خلاصه کرد:

ضربان قلب شدت می یابد تا خون بیشتری به ماهیچه ها برسد و آنها را برای مقابله با خطر آماده سازد. رگهای سطحی بدن منقبض میشود تا فشار خون بالا رود و فشار سرخ رگی برای احتیاجهای ضروری حفظ شود. عرق سرد به عنوان مقدمه ی فعالیت شدید ماهیچه ای ظاهر می شود. بدن به لرزش در می آید و موهای بدن برای نگهداری حرارت بدن و حفظ ارگانیسم از سرما که در اثر انقباض رگهای خونی سطحی حاصل می شود راست می ایستد. تنفس عمیق تر و تندتر می شود تا اکسیژن کافی در اختیار ارگانیسم قرار گیرد. مردمک چشم باز می شود تا ادراک خطر بهتر صورت بگیرد. مواد قندی ذخیره شده در جگر آزاد میشود تا نیروی لازم برای دفاع بدن یا فرار از خطر را آماده کند. انعقاد پذیری خون بیشتر می شود تا در صورت تولید زخم خون زیادی از بین نرود. فعالیت شاخه ی پاراسمپاتیک متوقف میشود. هضم غذا صورت نمی گیرد چون خون بدن بیشتر به ماهیچه های مخطط می رود. دهان خشک می شود زیرا ترشح غدد بزاقی کاهش می یابد. ماهیچه های صاف آلت تناسلی منقبض می شود و در نتیجه احساس نیاز به دفع ادرار دست می دهد. این هیجانها از طرف عصب پاراسمپاتیک خنثی می شود. بنابراین عصب پاراسمپاتیک ارگانیسم را برای آرام کردن هیجانها سوق می دهد.

نظریه های مربوط به هیجان

تحلیل حالت آگاهی به هنگام هیجان دو نظریه به دنبال آورده است که هر یک از آنها جنبه ی خاصی را مورد توجه قرار نی دهد. یکی از این نظریه ها که به هر بارت فیلسوف آلمانی نسبت داده می شود روی واقعیت های ذهنی تکیه می کند؛ یعنی ادراک موقعیت هیجان زا را عامل اصلی تولید هیجان می داند. بدین ترتیب که ارگانیسم موقعیت را مناسب و موزون درک می کند و در نتیجه هیجان شادی به او دست می دهد یا بر عکس موقعیت را نامناسب و ناهمگون درک می کند و به دنبال آن غمگین یا خشمگین می شود.

بدیهی است که آگاهی از موقعیت و ادراک آن در تولید هیجان نقش مهمی دارد اما خود هیجان نیست. ممکن است یک فرد موقعیت های مختلف را به صور کامل درک کند و روابط آنها نیز برایش روشن باشد اما هیچ هیجانی احساس نکند. دونفر هر دو خطر یک موقعیت را درک می کنند( مثلا هر دو می دانند که بمباران شهر با هواپیماهای دشمن خطرناک است) اما یکی میترسد و دیگری خونسردی خود را حفظ می کند. نظریه ادراک موقعیت هیجان زا که به نظریه عقل گرا نیز مشهور است، این تفاوت را تبیین نمی کند.

در مخالفت با نظریه بالا می توان هیجانها ی بدون موضوع را نیز عنوان کرد. گاهی انسان احساس شادی یا غم می کند کسل یا خشمگین می شود بدون آنکه علت آن را بداند. علت این حالت ها در اغلب موارد ریشه ی فیزیولژیک دارد. در اختلال های ادواری(مثل مانتیک-دپریسو) بیمار به طور ادواری زمانی شاد و زمانی غمگین است بدون آن که برای او علت شناخته شده ای وجود داشته باشد. بیماری که در حالت مانی است، به کمک هیچ حادثه یا اندیشه ی بدی اندوهگین نمی شود. بیماری هم که دوره دپرسیون را طی می کند با هیچ واقعه ی خوشحال کننده ای از غم خود رهایی نمی یابد.

نظریه دیگر بر عکس  روی پدیده های فیزیولوژیک هیجان تاکید دارد. ابتدا دکارت این نظریه را عنوان کرده بعد جیمز و لانگه با دقت و صراحت بیشتری آن را گسترش داده اند. این نظریه به جای آنکه هیجان را علت پدیده های عضوی بداند پدیده های عضوی را علتهای هیجان می داند. طبق این نظریه که بیشتر به نظریه جیمز- لانگه معروف است. هیجان عبارت از ادراک اختلالهای عضوی است. بر اساس این نظریه نباید گفت: « من یک سگ هار می بینم چون میترسم در نتیجه می لرزم» بلکه باید گفت: « من یک سگ هار می بینم، چون می لرزم در نتیجه می ترسم» ترسیدن، یعنی لرزش، رنگ پریدگی و فرار خود را درک کردن. هیجان وجود نخواهد داشت مگر این که ما ضربان سریع قلب، عرق سرد، فلج شدن اعضای خود و ...  را درک کنیم. بنا به گفته ی ولیام جیمز، هیجان خارج از جسم وجود ندارد. در مورد این نظریه ایراد های متفاوتی عنوان شده است که در زیر به برخی از آنها اشاره می شود:

الف- اگر این نظریه درست باشد یعنی آگاهی از پدیده های فیزیولژیک موجب هیجان شود در آن صورت اراده ی انسا نباید بتواند با توقف واکنش های فیزیولوژیک هیجان را از بین ببرد. بدین صورت که مثلا برای حذف هیجان خشم کافی باشد که فرد خشمگین نگرش آرام و خونسرد اتخاذ کند. حتی بر عکس اراده باید بتواند بدون علت و تنها با تقلید یک نگرش مناسب هیجان به وجود آورد. مثلا انسان تنها با گره کردن مشت بلند کردن صدا یا به ساییدن دندانهای خود و ... خشمگین شود.

ایراد بالا نمی تواند قطعی باشد زیرا قدرت اراده روی واکنشهای عضوی هیجان بسیار محدود است. اراده نمی تواند روی واکنش های دورنی و همچنین روی حرکت بازتابی موثر واقع شود. اراده می تواند اثر غیر مستقیم داشته باشد، بدین ترتیب که فرد دقت خود را روی یک موقعیت هیجان زا جلب کند و هیجانی شود، درست مثل زمانی که به یک خطر یا یک بی حرمتی می افتد و به دنبال آن سفید یا سرخ می شود.

برخی از هنرپیشه ها ادعا می کنند که هیجان های نقش خود را احساس می کنند. آیا این احساس به  این علت است که آنها نگرش مربوط به آن هیجان را تقلید می کنند یا به این علت که موقعیت هیجان زا را به شدت خیالبافی می کنند؟ تلاش برای جلوگیری از برخی جلوه های هیجان(مثل اشک ها و نشانه های بیرونی خشم) می تواند به نتیجه برسد، اما این کار در اثر پدیده هایی مثل ضربان قلب، گرفتگی گلو که اغلب هیجان را طولانی می کنند، آشکار می شود.

ب – همه ی دگرگونی هایی که به هنگام هیجان مشاهده می شود به طور جداگانه یا همراه با سایر دگرگونی ها در حالتهای بدون هیجان نیز یافت می شود. مثلا وقتی میترسیم، می لرزیم و رنگ پریده می شویم. این حالتها را زمانی هم که سردمان هست نشان می دهیم. لرزش و عرق سرد به هنگام تب هم دیده می شود و هیچ ارزش هیجانی ندارد. به هنگام ترس یا خشم، قلب سریعتر می زند، درست مثل زمانی که در مسابقات دو شرکت می کرده ایم یا به مقدار زیادی قهوه نوشیده ایم. بنابراین آگاهی از دگرگونیهای فیزیولوژیک همیشه نمی تواند مولد هیجان باشد.

ج- در این مورد آزمایش هایی روی حیوانات انجام گرفته است. در این آزمایشها بخش نخاع گردنی و تعدادی از اعصاب جمجمه ای (اعصب ریوی وشکمی) مغز را از اعضای درونی جدا کرده، در نتیجه هر نوع ادراک از حالات این اعضا را از بین برده اند. بنابراین این حیوانات نمی بایستی هیجانی می شدند، زیرا نمی توانستند از دگرگونیهای عضوی خود آگاهی یابند. با وجود این، آنها باز هم به کمک ابزارهایی که برایشان باقی مانده بود(حرکات چهره)، حالتهای ترس و خشم نشان داده اند. نتیجه اینکه نظریه ی جیمز – لانگه نمی تواند هیجان را بطور کامل تبیین کند.

نظریه جیمز – لانگه، بیشتر از طرف والتر کنون مورد انتقاد قرار گرفت است. از نظر کنون، تالاموس که بخشی از هسته ی میانی مغز است، در ایجاد هیجان نقش مهمی دارد. کنون معتقد بود که پاسخ تالاموس در برابر محرکهای هیجان انگیز به این صورت است که به طور همزمان تکانشهایی به مغز و سایر قسمتهای بدن می فرستد. بنابراین احساس هیجان نتیجه ی برانگیختگی همزمان کرتکس و دستگاه عصبی سمپاتیک است. طبق این نظریه که بارد گسترش داده و در نتیجه به نظریه کنون – بارد معروف شده است، تغییرات بدنی و احساس هیجان به طور همزمان رخ می دهد. تحقیقات بعدی نشان داد که هیجان بیشتر تحت کنترل هیپوتالاموس است نه تالاموس.

نتیجه هیجان

حال می توان این سوال را مطرح کرد که نتیجه ی هیجان چیست؟ در تفسیر نتیجه ی هیجان دو نوع نگرش وجود دارد: یکی از نگرش ها هیچ نوع ویژگی سازگاری برای هیجان قایل نیست و دیگری تا اندازه ای آن را برای سازگار لازم می داند.

الف- طبق نگرش اول، هیجان همیشه به صورت یک عنصر مبهم یک اختلال غیر قابل تبیین در تفکر جلوه کرده است. روان پزشکان، که از اهمیت بیش از حد هیجان در اختلال های روانی تعجب کرده اند، در آن نشانه های مرضی، بی نظمی عضوی و ذهنی می بینند. زیست شناسان معتقدند که واکنشهای هیجانی نتیجه مکانیکی ساده به همراه دارند که از آزاد شدن نیروهای کور در دستگاه عصبی نشات میگیرد. به نظر این افراد مواردی وجود دارد که در آنها اگر انسان خونسردی خود را حفظ کند بهتر می تواند با واقعیت سازگار شود. خشم و ترس می توانند موجود زنده را فلج کنند، او را از تواناییهای خلقی است و شادی نیز اغلب به تحرک بی ثمر و نا مربوط منجر میشود.

ب – نگرش دوم، در مجموع برای هیجان ارزش سازگاری قایل است. مثلا، داروین معتقد بود که ترس می تواند حشره ای را که خود را به مردن می زند و در نتیجه به چشم نمی آید یا در نظر دشمنان خود بی ارزش جلوه می دهد، حفظ کند. همچنین سگی که موهای خود را سیخ می کند بزرگتر و ترسناکتر به نظر میرسد و کمتر مورد تهاجم قرار میگیرد. براین اساس بسیاری از واکنش های هیجانی را نمی توان مجموعه ای از حوادث نامربوط به حساب آورد بلکه باید گفت که آنها از سازماندهی قابل ملاحضه ای برخوردارند. حالتهای شدید برانگیختگی (ترس و خشم) موجب هماهنگی واکنشها میشود و این هماهنگی موجود زنده را آماده می کند تا در مقابل یک موقعیت حاد و اضطراری، با تحرک و کارآمدی بیشتر پاسخ دهد.

تند شدن جریان خون و تنفس افزایش فشار خون زیاد شدن گلبول های قرمز آزاد شدن قند جگر تغذیه ی ماهیچه ها و رفع خستگی ماهیچه ها به کمک آدرنالین آشکارا موجود زنده را برای تلاشی بزرگ آماده می کند. اعمال ارتباطی در سطح پایینی قرار می گیرد؛ اعمال اشتهاآور موقتاً قطح می شود؛ افزایش انعقاد خون مقاومت در مقابل جراحات را زیاد می کند؛ نگرشهای از پیش شکل گرفته ی فرار یا پرخاش، بدون آنکه تفکر یا تجربه ای ایجاب کند با نیروی بیشتری تحقق می یابد.

از طرف دیگر موقعیت هایی که موجب هیجان می شود، اغلب موقعیت هایی است که در آنها علاقه شدید فرد و نوع در میان است. برخی ادراکها، به ویژه ادراک حیوانات، هیجانهایی راه می اندازد که مستقل از تجربه ی قبلی است. مثلا ترس حیوانات تنها از طریق حمله دشمنان آنها ایجاد نمی شود بلکه در اثر نگرش پرخاشگرانه در اثر دیدن، فریاد زدن و بوی یک حیوان ناشناخته نیز ایجاد میشود. اسب با احساس بوی حیوانات وحشی ترس نشان می دهد. جوجه ی جوان وقتی برای اولین بار صدای پرندهی شکاری را می شنود خود را پنهان می کند. حیوان نر، به هنگام بلوغ جنسی ناگهان در مقابل نرهای دیگر حتی پیش از آنکه در آنها رقابت یا دشمنی ببیند حالت پرخاش پیدا می کند. در مورد انسان و کودک نیز نمونه هایی از ترس های غریزی، شبیه آنچه در بالا گفته شد، دیده می شود: ترس از حیوانات بزرگ و حتی کوچک مخصوصا اگر تند و تیز حرکت کنند (حشرات، خزندگان)، ترس از تاریکی ترس از ناآشنا یا ترس از دگرگونی چهره های آشنا و اشیای معمولی ترس از دگرگرگونی های ناگهانی ( نور شدید، صدای ناگهانی). نباید تصور کرد که همه ی هیجان ها بر تجربه های فردی استوار است، مخصوصا نباید تصور کرد که هر ترسی همیشه از ترس یک غم شناخته شده مشتق میشود.

هیجان و سلامت

فشار روانی حاصل از هیجان اغلب به عنوان عامل مزاحم برای سلامت انسان به حساب می آید. اشخاصی که در معرض عوامل تولید کننده هیجان و فشار روانی قرار می گیرند، به طور متوسط بیشتر از کسانی که در معرض دگرگونی های شدید قرار نمی گیرند بیمار می شوند.

با وجود این به نظر می رسد که فشار روانی برای برخی از افراد مفید باشد. یعنی برخی افراد تمایل به هیجان خواهی دارند. بنابراین می توان گفت که عامل ناراحتی های روانی خود فشار روانی نیست بلکه شیوء برخورد و شیوه ی واکنش در مقابل آن است. معمولا طرز برخورد انسان ها با حوادث زندگی است که برای آنها هیجان و فشار روانی به وجود می آورد نه خوده حواث. به عبارت دیگر معمولا نگرش در باره ی حوادث و پدیده هاست که فشار روانی ایجاد می کند نه خود حوادث و پدیده ها.

کسانی که به آسانی مریض می شوند معمولا آنهایی هستند که در مقابل دگرگونی ها به صورت ترس اسطراب خشم ناکامی بی نظمی و آشفتگی کامل واکنش نشان می دهند. برعکس کسانی که در مقابل فشار روانی مقاومت می کنند و دگرگونی ها را به عنوان قسمتی از موجودیت خود می پذیرند و سعی می کنند آنها را به عنوان مبارزه طلبی های جالب نه تهدید های خطر نام در نظر بگیرند در واقع به زندگی خود معنی می دهند و در نتیجه کمتر مریض می شوند حال این سوال پیش می آید که هیجان و فشار روانی حاصل از آن چگونه می تواند مصنوعیت یا مقاومت ما در مقابل بیماری ها تضمین کند؟ بررسی های تازه نشان می دهد که مغز انسان می تواند هورمون ها و موادی آزاد کند که روی گلبوب های سفید و سایر قسمت های دستگاه دفاعی بدن اثر می گذارند این هورمونها و این مواد علاوه بر این که روی سایر عملکرد ها اثر می گذارند بین تفکر و توانایی مقاومت در مقابل بیماریها نیز ارتباط ایجاد می کنند.

زمانی که فرد در مقابل فشار روانی به صورت ترس واکنش نشان می دهد مغز او علامتی را که نشانه ی خطر است به ارگانیسم انتقال می دهد ارگانیسم پس از دریافت علامت خطر هورمون هایی ترشح می کند که فشار خون را بالا می برند و ماهیچه ها را برای واکنش سریع درست مثله زمان مبارزه یا فرار آماده می کنند. البته این هورمون ها در دستگاه دفاعی بدن اختلال نیز به وجود می آورند.

می توانیم از هیجان های خود خوب استفاده کنیم همانطوری که انسان های کاملا از قرن ها پیش استفاده کرده اند و از اجزای تشکیل دهنده و از فرآیند زیست – شیمیایی هیجان ها هم هیچ اطلاعی نداشتند. یعنی هیچ نیازی ندارد که اثاث عصبی هیجان ها و واکنش های فیزیولژیک در مقابل آنها را بدانیم تا بتواینم از آنها بهره بگیریم. یافته های علم روانشناسی و فنون تعلیم وتربیت می توانند شیوء مقابل با فشار روانی را به ما یاد دهند در زیر به نمونه هایی از یافته ها اشاره می شود.

کسانی که به طور دائم به ناراحتی های خود می اندیشند، مسائل را بزرگ جلوه می دهند، گناه را همیشه به گردن دیگران می اندازند در ذهن خود دشمنان خیالی می پرورانند و با آنها به جنگ و ستیز میپردازند معمولا به ناراحتی های عضوی مبتلا می شوند. تفکر غلط می تواند ضایعات عضوی از جمله زخم معده، زخم اثنی عشر، سوء هاضمه،  نوروز و فشار خون به وجود می آورد. همچنین تفکر غلط می تواند دستگاه ایمنی بدن را خسته کند و بدن را برای پذیرش انواع بیماری ها آماده سازد.

تحقیقات نشان می دهد که در یک خانواده وقتی یکی از آنها همسران میمیرد دستگاه ایمنی بازمانده ضعیف میشود. دست آورد های این تحقیقات علت بیماری های تقریبا دائمی بیوه زنان و بیوه مردان عزا دار یا مرگ و میر بیشتر آنها نسبت به سایر همسالان خود را ضعف دستگاه ایمنی آنها به علت هیجان های شدید می دانند. میزان این مرگ ومیر در بیوه مردان بیشتر از بیوه زنان است و این میزان از شش ماه تا یکسال پس از مرگ همسر به صورت تاسف آور افزایش میابد و پس از گذشت چهار سال رو به کاهش می گذارد بنابراین رابطه هیجان با سلامت جسمی آشکارا تایید می شود.

مطالعات دیگر نشان داده است که بین بیماران قلبی آنهایی که غمگین و درخود فرو رفته اند بیشتر از کسانی که شاد هستند از ناراحتی های قلبی رنج میبرند. بنابراین وجود افسردگی روانی بهتر از هر نوع علامت جسمی اجازه می دهد تا مسائل و آینده افراد پیش بینی شود.

اشخاصی که از نظر هیجانی افت قابل ملاحضه ای دارند از بروز خشم جلوگیری می کنند یا خود را بی پناه و بدون تکیه گاه احساس می کنند بیشتر از دیگران به بیماری سرطان مبتلا می شوند. در میان مبتلایان سرطان نیز آنهایی که هیجان خود را بروز می دهند بیشتر از آنهایی که هیجان های خود را پنهان می کنند بهبود میابند.

نگرش فرد نسبت به هیجان ها می تواند دستگاه ایمنی بدن اورا تقویت کند مطالعه ای که در لندن انجام گرفته نشان داده است افراد مبتلا به سرطان وقتی از روحیه مبارزه طلبی برخوردار بوده اند در 75% موارد توانسته اند به مدت ده سال زنده بمانند حال آن که این نسبت در بین بیمارانی که نگرش جبری و تسلیم پذیر داشته اند بالا تر از 22% نبوده است. بنابراین امیدواری و داشتن اراده ی محکم برای زندگی، خیلی با ارزش تر از تسلیم و اعتقاد به قضا و قدر است.

عشق نیز نتایج خوبی به بار می آورد. انسان های عاشق از دستگاه ایمنی بسیار فعال برخوردارند. در محیطی که سرشار از عشق و محبت است، کودکان بهتر رشد می کنند. کودکانی که کمبود عاطفی دارند رشد خوبی ندارند مردانی که مورد توجه همسرانشان هستند واقعا از طرف آنها همایت می شوند و احساس محبوبیت می کنند کمتر بیمار می شوند برای آنکه بدانید چقدر عاشق هستید به پرشنامه ای که در پیوست فصل آمده است پاسخ دهید.

کسانی که می توانند با دیگران روابط اجتماعی محکم و ثابت برقرار کنند، از سلامت بهتری برخوردار می شوند. مردانی متاهل نسبت به مردان مجرد هم سن خود، کمتر مریض می شوند بهتر در مقابل سرطان مقاومت می کنند و طول عمر بیشتری نیاز دارند. خانواده نیز در بهبود ذهنیت افراد آن نقش بسیار مهمی دارد. زیرا برای کسانی که مورد محبت خانواده نیستند بهانه ی زنده ماندن می دهد.

اعتقاد و ایمان و به طور کلی تلقین پذیری نیز نیروی بزرگی است. یک سوم بیمارانی که پلاسبو (ماده یا روشی که اثری در درمان ندارد) مصرف می کنند اظهار می دارند که بهبود حاصل کرده اند. در برخی درمان ها نوع پلاسبو نقش بسیاری مهمی دارد. پلاسبوی تلخ بیشتر از پلاسبوی مطبوع، سوزن درد آور بیشتر از قرص و شربت تلخ بیشتر از شربت شیرین اثر بخش است. مهم این است که بیمار قانع شود که درمان اثر خواهد داشت.

منبع: روانشناسی عمومی(دکتر حمزه گنجی)

منبع اینترنتی:

http://gpsychology1.blogfa.com/

 

انواع تیپ شخصیتی

 

تیپ شخصیتی چیست؟

تیپ A

تیپ B

تیپ C 

رابطه تیپ A با حمله قلبی

 

برحسب این‌که چه جور شخصیتی دارید، می‌شود پیش‌بینی کرد که احتمال دچارشدنتان به چه جور بیماری‌هایی بیشتر است.محققان می‌گویند احتمال ابتلا به بیماری‌های قلبی-عروقی در تیپ شخصیتی A بیشتر است و در افراد دارای تیپ شخصیتی C هم محتمل‌تر است که بیماری‌های سرطانی دیده شود. روان‌شناسان، تیپ شخصیتی B را سالم‌ترین تیپ شخصیتی می‌دانند و راهکارهایی هم برای دستیابی به چنین شخصیتی پیشنهاد می‌کنند.

می‌گویند همه چیز از صندلی مطب دو متخصص قلب شروع شد. این دو متخصص توجه کردند و دیدند كه بیشتر بیمارانشان روی لبه صندلی می‌نشینند و اصلا طاقت نمی‌آورند حرف‌ پزشک تمام شود. بیماران مذکور آن‌قدر روی لبه این صندلی‌ها نشسته بودند كه - به گفتة این دو پزشک - چرم آن قسمت از صندلی‌ها ساییده شده بود. این دو کم‌کم به این نتیجه رسیدند كه اغلب قربانیان حملة قلبی، آدم‌هایی هستند با این خصوصیات:( عجول، متخاصم، پرخاشگر و بیش از حد درگیر كار و زندگی روزمره)

در دهه1950 این دو متخصص، مجموعه‌ای از همین رفتارها را دسته‌بندی و معرفی كردند كه به نظر می‌رسید خصوصیات ویژة بیماران قلبی- عروقی باشد. آن‌ها به این مجموعه رفتارها گفتند:الگوی رفتاری تیپ A 

تیپ شخصیتی یعنی چه؟
قبل از آن كه جزئیات آدم‌های دارای شخصیت Aرا بشناسید، بهتر است با عبارتی كه در این متن، زیاد تكرار می‌شود، آشنا شوید: «تیپ شخصیتی».
 

«تیپ» از كلمه یونانی «توپس» به معنای نقش یا اثر گرفته شده و در  روان‌شناسی، به معنای خصوصیات ویژه جسمی و روان‌شناختی خاصی است كه آدم‌ها را از همدیگر مجزا می‌كند. به بیان دیگر، مجموعه‌ای از آدم‌ها كه تحت یك «تیپ» شناسایی می‌شوند، رفتارها و اندیشه‌های تقریبا مشابهی دارند و واكنش‌های بدنی آن‌ها نیز کم ‌و بیش با هم یكسان است.

 

شخصیت A در مقابل شخصیت B
آدم‌های تیپ A به شدت رقابت‌جو هستند و به گونه‌ای افراطی تمایل به پیشرفت دارند؛ عجول‌اند و همیشه احساس اضطرار زمانی دارند؛ آرام نشستن برایشان واقعا سخت است؛ وقتی با بدقولی مواجه می‌شوند به شدت عصبانی و بی‌صبر می‌شوند؛ اگر چه ظاهرا اعتماد به نفس دارند ولی در باطن به خودشان تردید دارند و دائم خودشان را تحت فشار قرار می‌دهند تا خیلی زود به پیشرفت‌های چشمگیر دست پیدا کنند.

 

برخلاف آدم‌های تیپ A، افراد تیپ B می‌توانند راحت بنشینند و استراحت كنند و یا 
بدون عصبانی شدن، كار كنند. آن‌ها عجول نیستند و معمولا احساس اضطرار زمانی هم به‌شان دست نمی‌دهد. طبیعتا ناشكیبایی ناشی از این حس اضطرار را هم در خود ندارند و عصبانی شدنشان آن‌قدرها آسان و دم‌دست نیست.

در یك آزمایش، بعد از این كه محققان، عده‌ای از افراد تیپ A و B را بدون دلیل منتظر نگه داشتند، الگوهای رفتاری تیپ A و B خود را این‌گونه نشان دادند:
افراد تیپ A داد و بیداد راه انداختند و صدایشان بلند شد، به ‌شدت عصبانی شدند و به‌خاطر این كه مصاحبه‌گر حرف‌هایشان را مرتب قطع می‌كرد، با او وارد بحث و مشاجره شدند. آن‌ها مدام لب‌هایشان را به هم می‌فشردند و حوادث خصمانه را با هیجان زیاد تعریف می‌كردند. در مقابل، افراد تیپ B در وضعیت راحتی ‌نشسته بودند، آرام و با ملایمت صحبت می‌كردند، به راحتی می‌شد حرف‌هایشان را قطع كرد و بیشتر اوقات لبخند می‌زدند.

شخصیت C
اگر شما ظاهرتان مثل تیپ B اما درون‌تان سرشار از خشم، خصومت، رقابت‌جویی، احساس فوریت زمانی و سایر خصوصیات تیپAباشد، آن‌وقت روان‌شناسان به شما می‌گویند تیپ C. در واقع، شما دارید همه چیز را به اصطلاح می‌ریزید توی خودتان تا ظاهر آرام‌تان را حفظ كنید و اگر واقعا این‌طور باشید، آن‌وقت مستعد بیماری‌های سرطانی خواهید بود. محققان دریافته‌اند كه این گروه از آدم‌ها، این الگوهایشان را حتی بعد از ابتلا به بیماری‌های سرطانی نیز ادامه می‌دهند؛ یعنی آن‌ها این تمایلات بیرونی را باز هم در خودشان می‌ریزند و چیزی بروز نمی‌دهند.

روان‌شناسان به افراد تیپ C پیشنهاد می‌كنند به جای این كه خشم خودشان را 
سركوب كنند، آن را بیرون بریزند و برای این كه آرام شوند از فنون ریلكسیشن استفاده كنند. آن‌ها به این افراد می‌آموزند كه چگونه خشم خودشان را بدون این كه در خودشان بریزند، مدیریت كنند.همچنین با استفاده از مهارت‌های جرأت‌ورزی به این گروه از افراد می‌آموزند كه چگونه قاطعانه و محترمانه از حقوق خودشان دفاع 
كنند.

بیماری‌های وابسته به شخصیت
نتایج تحقیقات نشان می‌دهد افراد تیپ Aدو برابر افراد تیپ Bدچار بیماری‌های قلبی (و به ویژه حمله قلبی) می‌شوند. انجمن قلب آمریكا در سال 1981 با مرور این شواهد به این نتیجه رسید كه الگوی رفتاری تیپ A یكی از عوامل خطرساز بیماری‌های قلبی است. 

همچنین افراد تیپ A و مخصوصا آن گروه از این افراد كه پرخاشگری بیشتری دارند، معمولا تمایل بیشتری به رفتارهای ناسالمی از قبیل استعمال دخانیات و الکل نشان می‌دهند. آن‌ها همچنین شیفتة كارهای خطرناكند؛ كارهایی مثل رانندگی بی‌پروا با سرعت‌های جنون‌آمیز.

آدم‌های تیپ A اگرچه بسیار رقابت‌طلبند، به نظر می‌رسد برانگیختگی‌شان تا حدود زیادی به معیارهای درونی بستگی دارد. آن‌ها در مقایسه با افراد تیپ B كمتر در دوران درس و مدرسه تقلب می‌كنند و ترجیح می‌دهند برای رسیدن به نتیجه دلخواه‌شان، بر اساس توانایی‌های خودشان، خوب و دقیق عمل كنند.

تحقیقات تازه‌تر نیز نشان داده‌ است كه رقابت‌جویی و احساس فوریت زمانی، رابطة كمتری با بیماری‌های قلبی دارد و آن‌چه مهم‌ترین مؤلفه در رفتارهای تیپ A است، احساس درونی خصومت است. یعنی اگر شما فقط با دیگران رقابت می‌كنید یا از ماندن در اتاق انتظار برای ملاقات با رئیس اداره،‌ احساس وقت‌كُشی به‌تان دست می‌دهد، چندان نگران نباشید؛ فقط یادتان باشد که با رقیب یا رئیس‌تان وارد فاز دشمنی و خصومت نشوید!

اخیرا حتی ثابت شده كه خشمِ سركوب‌شده یا كنترل‌شده بیشتر از خشم آشكار با بیماری‌های قلبی مرتبط است. این الگوی رفتاری البته در محیط‌های اجتماعی خاصی بیشتر نمود پیدا می‌كند. یعنی محیط‌های زندگی پُراسترس باعث می‌شود مشكلات روان‌شناختی و جسمی این افراد سریع‌تر بروز كند.

 

به همین خاطر اگر یك راننده تیپ A پشت ترافیك بماند، چیزی شبیه فاجعه در درونش اتفاق می‌افتد؛ روی رل ضرب می‌گیرد، از عصبانیت‌ سرخ و سفید می‌شود و احتمالا زبانش هم به ناسزا باز می شود. آن‌ها کاملا آماده‌اند که در مقابل استرس منفجر شوند. 
 

در آدم‌های تیپ A سیستم عصبی سمپاتیك‌ همیشه در حال هشدار است و این حالت بر اندام‌های حساس بدن فشار وارد می‌كند و این فشار باعث بیماری‌های قلبی، سخت شدن عروق مغزی و دیگر رگ‌های بدن می‌شود.

 

ظاهرا حتی دستگاه عصبی افراد متخاصم با افراد تیپ B فرق می‌كند و این تأكید را در نمودار تحت‌عنوان صفت‌های ژنتیكی نیز می‌توانید ببینید. اما از آن‌جا كه گفته می‌شود بعضی هورمون‌های مردانه هم در این میان نقش دارند، مردان بیشتر احتمال دارد الگوهای تیپ A را نشان بدهند. به همین خاطر می‌گویند سلطه‌پذیری زنان، آن‌ها را در مقابل بیماری‌های قلبی محافظت می‌كند!
 

با این وجود و با تمام این توجیهات زیستی، اگر حس می‌كنید الگوی رفتاری‌تان تیپ Aاست، توصیه می‌شود از 10 فرمانی كه در پی می‌آید برای تغییر رفتارتان استفاده کنید.

ازشخصيت A به شخصيت B
این را بدانيد كه خصومت، رقابت‌جويي افراطي و عجول بودن، شما را در معرض انواع بيماري‌هاي قلبي قرار می‌دهد. دانستن، قدم اول است و شما با دانستن این نکته و خواندن این مطلب، در واقع، قدم اول را برداشته‌اید و اولين فرمان را اجرا كرده‌ايد.

توی صف ايستادن را تمرين كنيد. اولش خيلي اذيت مي‌شويد ولي باور كنيد که اين كار را اولين بار، هزار نفر از آدم‌های تیپ A انجام دادند و نتيجه گرفتند. براي اين كه توی صف بيكار نباشيد، مي‌توانيد از فرمان‌هاي بعدي کمک بگیرید.

 

وقتي در اتاق انتظار يا توی صف هستيد، به جاي فکر کردن به گذشت زمان، به موضوعاتي فكر كنيد كه در زندگی روزمره‌تان وقت تأمل در مورد آن‌ها را نداريد. اگر زیاد اهل اين انديشه‌هاي فلسفي نيستيد، مي‌توانيد به دور و بر خودتان، خوب نگاه كنيد يا سر صحبت را با يكی دیگر باز کنید.

تمرين كنيد بدون اين كه به ديگران حمله كلامي بكنيد، منظورتان را به آن‌ها بفهمانيد.

تند حرف زدن و تندتند غذا خوردن را کم‌کم كنار بگذاريد. براي انجام اين تغيير لذت‌بخش، مي‌توانيد براي هر حركت آهسته‌ترتان يك پاداش شخصي در نظر بگیرید. تمرين كنيد که جمله ديگران را قطع نكنيد و براي اين كار مي‌توانيد از آشنايانِ كم‌حرف شروع كنيد و به تدريج، برسید به دوستاني كه سخنران حرفه‌اي هستند.

باورهاي خودتان را اصلاح كنيد. مي‌توانيد گه‌گاه به این موضوع فكر كنيد كه واقعا ارزش آدم‌ها به تعداد كارهايشان است يا به كيفيت کارهایشان؟ البته اين تغييرات فكري، نياز به مداومت دارد.

تا جايي كه مي‌توانيد، محيط روزمره‌تان را كم‌استرس‌تر كنيد مثلا مي‌توانيد بي‌خيال بعضي فعاليت‌هاي اجتماعي غيرضروري شويد.

خودتان را در مقابل استرس ايمن كنيد. براي اين كار می‌توانید در مقابل استرس‌ها از خودگويي استفاده كنيد تا اين خودگويي‌ها به‌تدريج ملكه ذهن‌تان شود. معمولا روان‌شناسان در شروع از افراد تحت استرس مي‌خواهند اين خودگويي‌ها را بلندبلند به زبان بیاورند اما به‌تدريج آن‌ها خودشان قادر خواهند شد که این جملات را فقط در ذهن خودشان تكرار كنند.

نمونه‌اي از اين خودگويي‌ها عبارت‌اند از:
ـ من می‌توانم براي حل اين موضوع برنامه‌ريزي كنم.
ـ باید دست از نگراني بردارم. نگراني هيچ مشكلي را حل نمي‌كند
ـ عصبي بودنم موقتی است و اين حالتم هم کاملا طبيعي است.
ـ هر دفعه فقط يك گام.
ـ زود قضاوت نكن.
ـ تا وقتي بتوانی خونسردي‌ات را حفظ كنی، بر موقعيت كنترل داري.
ـ باید عميق و آهسته نفس بكشم.
ـ سعي نكن استرس را از بين ببري؛ فقط آن را در حدی نگه دار كه بتواني كنترل‌اش كني.
هر روز تمرين‌هاي ريلكسيشن را انجام دهيد. براي ياد گرفتن فنون ريلكسيشن مي‌توانيد از كتاب‌هاي موجود در بازار کمک بگیرید.

به مشاور يا روان‌شناس مراجعه كنيد. برای اين منظور مي‌توانيد از طريق مراكز مشاوره اقدام کنید و یا در كارگاه‌هاي مقابله با استرس شرکت کنید.

15 ویژگی تیپ A عليه سلامت قلب

1 ـ آدم تیپ A همزمان به چند كار مي‌انديشد.
2 ـ حداکثر فعاليت را برای حداقل زمان برنامه‌ريزي مي‌كند.
3 ـ نمي‌تواند به محيط زيست يا به سایر زيبايي‌های دور و برش توجه كند.
4 ـ ديگران را به تندتر صحبت كردن دعوت می‌کند.
5 ـ وقتي مجبور به ايستادن توی صف يا نشستن توی ماشيني مي‌شود كه خيال مي‌كند راننده‌اش خيلي آهسته مي‌راند، ناخودآگاه عصباني مي‌شود.
6 ـ اعتقاد دارد اگر كسي مي‌خواهد كاري انجام بدهد، بايد خودش آن كار را انجام بدهد.
7 ـ موقع صحبت كردن، سر و دستش را مدام تكان مي‌دهد.
8 ـ وقتي صحبت مي‌كند، انگار چيزي در حال انفجار است و ناخودآگاه و مدام از لغات زشت در لابه‌لای حرف‌هایش استفاده می‌کند.
9 ـ به حالت‌ وسواس‌گونه‌ای سعی دارد هميشه وقت‌شناس و سر وقت باشد.
10 ـ برايش واقعا سخت است كه همین‌طور جايي بنشيند و هیچ كاري نكند.
11 ـ اصرار دارد در هر كاري كه مي‌كند، برنده باشد؛ حتی در بازي با كودكان.
12 ـ موفقيت‌هاي خودش را به صورت کمی مي‌سنجد (مثلا با تعداد مقالاتي كه نوشته و به چاپ رسانده).
13 ـ هنگام صحبت، لب‌هايش را به هم فشار می‌دهد، سرش را تكان مي‌دهد، مشت‌هايش را گره مي‌كند و می‌کوبد روي ميز و...
14 ـ وقتي مي‌بيند ديگران كاري را بهتر از او انجام می‌دهند، از كوره در مي‌رود.
15 ـ تندتند پلك مي زند يا ابروهايش را بالا مي‌اندازد.

استرس و علایم آن

 

استرس حالتی است که شما در واکنش به فشار دنیاى بیرون (مدرسه، محیط کار،خانواده، دوستان و ...) یا دنیای درون ( تمایل به موفقیت، میل به پذیرفته شدن و ...) احساس مى‌کنید.
 

استرس واکنش طبیعى افراد در هر سنى است. استرس از غریزه فرد در محافظت از خویش در برابر فشار عاطفى یا جسمى و  مقابله با خطر نشات مى‌گیرد. 

در واقع اندکى استرس لازم است. بیشتر ما بدون احساس رقابت نمى‌توانیم در ورزش، موسیقى، کار و مدرسه موفق شده به کمال برسیم. بدون استرس بیشتر ما پروژه‌ها یا کار‌هاى خود را به موقع به پایان نخواهیم رسانید.

استرس جزء  زندگی است

رخدادهای زیادى در زندگى روى مى‌دهد، پس احساس شکست و یاس امری اجتناب‌ناپذیر خواهد بود. چیزهایى هستند که شما نمى‌توانید کنترل کنید و  ناامیدکننده‌ترین بخش قضیه هم همین است.

ممکن است والدین شما دائم در حال مشاجره باشند و یا زندگى اجتماعى شما نابسامان و آشفته باشد. همچنین ممکن است  زمانى که خود را تحت فشار قرار مى‌دهید- مانند فشار جهت گرفتن نمرات خوب یا ارتقا در کار _ احساس بدى پیدا کنید.

 یک واکنش عمومى به استرس انتقاد از خویش است. حتى ممکن است آنقدر احساس ناراحتى بکنید که هیچ چیز دلخوش‌کننده‌اى در زندگى نیابید و زندگى کاملاً بى رحم و خشن به نظر بیاید.

 زمانى که در چنین وضعی قرار گرفته‌اید، ممکن است به سادگی فکر کنید که قادر به تغییر چیزى نیستید. اما چنین نیست و هنوز مى‌توانید خیلى چیز‌ها را عوض دهید.

نشانه هاى وجود استرس

•  احساس افسردگى، بدخلقى، گناه، خستگى.

•  سردرد، دل درد، اختلال خواب.
•  خندیدن و گریه کردن بى دلیل. 
•  سرزنش کردن دیگران به خاطر چیزهاى ناخوشایندى که برایتان اتفاق مى‌افتد.
•  فقط جنبه منفى چیز ها را دیدن.
•  احساس اینکه چیز هایى که قبلاً براى شما جالب و سرگرم کننده بوده‌اند، دیگر جذابیت خود را از دست داده‌اند و بیشتر بارى هستند که بر شما تحمیل مى‌شوند.

•  انزجار از آدم ها یا مسئولیت هایتان.

شیوه‌های مفید در مبارزه با استرس

• خوردن غذای متعادل به صورت منظم.
•  کم کردن مصرف چای و قهوه و نوشیدنی‌های کافئین‌دار.
•  خواب کافى.
•  تمرینات منظم ورزشى.


چگونه مى توانیم با استرس کنار بیاییم؟

گرچه شما همیشه نمى‌توانید چیزهاى تنش‌زا را کنترل کنید، اما مى توانید واکنش خود را در برابر آنها تحت کنترل درآورید. احساس شما درباره چیزها نتیجه طرز تفکر شما درباره آنهاست.

اگر بتوانید شیوه تفکر خود را تغییر دهید، خواهید توانست احساس خویش را نیز تغییر دهید. 
براى کنار آمدن با استرس، این موارد را مد نظر قرار دهید:

۱ _ فهرستى از چیزهاى تنش زا را تهیه کنید.

دوستان، خانواده، مدرسه و سایر فعالیت‌ها را در نظر بگیرید. بپذیرید که نمى‌توانید هر چیزى را که در فهرست‌تان آورده‌اید کنترل کنید.

۲ _ مواردى را که مى توانید تحت کنترل در آورید.

براى مثال، اگر زیادى کار مى‌کنید و فرصتى براى مطالعه ندارید با رئیس‌تان درباره کاهش ساعات کار صحبت کنید.

۳ _ به خودتان استراحت بدهید.

به خاطر داشته باشید که همیشه نمى‌توانید همه را از خودتان راضى نگاه دارید و خطا کردن امرى جایز است.

۴ _ خودتان را به انجام چیزهایى که نمى‌توانید یا نمى‌خواهید انجام دهید، مجبور نکنید.

اگر سرتان زیادى شلوغ است، در مورد کمک به خواهرتان برای چیدن اسباب‌های خانه‌اش قول ندهید. اگر خسته هستید و حال بیرون رفتن ندارید به دوست‌تان بگویید که براى شب دیگرى قرار خواهید گذاشت.

۵ _ کسى را براى صحبت کردن پیدا کنید.

صحبت با دوستان و خانواده کمک‌کننده خواهد بود، چرا که امکان بیان احساسات‌تان را به شما مى‌دهد. اما ممکن است مشکلات خانوادگى یا اجتماعى شما دشوارتر از آن باشند که بتوان در موردشان بحث کرد.

اگر احساس مى کنید که نمى توانید با خانواده و یا دوستان راحت درباره مشکلتان صحبت کنید.با یک نفر خارج از این مجموعه صحبت کنید.

 راه‌های نادرست مقابله با استرس

راه هاى سالم و ناسالم در کنار آمدن با استرس وجود دارند.

 فرار از مشکلات با مصرف مواد مخدر بسیار خطرناک است. این راه‌ها مى توانند بسیار وسوسه‌انگیز باشند و بوسیله دوستانتان به شما تعارف شوند.

ممکن است داروهای روانگردان غیر مجاز  پاسخ‌هاى آسانى به نظر برسند، اما چنین نیست. مصرف این مواد مشکلات جدیدى را به مشکل شما اضافه مى‌کند، مانند اعتیاد یا مشکلات خانوادگى و به مخاطره افتادن سلامتى.

 

نویسنده:دکتر زهرا عباس پور

منبع:همشهری آنلاین

ژان ژاک روسو

نظریه روسو درباره رشد و تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان


باورهای روسو، بویژه اعتقاد او به طبیعت، در برابر تأثیرات اجتماعی، جنبش رمانتیک را در تاریخ اندیشه پایه گذاری  کرد. در عین حال، باور او در مورد طرح زمینة طبیعی برای رشد سالم،رشدگرایی را در روان شناسی بوجود آورد.

طغیان روسو بر ضد جامعه، از زندگی شخصی او نشأت گرفت. او در ژنو به دنیا آمد. پدرش ساعت ساز و مادرش زنی احساساتی و زیبا بود که در هنگام تولد او در گذشت. روسو هشت سال اول زندگی خود را در کنار پدر و عمه اش گذراند. او می‌ گفت که پدرم خود را وقف من کرده بود، اما هرگز نگذاشت فراموش کنم که من موجب مرگ مادرم شده ام (روسو، 1788،ص5) عمه اش هم مهربان بود، اما اجازه نمی داد که او در خیابان با سایر کودکان بازی کند . از این روشنفکری، روسوبیشتر وقت خود را به مطالعه می‌ گذراند. تا 7سالگی ، او همة رمان های کتابخانه مادرش را خواند.

هنگامی که روسو 10 ساله شد،پدرش به دلیل شرکت در یک منازعه تحت تعقیب قرار گرفت و مجبور شد برای اجتناب از زندانی شدن، از ژنو فرار کند. پس از این ماجرا روسو تا شش سالگی، از این خانه به آن خانه سرگردان بود.

روسو به ندرت می‌ توانست با سرپرستانش که اغلب او را تحقیر ، و طبیعت ترسو و خجالتی وی را تشدید می‌ کردند، کنار بیاید. مثلاً می‌ گفت اگر می‌ خواستم کلوچه بخرم ، می‌ ترسیدم وارد مغازه بشوم، زیرا تصور می‌ کردم آشنایان مرا با انگشت نشان خواهند داد و به من خواهند خندید(ص36) .

آنچه بیشتر اوقات او را تسکین می‌ داد خیالپردازی بود . در عالم خیال، او خود را به جای قهرمانانی که درکتابهای داستان خوانده بود، تصور می‌ کرد. همچنین بارها دزدی و کلاهبرداری کرد.

شانزده ساله که شد، ولگردی پیشه کرد. به همه جا سفر می‌ کرد و تلاش داشت تا جایی که می‌ تواند پول در آورد، اما هرگز موفق نبود. روسو دریافت که استعداد اصلی او،جلب محبت زنان مسن است . اما یک دون ژوان واقعی نبود- زمانی که پای مسائل جنسی به میان می‌ آمد، بسیار ترسو بود. اما به هر حال ، توجه چند خانم را جلب کرده بود که از وی مراقبت می‌ کردند.

روسو در 29 سالگی ، روش جدیی را برای نوشتن نت های موسیقی ابداع کرد و آن را در پاریس عرضه داشت،اما کار او چندان مورد استقبال قرار نگرفت و به شدت مأیوس شد. با وجود این، تلاش او برای چاپ روشی که ابداع کرده بود، باعث شد تا با برخی از متفکران عصر روشنگری قرن هجدهم مثل دیورو،ولتر و کان ورسه آشنا شود. برای دایره المعارت دیدرو چند مقاله (در باره موسیقی) نوشت اما حتی ر کنار این متفکران خلاق و شجاع که بارها به علت مطالبی که می‌ نوشتن، به زنان افتادن، احساس غربت می‌ کرد. یکی از دلایل این احساس این بود که او آنقدر خجالتی بود که نمی توانست در محاوره ها و گفتگوهای هوشمندانه و توأم با بذله گویی که در محافل و زندگی اجتماعی پاریس جریان داشت، شرکت کند. وانگهی ، روسو به تدریج صاحب دیدگاهی شده بود که با دیدگاه سایر روشنفکران عصر روشنگری متفاوت بود. او نیز اقتدار جزمی زمامداران را رد می‌ کرد، اما با باور خوشبینانه روشنفکران هم عصرش نیز هم عقیده نبود به نوعی تصور می‌ کرد که در کلان شرهای جدید وضعیت مردم از همیشه بدتر است . آنها آنقدر سعی داشتند خوب جلوه کنند و راست بگویند که از خود، هیچ تفکر و احساسی نداشتند(برمن، 1970،کرانستون،1982،صص164-163،221-217،روسو ،1788،صص 268-267،346-354).

در 33سالگی ، زندگی شخصی روسو دستخوش تحولی عمده شد. او با خدمتکاری بی سواد به نام ترزه آشنا شد و بقیه عمر خویش را با او گذراند. ترزه پنج فرزند به دنیا آورد،اما روسو همة آنها را به پرورشگاه دولتی سپرد. در جایی گفته است : «بعدها دریافتم که این کارم درست نبود» اما در آن زمان،پول کافی برای نگهداری آنها نداشت واحساس می‌ کرد اگر آنها را نگه می‌ داشت ،بچه هایش هم مثل خودش زندگی فلاکت باری پیدا می‌ کردند (روسو، 1788،ص367)

نخستین موفقیت ادبی روسو در 37 سالگی و زمانی به دست آمد که در یک مسابقه مقاله نویسی در باره اینکه آیا هنر وعلم در بهبود اصول اخلاق نقش دارند یا خیر، شرکت کرد. او در مقالة خود، با استدلال، به این سئوال پاسخ منفی داد و جایزه را برد (روسو، 1750) در چند سال بعد، چندین مقاله و کتاب نوشت ، که مهمترین آنها عبارتند از: قرارد اجتماعی(17162الف) و امیل (1762ب) کتبا قرارداد اجتماعی با این عبارت معروف آغاز می‌ شود که «انسان ، آزاد به دنیا می‌ آید، اما همه جا در زنجیر است» این جمله بدان معناست که انسان ها طبیعتاً خوب هستند و می‌ توانند براساس احساسات خود انگیزشان با خوشبختی زندگی کنند، اما نیروی های اجتماعی،آنها را به بند می‌ کشند. این کتاب،جامعة بهتری را توصیف می‌ کند. امیل کتاب مهم روسو در باره رشد و تعلیم و تربیت کودک است. عنوان این کتاب از نام پسربچه ای خیالی گرفته شده است که روسو او را براساس برنامة طبیعت، برای رشد سالم آموزش می‌ دهد.

روسو در نوشته های خود، نظام فئودالی و کلیسا را مورد اعتراض قرار می‌ داد. او خود را یک مسیحی معتقد می‌ دانست، اما در مخالفت با پیروی کورکورانهاز مراجع دینی استدلال می‌ کرد. در نتیجه ،در پاریس سعی کردند او را دستگیر کنند و در ژنو، مانع از ورود او به این شهر شدند و روسو بسیاری از واپسین سال های عمر خود را با دربه دری و بدبختی در تبعید گذراند. هنگامی که روسو از دنیا رفت، او را در روستایی در فرانسه دفن کردند و پیکراو تا پس از انقلاب کبیر فرانسه که نوشته هایش الهام بخش آن بود، در همان مکان باقی ماند. در آن هنگام، پیکر او را پیروزمندانه به پاریس بردند و در پانتئون آرامگاه مشاهیر این شهر ، به خاک سپردند.

افراد بسیاری، روسو را مردی بسیار بی کفایت تصور کرده و حاضر نشده اند اندیشه های او را بویژه در باره تعلیم و تربیت ، جدی بگیرند مردی که خود، فرزندانش را به پرورشگاه سپرده است ، چگونه می‌ تواند آنقدر جسور باشد که نحوة پرورش دادن صحیح را به دیگران توصیه کند؟با وجود این، گاه ممکن است یک نفر که خارج از نظم اجتماعی متعارف زندگی کرده است، دیدگاهی نو و غیر سنتی را بوجود آورد. روسو می‌ گفت:«به رغم میل خود و بی آنکه آداب زندگی در این دنیای بزرگ را بدانم و بتوان این آداب را فرابگیرم یا با آنها سازگار شوم، به این دنیا پرت شده ام » (روسو،1788،ص379)او بر این باور بود که تنها پاسخ بر حق او، سرزنش و تقبیح جامعه، و در عین حال، جستجوی یک منظر متفاوت از نحوة زندگی است او سعی کرد نشان دهد که چگونه سالم ترین رشد در نتیجه تأثیر جامعه ، امکانپذیر نمی شود ، بلکه ناشی از طبیعت است. روسو با این دیدگاه های خود، پدر روان شناسی رشد شناخته شد.

 

اندیشه های روسو:

اندیشه های او در زمینه های سیاسی،ادبی و تربیتی ، تأثیر بزرگی بر معاصران گذاشت . اگرچه روسو ، از نخستین روشنگرانی است که مفهوم «حقوق بشر» را به گونه ای روشن به کار گرفت، ولی نزد او از این مفهوم تنها می‌ توان به چمی ویژه و محدود سخن به میان آورد روی همرفته باید گفت که او رادیکال تر از «هابز» و «لاک» و «منتسکیو» می‌ اندیشید شاید به همین دلیل است که برخی از پژوهشگران تاریخ اندیشه، وی را در ادامه سنت فکری عصر روشنگری نمی دانند ، بلکه اندیشة او را بیشتر در نقد فلسفة روشنگری ارزیابی می‌ کننند.

برای روسو، چشم پوشی انسان از آزادی،به چم چشم پوشی از منش انسانی و «حق بشری» است . از آزادی به مثابله آزادی اراده، نمی توان چشم پوشی کرد،چرا که این آزادی پیش شرط انسان بودن و آیین اخلاقی انسانی به شمار می‌ رود. انسان برای او تنها هنگامی انسان به معنای راستین کلمه است که آزاد باشد. برای روسو ، همه انسان ها از بدو زایش آزاد و برابرند . او می‌ گوید: «انسان آزاد زاده می‌ شود و همه جا در بند است»

 

نحوه تربیت نوجوانان از نظر روسو

روسو در کتاب امیل لزوم محدود کردن ذهنیات نوجوان به حسیات را توجیه می‌ کند: از آن جایی که هدف شکل دادن موجودی عقل گراست تربیت به وسیله پیش بینی نتایج به دست آمدنی از ایجاد اثرات افراطی اجتناب خواهد کرد. این اثرات خطرناک شکل غیر طبیعی اخلاقی را که بصورت رفتاری غیر فعال و ریاکارانه در می‌ آید می‌ گیرند. در مجموع باید اجتناب کرد که نوجوان عادت کند که از روش تحمل کردن و منفعت جویی رفتار کند. در تربیتی که روسو از آن دفاع می‌ کند باید پیشرفت طبیعی نوجوان را مورد توجه قرار داد.

تعلیم صحیح عبارت است از تشخیص انگیزه هایی که به صورت طبیعی ایجاد می‌ شوند. به منظور آن که تأثیر تربیتی نوجوان مثبت باشد، باید به مبانی تعلیمی مرتبط با اعمال قدرت قانونی پرداخت. این مسئله به یافتن اصول تعلیمی انسان و ساختن مدل تئوری تربیتی ایده آل مربوط است. در انتقاد به روش اجتناب از ارثرات زایده خواهی اعمال قدرت یعنی آشوبگری نوجوان، روسو پاسخ می‌ دهد برای شکل دادن فردی با اشتیاق به آزادی، باید ویژگی و ارزش نوجوانی را شناخت و از مقایسه با فرد بالغ اجتناب کرد. ایده روسو آن است که تربیت نوجوان باید براساس تلقین ارزشهای اخلاقی، اعمال قدرت یا توقعات زاد جامعه باشد و گرنه نوجوان از آ«ها دور خواهد کرد. اگر هدف تربیت ، شکل دادن شخص است، نباید هدف و روش را با هم اشتباه گرفت تا نتیجه غیر طبیعی به دست نیاید. استدلال کردن با نوجوان دقیقا معکوس کردن ترتیب طبیعی دریافتها و شکل دادن فردی قابل قبول است.

باید با افکار و احساسات نوجوان کنار آمد تا از تبدیل او به شخصی آشوبگر و حسابگر اجتناب کرد طبق نظر روسو، تربیت نوجوان قبل از سن بلوغ نباید براساس اجبار،اطاعت و بی توجهی به اصول اجتماعی باشد. روسو بر این عقیده است که استدلال کردن با نوجوان کاری بیهوده و تضاد آفرین است. روسو از روشی تربیتی دفاع می‌ کند که به آماده کردن عقل ذهنی نوجوان از طریق به کارگیری عقل حسی او می‌ پردازد به گونه ای که نوجوان برای استفاده از نیروی خرد توسط خودش و نه به دلیل عاملی خارجی تشخیص خوب و بد و بهره گیری از قضاوت خود نیست بلکه همینطور قوی خواستن و انتخاب بهترین یا بدترین است. می‌ توان نتیجه گرفت که تعلیم عقلانی از عقل یک ابزار می‌ سازد یعنی وسیله ای که برای رسیدن به هدفی مشخص به کار می‌ رود در حالی که عقل فقط یک گشاینده جهت پیشرفتی تدریجی است . نباید هدف و وسیله یعنی تربیت عقلانی و تربیت تتوسط عقل را با هم اشتباه گرفت . زیرا عقلی بچگانه وجتود که مخصوص نوجوان است که فقط الزامی را می‌ شناسد که با اجبار همراه نیست و ارزشهای اخلاقی و احتیاجات اجتماعی هر چه بیشتر فرد تربیت کننده به ویژگی سنی نوجوان تو جه کند توسعه خواهد یافت. می‌ توان این ایراد را بر این نظریه که لزوم تغییر افراد را پیشنهاد می‌ کند وارد دانست که وجود داشتن اخلاق در چنین جامعه ای ادامه می‌ یابد. روسو مفهوم «شهروند» را به عنوان «عضو حاکم» مطرح کرده است . این دو گانگی آشکار بر مبنای مفهوم فرموله شده «آزادی اخلاقی» است که طبق آن «تبعیت از قانون ، آزادی ست» و «آزاد بودن» در تعریف مفهومی قرارداد اجتماعی به معنای «تبعیت از اراده عمومی »است. هر فرد وجود اخلاقی اش را به منظور شرکت در تشکیل اجتماع از دست می‌ دهد.

 

نظریة روسو در باره رشد:

در روند زندگی انسان، کودکی جایگاه خاصی دارد ،ولی ما چیزی از آن نمی دانیم . زیرا به شدت نگران آینده کودک هستیم، یعنی آنچه که او باید بداند تا در بزرگسالی در جامعه موفق شود. حتی «خردمندترین نویسندگان،بدون پرسیدن از خودشان که یک کودک قادر به یادگیر چه چیزی هست،خود را وقف آنچه انسان باید بداند، می‌ کنند . آنها همواره در کودک یک انسان بزرگسال را جستجو می‌ کنند، بدون توجه به اینکه او قبل از اینکه یک انسان باشد، چیست» (روسو، 1762 ب،ص1)

وقتی به مشاهده کودکان می‌ پردازیم، در می‌ یابیم که آنها با ما بسیار تفاوت دارند.«کودک به شیوه های خاص خودش می‌ بیند، می‌ اندیشد  واحساس می‌ کند» (ص54) این امر منطبق با طرح طبیعت است  .طبیعت همچون آموزگاری پنهان، کودک را بر می‌ انگیز تا در مراحل مختلف رشد، قابلیت های متفاوتی را نشان دهد(ص181). حاصل کار این آموزگار، شاید فردی نباشد که برای سازگاری با یک موقعیت احتماعی به خوب یاآموزش دیده است، ا ما انسانی است کامل و قوی، اگر بخواهیم طبیعت را در این فرایند یاری دهیم ، باید نخست هر چه را که می‌ توانیم ، در باره مراحل رشد یاد بگیریم . روسو معتقد بود رشد کودک ، طی چهار مرحله اصلی به پیش می‌ رود.

 

مرحله یک - نوباوگی(تولد تا حدود دو سالگی):

نوباوگان جهان را مستقیماً از طریق حواسشان تجربه می‌ کنند. آنها از اندیشه ها یا منطق هیچ نمی دانند بلکه تنها لذت و درد را تجربه می‌ کنند با وجود این، نوزادان فعال و کنجکاو هستند و چیزهای بسیاری فرا می‌ گیرند. بی وقفه تلاش می‌ کنند تا ه چیزی را که می‌ توانند لمس کنند. بدین ترتیب گرمی، سردی ، سختی ، نرمی و سایر ویژگی های اشیاء را یاد می‌ گیرند(ص31)

نوباوگان همچنین شروع به یادگیری زبان می‌ کنند و این کار را خودشان انجام می‌ دهند . به تعبیری آنها دستور زبانی را بوجود می‌ آورند که از دستور زبان ما کامل تر است . آنها قواعد دستور زبان را بدون همة استثناهایی که سخن گفتن بزرگسالان را دشوار می‌ سازد، به کار می‌ گیرند. ما با وسواس ، اشتباهات آنان را اصلاح می‌ کنیم، اگر چه کودکان به مرور زمان، تکلم خود را اصلاح خواهد کرد(ص37)

 

مرحله دو – کودکی (از دو سالگی تا 12 سالگی):

این مرحله زمانی شروع می‌ شود که کودکان استقلال جدیدی را بدست می‌ آورند . آنها اکنون می‌ توانند راه بروند، حرف بزنند، خودشان غذا بخورند و به اطراف بدوند. این توانایی ها را نیز خودشان به دست می‌ آورند (ص42)

در این مرحله، کودکان صاحب نوعی استدلال می‌ شوند . اما این استدلال از آن نوعی نیست که با رویدادهای دور یا امور انتزاعی سروکار داشته باشد . بلکه نوعی استدلال شهودی است که مستقیماً به حرکات و حواس بدنی وابسته است. مثلاً وقتی دختر بچه ای توپی را به درستی پرتاب می‌ کند این موفقی، دانش شهودی او را از سرعت تو فاصله ، نشان می‌ دهد یا وقت یپسربچه ای با چوب زمین را می‌ کند،دانشی شهودی از کاربرد اهرم را به نمایش می‌ گذارد. با وجود این ، در این مرحله ، تفکر هنوز کاملاً تجسمی و حسی است. در این مرحله می‌ توان مطالبی در باره کره زمین، با تمام کشورها، شهرها و رودخانه هایش به کودک آموخت. اما اگر از او بپرسید: «جهان چیست؟» احتمالاً خواهد گفت :«قطعه ای مقوا ست» (ص74)

 

مرحله سه- اواخر کودکی (از حدود 12سالگی تا 15سالگی):

مرحله سوم دوره ای انتقالی بین کودکی و نوجوانی است . در خلال این دوره، کودک قدرت جسمی قابل توجهی پیدا می‌ کند و می‌ تواند شخم بزند ، یک گاری را بکشد،بیل بزند و کارهای بزرگسالان را انجام دهد(ص128)

همچنین در حوزة شناخت، به پیشرفت های اساسی دست می‌ یابد. مثلاً مسائل تقریباً دشواری را در هندسه و علوم حل می‌ کند . با وجود این ، هنوز قادر به تفکر محض در مسائل نظری و موضوعات کلامی نیست . در مقابل می‌ تواند کنش های شناختی خود را در اجرای تکالیف عینی و مفیدی از قبیل کشاورزی ،نجاری، و نقشه کشی به کار بگیرد.

در سه سال نخست این دوره، کودکان بنا به طبیعت خود، پیش اجتماعی هستند. یعنی اصولاً به آنچه برای خود آنان لازم و مفید است ، توجه می‌ کنند و به روابط اجتماعی ، علاقه اندکی دارند. از کارکردن با اشیای فیزیکی لذت می‌ برندو از طبیعت یاد می‌ گیرند و دنیای کتاب و جامعه، برای آنان بیگانه است ،حتی در مرحله سوم، یعنی از 12 تا 15 سالگی، احتمالاً الگوی زندگی کودک، رابینسون کروزئه است، مردی که در جزیره ای به تنهایی زندگی می‌ کرد و از طریق ارتباط مؤثر خویش با محیط فیزیکی ، به خودکفایی رسید(ص147)

 

مرحله چهارم- نوجوانی:

در مرحله چهارم که با بلوغ آغاز می‌ شود، کودک آشکارا به موجودی اجتماعی تبدیل می‌ شود. روسو معتقد بود که بلوغ در 15 سالگی ، یعنی اندکی دیرتر از آنچه امروز اتفاق می‌ افتد، آغاز می‌ گردد. در این زمان، نوجوان تولد دیگری را تجربه می‌ کند. وضعیت جسمی او تغییر می‌ یابد و تغییراتی احساسی از دوران او آغاز می‌ شود. «تغییر خلق، عصابی شدن های مکرر، و آشوب های ذهنی پیوسته، نوجوان را تقریباً غیر قابل کنترل می‌ سازد» (ص172)

نوجوان که نه کودک و نه بزرگسال است، کم کم در حضور فردی از جنس مخالف از خجالت سرخ می‌ شود، زیرا به طور مبهمی از احساسات جنسی آگاه شده است. در این مرحله ، نوجوان دیگر خودکفا نیست. او جذب دیگران می‌ شود و به آنها نیاز پیدا می‌ کند.

نوجوانی، با رشد شناختی نیز همراه است. نوجوان اکنون می‌ تواند به مفاهیم انتزاعی بپردازد و به موضوعات نظری در علوم و اخلاقیات علاقه مند شود.

اینها مراحل چهار گانه روسو هستند که به عقیدة او، براساس برنامه طبیعت، با توالی ثابتی روی می‌ دهند. ظاهراً مراحل روسو بویژه مرحله نوجوانی، آرام تر از آنچه امروز ممکن است انتظار داشته باشیم ، نمایان می‌ شوند، و این ممکن است تا حدی حاکی از نوعی تفاوت تاریخی واقعی باش . با وجود این ، روسو همچنین معتقد بود که دوره حقیقی رشد آدمی، آهسته تر و آرام تر از آن است که معمولاً تشخیص می‌ دهیم. ما چنان به کودکان می‌ نگریم که گویی آنها اکنون بزرگسالند ، حال آنکه طبیعت برای رشد قابلیت ها و علایق دوران کودکی، به آنها فرصت می‌ دهد (ص181)

روسو همچنین معتقد بود این مراحل بازپیدایی تکامل عمومی گونه انسانی است. نوباوگان شبیه انسان های «اولیه» هستند که مستقیماً از طریق حواسشان با جهان دارند و تنها لذت و درد برایشان مهم است. دو مرحله بعدی دوران کودکی، شبیه عصر «بدویت» است که انسان مهارت های کلبه سازی ، ساختن ابزار، ماهیگیری، تله گذاری و سایر مهارت ها را فراگرفت.در این دوره ، انسان ها اجتماعات کوچکو بی قاعده ای را با دیگران بنا نهادند ،  ولی در نهایت، همچنان خودکفا بودند.

سرانجام، دوره نوجوانی شبیه آغاز زندگی اجتماعی واقعی است. از نظر تاریخی ، زندگی اجتماعی با تقسیم کار آغاز شد. وقتی کار ها تخصصی شد، انسان ها دیگر نمی توانستند همه آنچه را که نیاز داشتند، خود فراهم کنند. بنابراین باید به دیگران متکی می‌ شدند. به نسبتی که آنان بیشتر در جامعه فرو رفتند، بیشتر و بیشتر اسیر مقررات و آیین های اجتماعی شدند.

باید اذعان داشت که حتی انسان های بدوی نیز تا حدی به نظرات دیگران توجه داشتند. اما وقتی انسان ها در زندگی اجتماعی تثبیت شدند، این توجه عمق بیشتری یافت. روسو می‌ گفت: «انسان بدوی، در درون خود،و انسان اجتماعی ، در بیرون از خود زندگی می‌ کند و یاد می‌ گیرد که چگونه فقط با نظر دیگران زندگی کند» (روسو، 1755،ص179)

 

روش تربیتی روسو:

روسو معتقد بود که انسان در دوران بدویت ، بیشترین رضایت را از زندگی داشت، ولی آن دوران سپری شده است . با این همه،لزومی ندارد که به میزان امروزین، ضعیف و تسلیم باشیم . طبیعت، همچنان در جادة استقلال ، راهنمای رشد کودک است. کودک، تحت تأثیر طبیعت،بطور خودانگیز قابلیت ها و قوای تمیز خود را از طریق تماس با اشیاء کامل خواهد کرد بی آنکه به آموزش بزرگسالان نیاز داشته باشد.

بنابراین ، اگر طبیعت را راهنمای خود قرار دهیم، قادر خواهیم بود کودک را با ذهنی مستقل به نوجوانی برسانیم . آنگاه زمانی که جوان به اجتماع وارد شود، خواهد توانست به طور مؤثری با آن کنار بیاید . روسو چگونگی وقوع چنین فرایندی را در داستان تخیلی امیل بیان کرده است.

 

تعلیم و تربیت امیل:

روسو اساساً باور دارد که خود امیل می‌ تواند بسیاری از مطالب را از رهنمودهای درونزاد طبیعت بیاموزد. مثلاً امیل در نوباوگی به کشف جهان از طریق حواس خود ، اشتیاقی شدید دارد بنابراین روسو همه اشیای مضر را از خانه پاکسازی می‌ کند و به امیل فرصت کشف محیط را می‌ دهد . اگر امیل بخواهد چیزی را بررسی کند، روسو آن را در اختیارش قرار می‌ دهد . امیل به هیچ وجه به راهنمایی بزرگسالان نیاز ندارد (روسو 1762ب، صص31،35)

در عین حال، روسو به امیل اجاره نمی دهد تا نظرش را بر او تحمیل کند . فقط زمانی چیزی را برای امیل مهیا می‌ کند که امیل تمایلی ذاتی به داشتن آن شیء داشته باشد ، ولی هرگز به امیل اجازه نمی دهد که مربی خود را به انجام هوس های خود وادار کند(ص52)

امیل راه رفتن و سخن گفتن را نیز، خود فراخواهد گرفت. روسو هرگز شاگردش را به کاری وادار یا رفتارهای او را اصلاح نمی کند. چنین اعمالی موجب ترس و اضطراب کودکان می‌ شود . در این موقع کودک با نگاه کردن به دیگران ، رفتار خود را اصلاح می‌ کند و بدین ترتیب استقلال خود را از دست می‌ دهد. (صص40-39)

وقتی امیل به مرحله دوم یعنی دوران کودکی وارد می‌ شود،علاقه زیادی به دویدن ، پریدن ، فریاد کشیدن و بازی کردن پیدا می‌ کند. روسو هرگز این فعالیت های امیل را کنترل نمی کند ، زیرا امیل با تمرینات جدی، از رهنمود درونی طبیعت برای رشد بدنی خود پیروی می‌ کند. روسو همانند بسیاری از بزرگسالان عمل نمی کند که همواره به کودک می‌ گویند: «بیا اینجا، برو آنجا، بایست، این کار بکن ، آن کار را نکن(ص82) . زیرا در این صورت امیل برای راهنمایی به مربی خود متکی می‌ شود و «ذهن خود او بی استفاده می‌ ماند»(ص82)

روسو درس های مختلفی را ارائه می‌ کند، اما تنها درس هایی که مناسب سن امیل باشند. از آنجا که کودک در این مرحله حواس خود را پرورش می‌ دهد، روسو بازی هایی نظیر پیدا کردن راه در یک اتاق کاملاً تاریک را پیشنهاد می‌ کند و به این ترتیب حس لامسه کودک را رشد می‌ دهد(ص98). و از آنجایی که کودکان هر کاری را که به آنها اجازه حرکت آزادانه دهد انجام می‌ دهند،او از این تکانه برای کمک به امیل برای داوری در مورد ارتفاع ، طول و فاصله بهره می‌ گیرد.

او به یک درخت گیلاس اشاره می‌ کند و از امیل می‌ خواهد نردبانی متناسب با ارتفاع آن انتخاب کند. یا در هنگام عبور از یک جوی آب ، از امیل می‌ خواهد که تعیین کن کدام تخته برای عبور از روی آن مناسب است(ص105)

در تمام این درس ها ، امیل قادر است در زمینة موفقیت خود، قضاوت کند . مثلاً خودش می‌ تواند تشخیص دهد تخته ای که انتخاب کرده برای عبور از رودخانه مناسب است یا خیر. او این داوری را از این جهت انجام می‌ دهد که این درس منطبق با قابلیت اوست. او تنها نیازمند استفاده از حواس خود است. در این درس هیچ چیزی که فراتر از توانایی امیل باشد و او را به کمک خواستن از مربی وادار کند ، وجود ندارد(ص141)

روسو معتقد بود که هر مرحله «کمال و بلوغ خاص خودش را داد» (ص12) ما عادت کرده ایم که در مورد یک مرد رشد کرده فکر کنیم ولی توجه به یک «کودک رشد کرده» و نگاه کردن به امیل در سن 10یا 12 سالگی، چندان مورد توجه ما نیست.

چهره اش ، رفتارش و بیانش،همه حاکی از اطمینان و رضایت است. سلامت در سیمای او می‌ درخشد من او را فردی مشتاق ،علاقه مند و سرشار از زندگی می‌ بینم. او آزاد و گشاده روست… در دویدن ، جهیدن ، وزنه بلند کردن، تخمین فاصله ها و ابداع بازی ها، بر دیگران برتری دارد… آنقدر کودن نیست که در مورد چیزهایی که می‌ بیند از دیگران سئوال کند ، خودش آنها را می‌ آزماید… اندیشه ها و ایده های او محدود، اما دقیق هستند . هیچ چیزی را طوطی وار نمی آموزد، بلکه آنها را از طریق تجربه یاد می‌ گیرد…بنابراین از او انتظار سخنرانی و رفتار دانش مآبانه نداشته باشید، بلکه از او انتظار داشته باشید افکار و اعمالی را که از نهاد و طبیعت او بر می‌ خیزند ، صادقانه

امیل از نظر اکثر مشاهده گران ، پسری خشن و شاد است،ولی در هماهنگی با طبیعت رشد کرده و به کمال دوران کودکی نایل آمده است (ص126)

در مرحله سوم که اواخر کودکی است ، قوای شناختی امیل که در حال کامل شدن هستند، او را قادر خواهند ساخت علوم و ریاضیات را بیاموزد. اما وی در این زمینه ها ، در حیطه فعالیت های ملموس ، به طور مؤثری قادر به استدلال است. بنابراین ،روسو او را تشویق می‌ کند تا در باره مسائل ریاضی که به طور طبیعی از فعالیت هایی نظیر زراعت و نجاری ناشی می‌ شوند ، فکر کند . هدف روسو تدریس پاسخ های صحیح نیست ، بله هدف او، کمک به امیل برای یادگیری خودآموز حل مسئله است.

بیایید اجازه دهیم که خود او یاد بگیرد، به او علوم را تدریس نکنیم، بلکه فرصت دهیم خود را کشف کند . هر گاه زور و اجبار را جایگزین استدلال کنید، تفکر کودک متوقف می‌ شود و با اسباب بازی افکار دیگران تبدیل خواهد شد (ص131)

 

مقایسه تعلیم و تربیت روسو با روش های مرسوم:

به این ترتیب روسو امیل را تشویق می‌ کند تا در هر مرحله براساس برنامة طبیعت ، قابلیت های خود را به کمال برساند و هر گز چیزی که امیل نتواند خودش آن را تشخیص دهد، به او ارائه نمی کند. روش روسو با روش بیشتر معلمان ، تفاوت هایی اساسی دارد .

بیشتر معلمان حاضر نیستند با کودکان، همچون کودکان رفتار کنند که نیازها و روش های یادگیری خاص خود را دارند. در مقابل سعی می‌ کنند تا دانش بزرگسالان را هرچه ممکن است به سرعت به او القا کنند. در نتیجه درس های بسیاری  را که فراتر از درک کودک است ،به او  عرضه می‌ کنند. مثلاً آنها مباحثی از تاریخ، جغرافیا و ریاضی به کودک ارائه می‌ کنند که با تجربة بی واسطه کودک، هیچ رابطه ای ندارد و کودک را دارای ظرفیتی برای تعقل تصور می‌ کنند که او فاقد آن است . وقتی کودک با چنین درس هایی کلنجار می‌ رود، یادگیری را تجربه ای تلخ می‌ یابد. اما این پایان ماجرا نیست . چون کودکان نمی توانند آنچه را بزرگسالان می‌ گویند کاملاً درک کنند، مجبور می‌ شوند هر چیزی را چشم بسته بپذیرند . جز اینکه از معلمان یا والدینشان بپرسند:«آیا پاسخ من صحیح بود؟» «آیا این کار درست است؟»  بنابراین کودکان یاد می‌ گیرند به دیگران متکی باشند و خودشان فکر نکنند.

تقویت کننده های اجتماعی استفاده می‌ کنند آنها سعی می‌ کنند کودکان را برای کسب تأیید بزرگسالان به یادگیری وادارند. چنین شیوه هایی تنها موجب تقویت وابستگی کودک به تأیید دیگران می‌ شوند(ص54)

روسو معتقد بود که در مقابل ، روش او «فقط منفی» نخواهد بود(ص57) یعنی جسن و حواس امیل را تمرین می‌ دهد، اما ذهن او را تا جیی که ممکن است آزاد می‌ گذارد. روسو ، امیل را از تمامی عقاید حفظ می‌ کند تا زمانی که توانایی او برای استدلال کردن، به حدی رشد کند که بتواند خود در بارة آن عقاید ، قضاوت کند. امیل در سنین 12 یا 15 سالگی، به قواعد و رسوم جامعه اندکی بی توجه به نظر می‌ رسد. از جامعه یا اصول اخلاقی، چیزی نمی داند و هیچ دانش غیر معمولی ندارد که نشان دهد اما یاد گرفته است که در باره هر چیزی ،براساس تجربة خودش قضاوت کند. بنابراین ، او قار به تفکر واقعی است (صص 127،170)

روسو ، ناشکیبایی دیگرا ن را در برابر پیشنهاد های خود، پیش بینی می‌ کرد چنان به نظر می‌ رسید که گویی روسو نمی تواند کودک را برای آینده آماده کند. چگونه می‌ توانیم مطمئن باشیم که کودک آنچه را که باید بداند، به موقع یاد می‌ گیرد؟پاسخ روسو این بود که جامعه چنان به سرعت تغییر می‌ کند که واقعاً نمی توان پیش بینی کرد چه دانشی

برای آینده کودک، مفید خواهد بود اما مهمتر این است که وسواس ما در باره آینده ، بزرگترین دام هاست، یعنی اینکه با عجله آن چیزی را به کودکانمان بیاموزیم که تصور می‌ کنیم سودمند خواهد بود . دراین صورت به کودک درس هایی می‌ دهیم که فراتر از درک اوست و او را وادار می‌ کند که به کمک ما وابسته شود. روسو از ما می‌ خواهد عجله نکنیم و به کودکان فرصت دهیم تا به شیوه هایی که برای آنان طبیعی است خودشان آنچه را باید ، فرابگیرند(صص 141،157)

 

ارزشیابی :

روسو چند اندیشه مهم را به نظریه رشد افزوده است . او نخست، این عقیده را مطرح کرد که رشد براساس برنامه زمانی زیستی و به گونه ای درونزاد پیش می‌ رود . به این ترتیب ، برای نخستین بار با تصویری از رشد روبرو می‌ شویم که نسبتاً مستقل از تأثیرات محیط است. شخصیت کودکان را دیگر صرفاً نیروهای بیرونی از قبیل آموزش بزرگسالان و تقویت های اجتماعی ، شکل نمی دهند . آنها عمدتاً با اتکا بر خود و براساس طرح طبیعت رشد می‌ کنند و یاد می‌ گیرند . امروزه این طرح را رسش زیستی می‌نامیم

دوم اینکه ، روسو مطرح کرد که رشد، طی مجموعه مراحلی صورت می‌ گیرد که در جریان آنها، کودکان جهان را به شیوه هایی متفاوت تجربه می‌ کنند .

کودکان با بزرگسالان فرق دارند ، نه به این علت که آنها لوح سفیدی هستند که به تدریج درس های بزرگسالان را فرا می‌ گیرند ، بلکه به علت اینکه در هر مرحله، الگوهای فکری و رفتاری کودک، دارای ویژگی های خاص خود است .

سوم اینکه ، روسو فلسفة جدیدی را در بارة تعلیم و تربیت ارائه کرد که امروزه آن را فلسفه«کودک محوری » می‌ نامیم . او می‌ گفت «همواره براساس سن یادگیرنده، با او رفتار کنید(ص55) و منظورش این بود که باید درس های خود را با سن و سال کودک انطباق دهیم . با چنین روشی کودکان خواهند توانست براساس تجربه و قوای شناختی خود در باره مسائل قضاوت کنند.

هر سه اندیشه فوق، بعدها به اصول محوری بسیاری از نظریه های رشد تبدیل شدند و این نکته در فصل های بعدی مطرح شده است. با این حال، هم اکنون نیز بسیاری از نظریه پردازان رشد با بخش هایی از نظریه روسو موافق نیستند. بسیاری بویژه استدلال می‌ کنند کودک، آن اندازه که روسو می‌ گوید ، غیر اجتماعی نیست. مثلاً کردارشناسان جدید بر این موضوع تأکید می‌ کنند که کودکان به شدت به مراقبان خود دلبستگی پیدا می‌ کنند و این دلبستگی ژنتیکی است و به این دلیل به وجود می‌ آید که نزدیک بودن به والدین ، شناس بقای نوزادان را افزایش می‌ دهد در واقع روسو از این دلبستگی آگاه بو(ص 174)اما هنگام ارائه نظریه خود عمداً آن را نادیده گرفت .او می‌ خواست کودکان خودشان ، به دور از تأثیرات مخرب جامعه، فکر کنند و بنابراین اعلام کرد که خواست طبیعت این است که کودکان جدا از اجتماع زندگی کنند، حتی اگر این اجتماع ، بیشتر بداند

وقتی روسو استدلال می‌ کرد که باید کودکان را دربرابر جامعه حفظ کنیم ، نگرانی های خاصی را در نظر داشت، او می‌ دید که بزرگسالان ، باور ها و رسوم اجتماعی را پیش از آنکه کودکان بتوانند براساس قوای عقلی خود در بارة آنها قضاوت کنند، به آنها می‌ آموزند . او می‌ گفت که در این فرایند ، بزرگسالان کودکان را بردة مقررات اجتماعی می‌ کنند.

با وجود این، امروزه برخی متخصصان رشد(از قبیل گلبرگ، فصل هفتم این کتاب) ، به مان اندازة روسو برای تفکر مستقل اهیمت قائلند ، اما معتقدند که کودکان می‌ توانند راه خود را در اجتماع پیدا کنند .

آنها معتقدند که کودکان با اتکای به خودشان ، نظریه های اجتماعی و اخلاقی را تقریباً مستقل از آموزش بزرگسالان ، برای خود شکل خواهند کرد. از این گذشته ، اگر کودکان مدت ها با جدیت به مشکلات اجتماعی فکر کنند، به مراحلی خواهند رسید که از شیوه های قراردادی تفکر اجتماعی ، فراتر است. به هر تقدیر، روسو بود که این پرسش مهم را در اندیشة انسان گرایانه و رشدگرایانه جدید مطرح کرد : آیا رشد درونی می‌ تواند به شکل گیری تجارب و احساساتی منجر شود که بتوانند در برابر فشار خرد کننده همنوایی اجتماعی ، ایستادگی کنند؟

 

دست نوشته ها

نظریه :

در روند زندگی انسان کودکی جایگاه خاصی دارد ، ولی ما چیزی از آن نمی دانیم . زیرا به شدت نگران آینده کودک هستیم.

طبیعت همچون آموزگاری پنهان کودک را بر می‌ انگیزد تا در مراحل مختلف رشد، قابلیت های متفاوتی را نشان دهد. روسو معتقد بود، رشد کودک طی 4 مرحله اصلی به پیش می‌ رود.

مرحله 1: نوباوگی (تولد تا حدود 2سالگی) نوباوگان جهان را مستقیماً از طریق حواسشان تجربه می‌ کنند. شروع به یادگیری زبان می‌ کنند، به مرور زبان تکلم خود را اصلاح می‌ کنند.

مرحله 2: کودکی (کودکی 2) از 2تا 12سالی این مرحله زمانی شروع می‌ شود که کودکان استقلال جدیدی را بدست می‌ آورند . آنها اکنون می‌ توانند راه بروند حرف بزنند،خودشان غذا بخورند و به اطراف بدوند. این توانایی را نیز خودشان بدست می‌ آورند

مرحله 3: اواخر کودکی از حدود 12سالگی تا 15 سالگی بین کودکی و نوجوانی است

کودک قدرت جسمی پیدا می‌ کنددر سه سال نخست این دوره ، کودکان بنا به طبیعت خود پیش اجتماعی هستند.

منبع:

http://tmh-falsafeh.blogfa.com